مدتها به این فکر میکردم که چرا سحر خانم خسته نمیشه؟ چرا به زور باید بخوابونمش و خوابش سبکه؟
به بچگیهای خودم فکر کردم. برگشتم به گذشته. تا سنین پائین عقب نشینی کردم. هر چی بیشتر عقب میرفتم به راه حل نزدیکتر میشدم. من شبها به زور بیدار میموندم. همیشه خسته بودم و باید زود میخوابیدم. یاد سریال جنگ جویان کوهستان به خیر و شادی. اون وقت ها من دانش آموز راهنمایی بودم. اگرچه این سریال رو خیلی دوست داشتم ولی به زور خودم رو برای دیدنش بیدار نگه میداشتم. در اون سن، به قول سحر خانم، واقعا بزرگ شده بودم. اما بچه تر که بودم یعنی ابتدایی یا حتی قبل از اون، تا جایی که یادم میومد، شبها خسته و آماده ی خواب بودم. 
اما سحر خانم، مثل اکثر بچه های بزرگتر این دوره زمونه، واسه خوابیدن زیاد آمادگی نداره.
تفاوت رو فهمیده بودم.
من بچه ی کوچه بودم. بچه ی گرگم به هوا، فوتبال، گیلی گیلی، لی لی، یه قل دو قل، نجات، تیله بازی، خاک بازی و حتی دعواهای دسته جمعی و فردی و .... . تو همه رده ی سنی بچه تو کوچمون داشتیم. هر کدوممون مسئول بازی دادن یا سرگرم کردن خواهر و برادرهای کوچکترمون هم بودیم. ما اونقدر بازی میکردیم که بازی از دستمون خسته میشد و میرفت که بخوابه. هوا تاریک میشد وصدای مادرا در میومد و این شعر رو برامون میخوندن: نخود نخود هر که رود خانه ی خود. این شعر، تلخترین شعری بود که تو دوران کودکی حفظ کردم و فک کنم به خاطر بار هیجانی منفیش، هیچ وقت فراموش نکنم.  قبل رفتن به خونه هامون، قراره فردا رو هم میذاشتیم: آقا فردا، ساعت 8 تو کوچه. معنیش واسه ما این بود: آسوده بخواب، کوچه بیدار است. وقتی میرسیدیم خونه، تازه با خواهر و برادرا یه ذره تو سرو کله ی هم میزدیم و ... . ما شبا هم خواب کوچه میدیدیم.
اما سحر خانم چی؟ 
این روزها کوچه ها خوابیدن. هیچکس به فکر  بیدار کردنشون نیست.  حرف از ایرادات کوچه های بیدار ما، نشانه ی روشن فکریه.
اما من خاطره ی کوچه رو برای دخترم بیدار کردم. این یه کهن الگوی دوست داشتنی تو نسل منه و اگه خدا بخواد،باید همیشه باشه.
هر روز میبرمش تو کوچه. حالا هی گیر میده و میگه: بابا بریم تو کوچه.
دیروز ساعت چهار رفتیم تو کوچه، پیاده تا پارک، خیابون گردی، آب بازی تو پارک، تاب، سرسره، پیدا کردن حشره و ... ساعت هشت و نیم شب اومدیم خونه.  کمی تو خونه توپ بازی کردیم و  ساعت 9 شب، چشمان  سحر خانم غرق در خواب بود.



تاريخ : ۹۴/۰۵/۲۶ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

جدیدا یه کتاب شعر برای سحر خانم خریدم و میخونم. یه اتفاق جالب افتاد که تحلیل روانشناسیش بد نیست. 
شعره یه بیت اینجوری داره:
یه مرتبه می می نی
یه چیز قرمزی دید...
اولین بار که این بیت رو خوندم، گفت: چی؟
گفتم: چی چی؟ گفت: چی؟  
گفتم: چی چی؟
گفت: دوباره بخون.
بیت رو خوندم. دوباره گفت: چی؟
چی چی؟ 
باز براش خوندم. اما نفهمیدم چرا به این بیت گیر داده بود.
کتاب رو چند بار دیگه خوندم، هر موقع به این صفحه میرسیدم هی گیر میداد. دیگه جرات نمیکردم این صفحه رو بخونم. گاهی تا هفت هشت بار همین صفحه رو میخوندم. باز می گفت دوباره بخون. کم کم داشتم گیج میشدم. چی تو این بیت بود که جذابش کرده بود.
تا اینکه با تکرار های زیادی که کرده بودم، اون کلمه ی  مورد علاقه ش رو یاد گرفته بود و این باعث شد این کلمه رو تکرار کنه و من قضیه رو بفهمم. 
یه دفعه که داشتم میخوندم، گفت: بابا یه مرتب رو بخون.
تازه فهمیدم این کلمه ی تازه با معنی نامفهومش توجهش رو جلب کرده بود. 
کلا به این کلمه گیر داده بود. مثلا عکس صفحه ی اول رو میدید و میگفت:
بابا، مامانش یه مرتب داره.
یا گفت: این گربه هم مرتب داره.
حالا آدم میمونه چی جواب بده.
یا اون روز کتاباش رو آورده و میگه: بابا ببین اینا یه مرتب دارن. (تازه یه مرتبه رو میگه یه مرتب)
واکنشش به این کلمه ی تازه خیلی برام جالب بود. تا حالا به کلمه ای اینجوری گیر نداده بود. بد جوری شناختهاش رو به چالش کشیده بود. به نظرم شبا تا صبح خواب مرتب میبینه. حالا نمیدونم بالاخره فهمیده یه مرتبه یعنی چی یا نه؟
چرا واکنشش به این کلمه ی خاص اینقدر متفاوت بود.
سپهرآرا. ارشد بالینی. یا حق



تاريخ : ۹۴/۰۵/۲۲ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

رفته بودم ویدئوکلوپ فیلم بگیرم. فروشنده در حال راه انداختن کار مشتریا بود. من، سحر خانم و دوتا خانم دیگه تو مغازه بودیم. یه مردی وارد شد که ظاهرا با فروشنده دوست صمیمی بود. درخواست یه قسمت از یه سریال رو داشت. مغازه دار گفت: باید از اینترنت دانلود کنم اینجوری پولش زیاد در میاد. نه برای من میصرفه نه تو . حجم دانلودمم کمه . اما سعی میکنم حتما واست جور کنم.
رفیقش گفت: خودم تو خونه اینترنت دارم. یه روز میام دنبالت بریم خونمون واسم دانلود کن. 
فروشنده هم با کلی تعارف و ادب و احترام گفت: چشم عزیزم، حتما میام، وظیفه ی ماست. من نوکرتم، خاک پاتم، چاکرتم و ....
بعد هم کلی خوش وبش کردند. یارو خداحافظی کرد و رفت.
هنوز جای رد پای یارو یه ذره غبار ننشسته بود که فروشنده رو به من کرد و گفت: میبینی مردم چه پر رو شدن. یارو به خاطر 500 تومن انتظار داره واسش فیلم دانلود کنم. تازه انتظار داره من پاشم برم خونشون واسه دانلود فیلم.

دهنم از تعجب وا موند. 😲
بابا دمت گرم. تو الان رو در روی طرف، جلوی ملت، چیز دیگه ای گفتی.

وای خدایا. چند تا از دوستای من اینجورین.😞
خدایی هرکدومتون اینجورین خداوکیلی بهم بگین. اون وقت ازتون درخواست کمک نمی کنم. والللا. اونوقت شنا هم مجبور به فیلم بازی کردن و چاپلوسی و دروغ و غیبت نمیشید.
یکی از علت های اصلی جهان سومی بودن ما این رابطه ای جاری در مملکته.
یا حق



تاريخ : ۹۴/۰۵/۲۰ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

Today at 2:09 AM


تاريخ : ۹۴/۰۵/۱۵ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

بعد از ظهرها و شب ها که می خوایم بخوابیم، سحر خانم سرو صدا راه میندازه و غرر میکنه. میگه: نه نخوابیم. 
دیروز بعدازظهر نخوابیده بود. تا شب هم کلی بازی کرده بود. اینقدر خسته بود که رو گردن من داشت خوابش میبرد. ولی به زور خودش رو بیدار نگه میداشت. یاد موش و گربه افتادم که یارو با گذاشتن چوب کبریت، پلکاش رو باز نگه می داشت. با همه ی این خستگی، وقتی رسیدیم خونه و کارامون رو کردیم و خواستیم بخوابیم، دوباره برگشت و گفت: نه نخوابیم. کتاب بخونیم.
گاهی شبها تمام تلاشش رو میکنه که یه وقت، خدایی نکرده خوابش نبره و نصف فیلم زندگی رو از دست بده.
یاد خودم می افتم که خیلی وقتها  فشار میارم، یه ذره رودترخوابم ببره.
به نظر میرسه سحر خانم، احساس میکنه، با خوابیدن همه چیز تموم میشه. فک میکنه اگه بخوابه دیگه بیدار نمیشه. یا اگه بیدار شه دیگه پدر و مادرش نیستن. یا  حیف این لحظاته که با خوابیدن از بین بره.
برعکس من که خوابیدن برام مثل رفتن به بهشته، واسه سحر خانم، خوابیدن یعنی  رفتن به جهنم.
عشق به زنده بودن و زندگی کردن و جاودانگی در عمق وجود ما ریشه داره.
اما نمیدونم  چه جوری بزرگ میشیم که بیشتر دوست داریم تو خواب و خیال باشیم و دیرتر بیدار بشیم. بعضی ها هم از زندگی خسته میشیم و واسه تموم کردنش نقشه میریزیم: قرص، طناب، برق، ارتفاع... . یا حق



تاريخ : ۹۴/۰۵/۱۴ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

دیشب بعد از اذان رفتیم پارک نزدیک خونمون. تمام لامپ های پارک روشن بود به جز قسمت بازی کودکان. کلی کودک به همراه والدینشون مشغول بازی بودند. آقا چشم چشم رو نمیدید. باید خیلی حواست رو جمع میکردی که خدایی نکرده پات رو، روی سر و کله مردم نذاری.
هیچ کس به خودش زحمت نمی داد حتی یه اعتراض کوچولو بکنه. مردم ما اینقدر منعطفند. منم خواستم اعتراض بکنم ترسیدم انعطافم کم شه اون وقت مردم ناراحت شن. 
اما دست شهردار محترم درد نکنه که چراغ های پارک رو خاموش کرد. اینجوری پسر بچه های  پارک نمی تونستند چشم چرانی کنند و هی به دخترای ما زل بزنند. و می تونستند از الان تمرین حیا کنند.
تازه در این تاریکی مطلق، بچه ها میتونستد روی سایر حواسشون مثل: شنوایی، لامسه و ... کار کنند. و دیگه نیازی نبود که شما به خودتون زحمت بدین و با بستن چشم بچتون روی اون حواس کار کنید. واللللللللللللللللللا. 
خیلی خوبه که ما در مملکتی زندگی میکنیم که هیچکس به وظیفه ی خودش به درستی عمل نمیکنه. خیلی خوب شد که دیشب من هم به چیزی اعتراض نکردم و نعمت پارک تاریک رو از همشهریان سبزواری عزیز دریغ نکردم. شهردار عزیز و پرسنل مربوطه مچکریم. 
یا حق



تاريخ : ۹۴/۰۵/۱۳ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

یه کتاب شعر کودک برای سحر خانم خریدم. شاید تا حالا این کتاب رو بیش از صدبار براش خوندم. قهرمان داستان، یه خرس عروسکی داره. 
امروز ، تو خیابون، چشمش افتاد به ویترین یه مغازه، و خرس عروسکی رو اونجا دید. با شور  و اشتیاق عجیبی گفت: بابا خرسک، خرسک!!
رفتم تو مغازه و خرسک رو براش خریدم.
از اون لحظه به بعد،  با عشق عجیبی این عروسک رو به خودش چسبونده بود. انگار عزیزترین کسش تو دنیا همین عروسک پشمالوست. 
یعنی منم یه روزی همه ی عشقم رو به پای یه عروسک میریختم؟؟؟؟؟؟
حالا چی؟؟؟؟؟؟؟؟
عشق شما تو دنیا چیه؟ عروسک؟ ماشین؟ پول؟ دوست دختر؟ دوست پسر؟ خونه؟ مدرک؟ شهرت؟ یا......



تاريخ : ۹۴/۰۵/۱۲ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |


تاريخ : ۹۴/۰۵/۱۰ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

رفته بودم عابر بانک پول بگیرم. من نفر سوم بودم. فردی که جلو من بود، یه مرد حدودا چهل ساله، بایه کلاه سبز سیدی ، لاغر اندام و به نظر از طبقه ی پائین بود. به نظر سه تا قبض آب و ... دستش بود و می خواست پرداخت کنه. وقتی من پشت سرش ایستادم به طور محسوسی احساس تنش کرد. مدام این پا و اون پا میشد و هی به من نگاه میکرد. احتمالا تو دلش میگفت: این یارو دیگه از کجا اومد. 
کار نفر اول تموم شد و رفت. نوبت سید شد. قبضاش رو تو دستش مچاله کرد و با یه حالت من من کنان به من گفت: بیا من کار دارم اول تو انجام بده. من هم که به اتفاق حمیده خانم تو صف بودیم، به خانمم گفتم که بره کارش رو انجام بده. 
سید اومد کنار من ایستاد. عدم اعتماد به نفس از سر و روش میبارید. یهو برگشت رو به من کرد و گفت: کارت عابر بانکم امروز خراب شده بود، رفتم بانک درست کردم. حالا اومدم قبضام رو بدم، اما نمیدونم چرا کار نمیکنه.
تمام این حرفها رو به یه صدای آروم و تنش دار میگفت. بعد هم رفت عقب ایستاد و شروع کرد به نگاه کردن به قبض ها. انگار با نگاه کردن به اونها، می تونست علت رو پیدا کنه. عرق کرده بود و چشماش مدام میچرخید. روی پاش بند نبود.
تمام اینها علامت یک چیز بود: او بلد نبود با عابر بانک کار کنه.
به طرز عجیب و فجیعی از مکانیزم دلیل تراشی و سایر مکانیزم های دفاعی استفاده می کرد تا این نقطه ضعفش رو پوشش بده. اما شانس بدش من یه روانشناس بودم.
یه نفر بعد از من تو صف ایستاد. و این سید خوشحال شد. چون با اون مرد احساس راحتی میکرد. وقتی سوار ماشین شدم، دیدم که سید داره با کمک اون مرد قبضاش رو پرداخت میکنه. این یعنی روانشناسی درمتن زندگی. یا حق



تاريخ : ۹۴/۰۵/۰۸ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

امشب خیلی جاها کار داشتیم  تا دیر وقت بیرون بودیم. برمیگشتیم خونه. سحر خانم بغل مامانش، کنار پنجره نشسته بود.  یه کاغذ کادو دستش بود و از شیشه ی ماشین، آویزونش کرده بود. سرعت ماشین که زیاد میشد، باد کاغذ بیچاره رو با خودش بالا و پائین میبرد و سحر خانم کیف میکرد. خندهاش شبیه به اونایی بود که احساس میکردن تمام جزئیات توافق هسته ای رو خوب فهمیدن.
ناگهان سرعت ماشین و باد زیاد شد و دستهای کوچیک سحر خانم، توانایی مقابله در دو جبهه رو نداشت. کاغذ رو باد برد. 
سحر خانم که تمام داشته هاش رو بر باد رفته میدید، کف دست هاش رو به سمت آسمون گرفت و گفت: دستام خالی شد. کاغذ تولد میخوام.
مامانش که به شدت خسته بود، گفت: دیگه کاریش نمیشه کرد. من که به کلمات و واژه ها آلرژی پیدا کردم و روی تک تکشون حساسیت وسواس گونه ای پیدا کردم، یه چیزی تو گوشم و ذهنم به هم ریخت: کاریش نمیشه کرد!!!!!!
این حروف چقدر بعد به هم زنجیر شده بودند و چه کلمه های بد ریختی ساخته شده بودند. کاریش نمیشه کرد!!!!!!
سریع گفتم: چرا، چندتا کار میشه کرد. یکی اینکه برگردیم و کاغذت رو پیدا کنیم، یکی اینکه الان یه مغازه ی باز پیدا کنیم دوباره برات بخریم، یا امشب بیخیال شیم و فردا واست یکی دیگه بخرم و...
با اینکه خسته و داغون بودم، یه کاغذ کادوی دیگه براش خریدم. 
ما پدر و مادرها، خیلی وقت ها به خاطر خستگیهای خودمون، درهای خلاقیت و پشتکار رو، به راحتی آب خوردن رو به بچه هامون میبندیم. در کاربرد جملاتمون باید خیلی دقت کنیم. یا حق



تاريخ : ۹۴/۰۵/۰۷ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

رفته بودم بازار خرید کنم. تو پیاده رو به سمت مغازه میرفتم که یکی از پشت سر صدا زد: آقای سپهرآرا.
نگاش کردم. تغییرات زیادی کرده بود. کچل با یه کلاه و تی شرت ارزون قیمت . اما هنوز برای من که یه زمانی هم مشاورش بودم و هم معلمش،  قابل شناسایی بود. روی مچ دستش یه مهر آبی رنگ، که نشانه ی آزاَدیش بود خودنمایی میکرد. 
من سوالی نپرسیدم اما خودش گفت تازه از زندان آزاد شده. به خاطر اون دختری که چند وقتی تو شهرمون گم شده، به هر کسی مشکوک میشدن میگرفتنش. قیافش اونقدر غلط انداز بود و هست که چند روزی بازداشت بوده. مجرمای اصلی که دستگیر میشن، از زندون میاد بیرون. درس رو رها کرده بود و کار میکرد.
یادم میاد تو مدرسه هر روز از معلمها کتک می خورد. اما من همیشه میگفتم: این بچه ریاضی و علوم و ... نمی خواد. باید بهش آموزش زندگی کردن بدیم. اما ندادیم. و حالا بلد نیست باید چه جوری راه بره تا بهش شک نکنن و...
همین الانم تو مدرسه ی ما کلی بچه هستند که درس هاشون کلی ضعیفه. و فرهنگ زندگی کردن رو هم ندارن. اما تمام تلاش سیستم روی با سواد کردن اونها متمرکزه نه با فرهنگ کردنشون.



تاريخ : ۹۴/۰۵/۰۵ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

سحر خانم حالا دوسال و پنج ماهه شده. انشاالله چهار ماهه دیگه صاحب یه خواهر یا برادر  میشه.  ما باید سحر خانم رو واسه پذیرش یه عضو جدید آماده کنیم. کسی که تو خیلی از چیزها باهاش شریک میشه . حتی تو مهر و محبت والدینی.
چند روز پیش یه کتاب شعر به دستم رسید که مثلا میخواد یه دختر حدودا چهارساله رو واسه پذیرش برادر کوچیکترش آماده کنه. دیدم اگه این شعرهارو واسه سحر خانم بخونم، به جای اینکه رابطه ش با عضو جدید خوب بشه، آتش حسادت در وجودش زبانه خواهد کشید.
مثلا یه جا نوشته:
مهمونا دونه دونه 
به نی نی کادو میدن .
یا یه جای دیگه وقتی میخواد تو خونه توپ بازی کنه، مامان میگه:
یواش تر 
باید ساکت بشینی.
یا در مورد بابا میگه:
بابا داره با نی نی
می کنه خاله بازی.
کلا فضای داستان به گونه ای ترسیم شده که با اومدن عضو جدید، کودک فراموش میشه. هیچکس بهش توجه نداره و همه دارن با کودک جدید بازی میکنن.
اگر چه متاسفانه در واقعیت خیلی از این رفتارها اتفاق می افته، ولی شاعر یه کتاب شعر کودک که قصدش آموزش خانواده ها و کودک برای چگونگی رفتار کردن و پذیرش نوزاد تازه وارده، باید به گونه ی دیگری شعر بگه. مثلا به جای : بابا داره با نی نی؛ خوب بود میگفت: بابا داره با من و نی نی
یا به جای: مهمونا به نی نی کادو میدن؛ بهتر بود میگفت: مهمونا دونه دونه به ما کادو میدن.
فضای خونه باید به گونه ای تصویر کشیده میشد که همه ی اعضای خانواده، در حال کمک کردن به فرزند بزرگتر برای پذیرش وضعیت جدیدند، نه چیزی که در شعر ایجاد شده. فضای پرتنش و پر از اضطراب. 
اگرچه شاعر در دو صفحه ی آخر خواسته یه نکته ی اخلاقی رو بگه و به شعرش جنبه ی آموزشی بده؛ ولی به هیچ عنوان در این کار هم موفق نشده. یه جا میگه: 
مامان میگه: آفرین
حالا شدی یه خانم
معنی این بیت هم اینه که تا حالا دختر خوب و خانمی نبودی. به نظر من نویسندگی برای کودک کار سخت و پرمسئولتیه. یه شاعر یا نویسنده ی داستان، حتما باید به تاثیر اثرش بر کودک آشنا باشه. و در این زمینه دقت و تحقیق کنه. 
شوخی نیست وقتی خدا در قرآن قسم میخوره: قسم به قلم و آنچه مینگارد. یا حق



تاريخ : ۹۴/۰۵/۰۲ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

ماه رمضان امسال، مدت روزه داری بیش از شونزده ساعته. یعنی یه مدت طولانی  نه آب میشه خورد و نه غذا. یه گروه خاص هستند که خیلی دلم میخواد روزه بگیرند. حتما میپرسید: کیا؟ مادران و پدران فرزندان بد غذا. چرا؟
معمولا فرزندان بدغذا، پدر و مادرها ی بد غذا هم دارند. روزه میتونه مشکل بدغذایی بزرگترها رو حل کنه. فک میکنم آدمای بدغذا اصلا روزه نمیگیرن. یا اگه روزه میگیرن و مشکل بدغذایشون حل نمیشه، از اون کیسای پوست کلفت و چغرند.   
  فک کنید یه آدم بزرگ از ماکارونی بدش بیاد. یه روز، روزه گرفته. شب که میخواد افطار کنه یه مشکلی پیش میاد و فقط موفق میشه یه ذره نون و پنیر بخوره و بره. کارش که تموم میشه میاد خونه تا یه غذای لذیذ بخوره. ولی خستگی امانش نمیده و خواب وجودش رو فرا میگیره. با صدای اذان،  چشماش رو  باز میکنه و میبینه که کار از کار گذشته. از طرفی چون آدم معتقد و سفت و سختیه، افاضات روشن فکرانه ی برادران و دوستان نیمه مسلمان هم روش اثر نمیذاره و تصمیم میگیره با تمام مضرات برشمرده شده توسط دکترهایی که ادعای فهم بالاتر از خدا دارند، امروز ، بدون افطاری و سحری، روزه بگیره. 
یعنی گرسنگی بالای چهل ساعت.
نزدیک افطار، یکی از دوستانش، با اصرار و پافشاری، به سفره ی افطاری دعوتش میکنه.از فرط گرسنگی و تشنگی، در منزل دوستش، با کسب اجازه از صاحب خانه، به صورت چهار دست و پا تردد میکنه. و همه ی آدمها رو شبیه گوسفند میبینه.( البته از حیث ارزش غذایی نه سنجش عقل). به شدت گوشهاش رو تیز کرده و منتظر صدای اذانه. تا حالا اینقدر به اهمیت مرحوم موذن زاده پی نبرده بود. با پخش صدای دلنشین اذان، به میز افطاری دعوت میشه. 
وای خدای من، ماکارونی!!!!!! حالا چه خاکی به سرم بریزم. آخه این غذای شبیه به کرم هم شد افطاری؟ اما چاره ای نیست. اگه نخورم میمیرم. دو سه قاشق به نیت فرار از مرگ میخورم، بعد میرم خونه و ...
چشماش رو می بنده و قاشق اول رو با کلی سلام و صلوات میذاره تو دهنش. مزش بد نیست! و قاشق دوم و سوم و... به به عجب غذای لذیذ یه این ماکارونی و ...
آدم وقتی مدت های مدیدی گرسنه مونده باشه، حتی نون خالی رو با یه عشق دیگه ی میخوره.
بچه های بد غذا معمولا مادرانی دارند کاسه به دست. از صب تا شب دنبال بچش میدوه و میگه: جون مامان یه لقمه بخور. آدم وقتی سیره، حتی از نگاه کردن به غذا بدش میاد. بچه های گرسنه هر چیزی رو با عشق میخورن. دنبال بچه هاتون زار نزنید. بذارید خودشون گرسنه بشند. اون وقت طعم حقیقی لذایذ دنیا رو حس میکنن.
سحر خانم، تا حالا آبمیوه نخورده بود. اولین بار هم که بهش داده بودم، در موقعیت بدی اینکار رو کرده بودم. سیر آب بود. خورد و از مزش خوشش نیومد. و دیگه هم نخورد.
چند روز پیش، تو هوای گرم بردمش پارک. یکم بازی کرد و اومد گفت: آب میخوام. رفتیم آب بخوریم، آب پارک قطع بود. یهو یاده آبمیوه افتادم. به نظرم بهترین موقعیت ممکن بود. بهش گفتم: آب نیست و فعلا بره بازی کنه. حسابی تشنه شد. چند بار آب خواست   اما از شیر آب نیومد. حالا رفتم و براش یه آبمیوه ی خنک خریدم. قورت اول رو با هزار سلام و صلوات خورد. اما تشنگی اثر خودش رو کرد. حالا هر موقع میبرمش پارک میگه: بابا آب پرتغال. حالا مشکلم این شده که فقط آب پرتغال میخوره. نه سیب نه هلو و... . کم کم باید واسه اونا هم یه فکری بکنم. یا حق



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۷ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   با سلام خدمت دوستان. متاسفانه چند ماهی بلاگفا به مشکل خورده و از دسترس خارج شده بود. الانم که دوباره راه اندازی شده خیلی از مطالب قبلی رو از دست دادم. و شمار زیادی از خوانندگان وبلاگ هم از دست رفتن. 

اما به هر تقدیر، در ماه مبارک رمضان، برگشتیم. امیدوارم ایام به کام باشه و در این ماه مبارک حال و روزتون بهتر از دیروز باشه. یا حق

 



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

قبلا فکر میکردم بچه وقتی یه ذره بزرگتر بشه و بتونه حرف بزنه خیلی از مشکلات حل میشه و دردسر والدین کمتر میشه.
اما حالا که سحر خانم بیش از دو سال سن داره و میتونه ارتباط برقرار کنه و حرف بزنه، نه تنها کار ما سبکتر نشده، بلکه خیلی هم سخت تر شده.
دلیلش اینه که:  بچه ها تو این سنین، خودخواه ترین موجودات دنیا هستند. یعنی فقط خودشون رو میبینن و بس.
سحر خانم از صبح که بیدار میشه شروع به بازی میکنه تا وقتی که خوابش ببره. و معمولا هم دوست داره با یه بزرگتر بازی کنه. گاهی مادر یا پدر کار دارن، ولی برای بچه مهم نیست. مهم نیست که الان داری با تلفن حرف میزنی،مهم اینه که الان باید با من خاله بازی کنی.
شب اگه ساعت سه از تشنگی یا دل درد بیدار شدم، اصلا مهم نیست که شما از صب تا شب کار کردی و به شدت خسته ای، باید پاشی و به مشکل من رسیدگی کنی.
صب اگه ساعت 6 بیدار شدم تو هم باید بیدار بشی.
گاهی روزها میشه چهار پنج ساعت مداوم با سحر خانم بازی میکنم، دیر وقت میشه و از خستگی خوابم میبره، بعد با دستاش چشمام رو باز میکنه و میگه: نخواب. بعضی پدر و مادرها هستند که میخوان منطقی برای بچشون حرف بزنن. بعد به بچه میگن: دخترم بابا از صب سر کار بوده، الانم که 5 ساعت با شما بازی کرده، بذار بقیه ی بازی رو فردا، باشه؟ و ناگهان کودک با فریادی میگه: نه بازی بازی. کودک در این سن متوجه منظور شما نخواهد شد. او کاملا خودخواه و خودمحور است. او پدر و مادر را اسیر کرده و به بردگی خود میگیرد و شما اکنون در خانه ارباب کوچکی دارید. باید برایش غذا بیاوری، بازی کنی، بیخوابی بکشی، او را حمام ببری و موقع دفع او را بشوری. حقوقی هم دریافت نخواهی کرد.
اما اگر اینکارها را با حوصله انجام دهید و غرق در بازیهای کودک و دنیای خودخواهانه ی او شوید در آینده کودک باهوشی خواهید داشت و این بهترین پاداش است. 
درک دنیای خودخواهانه و خودمحورانه ی کودک از مهمترین نکات ارتباطی این سنین است. اگر میخواهید با کودکتان ارتباط خوبی داشته باشید باید ویژگیهای رشدی هر دوران را خوب بشناسید.
الان هم بروید و به اربابتان خدمت کنید و صبور باشید. این نیز بگذرد.



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |