عضویت در وبلاگ

برای عضویت در وبلاگ، با فرستادن نام و ایمیل خود برای مدیر وبلاگ، در قسمت امکانات وب، پایین سمت راست، زیر آمارگیر وبلاگ، یکی از اعضاء ما شوید. 

 

tps://www.facebook.com/ali.sepehr.39 

 alirezasepehrara@yahoo.com

 برای لینک شدن: ما را با نام وبلاگ لینک کنید ولینک شوید.


برچسب‌ها: عضو گیری

تاريخ : 92/06/20 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

 

جمعه چهاردهم ، یعنی دیروز، در کارگاه درمان شناختی رفتاری دکتر جان بزرگی شرکت کردم. اگر چه دوره در یک روز خیلی خسته کننده بود ولی کلاس بسیار مفید و پرباری بود. به دانشجویان روانشناسی توصیه میکنم اگه دنبال کارگاه میگردند، به نظر من کارگاه خوبی بود و البته کاربردی



تاريخ : 93/09/15 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

  این عنوان به نظر خیلی عجیب میاد. معمولا ما در مورد بچه ها میشنویم که میگن: چه دنیای پاک و زلالی دارند. یا اینکه کاش میشد دوباره بچه بشیم. من با این عنوان غریب دریچه ی جدیدی رو، رو به دنیای فراموش شده ی کودکی باز میکنم تا دوباره خوب به این دنیای دوست داشتنی خیره بشیم. شاید بعد از خوندن این چند خط دیگه دوست نداشته باشیم به اون دنیای بی رحم قدم بذاریم.

  سالها پیش وقتی بچه تر بودم؛ یعنی خیلی بچه تر از الان، احتمالا کلاس چهارم ابتدایی، با بچه ها تو کوچه بازی میکردیم و کلی تو سر و کله ی هم میزدیم. یه مدرسه نزدیک خونه ی ما بود که دو شیفته بود. یه شیفت مال پسرا و اون یکی هم دخترا. موقع تعطیلی مدرسه، کلی بچه از کوچه ی ما رد میشدن. هنوز سنجاب رو به یاد دارم. سنجاب یه دختری بود که صورتش مشکل داشت. سوراخای دماغش از بد جایی در اومده بودند و لباش هم به بینیش چسبیده بود. قیافه ی ناجوری داشت. طفلکی با اون لباس فرم مدرسه و کیف روی پشتش، احتمالا یه دنیا غم رو دلش سنگینی میکرد. وقتی وارد کوچه ی ما میشد، تعداد زیادی از  پسرا دنبالش میفتادن و صداش میزدن: سنجاب سنجاب. اون سال، سال اولی بود که از کوچه ی ما رد میشد. احتمالا کلاس اول ابتدایی بود. دخترک تا وارد کوچه ی ما میشد شروع میکرد به دویدن و ریز ریز اشک میریخت و به جاش بچه های کوچه ی ما از فرط خنده ریسه میرفتند.

   چند سالی که تو مدارس راهنمایی و ابتدایی رفت و آمد میکنم. از این دست وقایع به وفور دیده میشه. یکی از بچه ها تو مدرسه کمی گوشاش بلنده. اون وقت چند نفری از دنیای به ظاهر پاک ، اینقدر اسم روی بدبخت گذاشتند که دیگه توانایی جدال و موندن تو مدرسه رو نداره. کافیه یه ذره متفاوت باشی. چاق باشی، زشت باشی، لنگ باشی، کور باشی، کر باشی، و  ... اون وقت جرات نمکنی از بین یه مشت بچه که دور هم جمع شدند و مشغول بازی هستند رد بشی.

  یکی از آشناها پاش مشکل داشت. از بچگی با هم بودیم. وقتی از بین سایر بچه ها رد میشدیم اینقدر زخم زبونها آزارمون میداد که احساس میکردیم دنیا ی وحشی در حال بلعیدن ماست. وقتی بزرگتر شدیم دیگه آدم بزرگا که همون بچه های قدیم بودند کاری به کار ما نداشتند. اما حالا نسل بعدی مثل همون بچه های قدیم اجازه ی عبور بی دردسر رو به شما نمیدن. دنیای بچه ها بین خودشون گاهی اینقدر خشن و بی منطق میشه که واقعا تحمل کردنش برای سایر بچه ها دشوار و طاقت فرسا میشه.

   این دنیای ظاهرا پاک دستانش آغشته به کلی تمسخر و زور گویی و آزار و اذیته. این کلمات رو تنها کسانی با گوشت و خونشون درک میکنند که یه دردی رو از دنیای کودکی با خودشون حمل میکنند. افرادی که یا مثل من چاق بودند، یا به دردهای دیگری مثل لکنت زبون، پا یا دست معیوب، قیافه ی زشت و یا حتی زیبا، رنگ سیاه یا خیلی سفید و ... مبتلا بودند اون روی سکه رو هم خوب دیدند و درک کردند.

   دنیای بچه ها دنیای پاک و بی غل و غش نیست. بلکه بچه ها در این سنین توانایی درک هیجانات دیگران دو ندارند و از لحاظ تفکر در سطح مطلوبی نیستند و همین ها دنیای ساده ی کوچکشون رو خطرناک و پیشبینی ناپذیر کرده.

  اونایی که با خوندن این متن هنوز با این هنجار شکسته، مشکل دارند بد نیست این خاطره رو از محمد(که سلام خدا بر او و خاندان پاکش باد) بشنوند:

   وقتی برای تبلیغ وارد روستایی شد، مردم روستا بچه هاشون رو تشویق کردند که دنبال محمد(ص) بیوفتند و بهش سنگ بزنند و فحش بدن. بچه ها هم این کار رو کردند و حضرت اون روز رو یکی از تلخترین روزهای عمرش عنوان میکنند. 

یا حق

   



تاريخ : 93/09/06 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

   یکی از مشکلاتی که ما باهاش مواجه شدیم این بود که وقتی سحر خانم رو میبردیم توالت، بعد از این که کارش تموم میشد، بدو بدو و البته بدون شلوار، میومد بیرون. هرچی هم که بهش التماس میکردیم شلوارشو نمی پوشید و تو خونه برهنه راه میرفت. مادرشم اکثر اوقات دنبالش میدوید. شده بودیم مثل موش و گربه. حالا من ترسم بیشتر از این بود که دخترم این عادت بد رو ترک نکنه و اگه یه روزی یه جایی مهمونی رفتیم، بعد از تخلیه ی روده یا مثانه، لخت و عور در وسط جمعیت رژه بره. شب ها با خودم تصور میکردم که در جمع آشنا و فامیل، دوست و دشمن، این اتفاق افتاده و همه ما رو با انگشت نشون میدن و میگن: هه هه، اینا رو نگا، مثلا پدرومادره هردوتاشون روانشناسن. یه عده میگن این روانشنا اومدن مردم رو لخت کنن، خوب والا خجالتم خوب چیزیه، آخه چرا این علوم انسانی رو بومی نمیکنن.

   از ترس این حوادث کلی واسه حل این مشکل برنامه ریزی کردمیم اما اگه شما پشت گوشتون رو دیدید ما هم سحر رو بعد از اجابت مزاج با شلوار دیدیم. خلاصه تصمیم گرفتم بشینم قشنگ قضیه رو حلاجی کنم و ببینم سرچشمه ی این عمل زشت به کجا ختم میشه. فک کردید بعد ازکلی پایش در احوالت تربیتی خونه، سرچشمه رو کجا پیدا کردم؟؟

   من و همسرم که کلی در مورد لباس پوشیدن و اهمیتش برای زندگی اجتماعی به دخترمون توضیح داده بودیم پس چرا اثر نکرده بود و اثر نمیکرد؟

   یه روز بر حسب اتفاق، چشمان کوراینجانب  بر جمال حقیقت روشن گشت. خودم میخواستم برم توالت. سحر خانم هم در حال بازی بود. بنده معولا چون از توالت فرنگی استفاده میکنم، قبل از رفتن به مکان مورد نظر، شلوارم رو در وسط خونه، یعنی تو سالن در می آوردم و بعد میرفتم به سمت توالت. البته اشتباه نشه ها، بنده همیشه زیر شلوار، شورت دارم. اون روز هم دقیقا همین کار رو کردم و با فراغ بال به سمت همونجا به راه افتادم. ناگهان دخترم از پشت سر گفت: بابا شلوار نداری؟؟؟؟

   ناگهان با این حرف جرقه ای عظیم در ذهنم درخشیدن گرفت:

دوصد گفتار چون نیم کردار نیست.

تازه یادم اومد وقتی میخواستیم بریم بیرون، برای تعویض لباس، دقیقا جلو چشمان کوچک دخترک، من و مادرش، با وضعیت نامناسب، در خانه جولان میدادیم و به این طریق به کودک میفهماندیم که: ما که میگیم لباس داشتن مهمه، ولی تو جدی نگیر.

   بعد از دریافت این موضوع، در عرض یک هفته با تغییر رفتار خودمون، به سحر خانم فهموندیم که بعضی جاهای آدم خصوصی و مال خودشه. برای این هدف، بنده دیگه هرگز بدن شلوار در ملاء عام ظاهر نشدم و مادرشم هم میرفت داخل اتاق و در رو میبست و بعد لباساش رو عوض میکرد. من هم معمولا پشت وقتی سحر خانم من رو بدون شلوار، به صورت اتفاقی میدید، بدو بدو در میرفتم و میگفتم: وای زشته، منو نگا نکن، شلوار ندارم.

 و از اون موقع به بعد، دخترم وقتی از توالت میاد بیرون، همونجا پشت در میشنه و میگه: من شلوار ندارم، زشته. تازه هر عکسی رو تو خیابون میبینه که طرف شورت داره، میگه: لباس نداری؟؟؟؟؟؟؟/

 

 

 



تاريخ : 93/08/23 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   خوانندگان همیشگی وبلاگ حتما دختر کوچولوی من رو یادشون هست. سحر خانم الان یکسال و هفت ماه سن داره. از لطف خدا، خیلی خوب حرف میزنه . کاراش خیلی  بامزن. وقتی با چشم بصیرت در این کوچولوی اعجاب انگیز نگاه میکنم، موهام از شدت بهت سیخ میشن. باورش خیلی سخته؛ کودکی با این سن و سال که در هیچ کلاس زبانی، شاگردی نکرده، چطور کلمه ها را کنار هم ردیف میکنه و بهشون جون میده. گاهی میخوام با دید علمی در حرکات و رفتارش نظر کنم. بعد از چند دقیقه ای گیج و مات و مبهوت با خودم میگم: عجب!! تو اینجور لحظات یه جمله ی معروف دارم که خیلی به کار میبرم. یهو دنبالش میدوم، میگیرمش و از روی زمین بلندش میکنم و میگم: آخه کوچولوی بابا، تو باطریت کجاست؟ چه جوری کار میکنی عروسک بابا.

   تربیت این موجود عجیب و غریب واقعا کار سختیه. باید به پدر و مادرای امروزی حق داد که دو شیفت و سه شیفت برن سر کار. آخه با این کارشون به اسم جون کندن واسه بچه، خودشون رو از شر تربیت کردن خلاص میکنن. مخصوصا مادرای کارمند خیلی خوش به حالشونه. زنای قدیمی که کارمندی نداشتن. بدبختا باید از صبح تا شب تو خونه میموندن و به کار شاق بچه داری و تربیت میپرداختن. اما زنای امروزی، حتی اضافه کاری میگیرن تا یه خرده سر کار استراحت کنن. باور کنید سخت ترین کار دنیا سر و کله زدن با یه بچه ی کوچولوی نازه که به سختی زبون میفهمه.

  ما الان رسیدیم به مرحله ی آموزش توالت. خانم کوچولو دیگه پوشک نمیبندن. تقریبا تو خونه جای سالمی واسه نماز خوندن نداریم. خیلی وقت ها میگه: من پی پی دارم. اما بعضی وقت ها هم میگه: من پی پی کردم. چند روز پیش یکی از فرشامون رو شستم و بیرون پهن کردم. بارون گرفت. آوردمش خونه. بوی نم گرفت. دوباره بردمش بیرون و پهنش کردم. خشک شد. آوردمش خونه. تازه پهن کرده بودم. سحر خانم غرق لذت و شادی، شروع کرد به بالا و پائین پریدن روی فرش و بعد از دقایقی گفت: مامان، پی پی کردم. اونم دقیقا روی گل قالی. روی همون گل وسطی که هارمونی جالبی داره.

   تو این مرحله از زندگی، طرفین دعوا، یعنی پدر و مادرها از یک طرف و شیر بچه ی کوچک از طرف دیگه، زیاد با هم سر و کله میزنن و نقطه ی عطفی در زندگی هر انسانیه. به نحوی که سالها بعد، وقتی بچه ها به اندازه ی کافی بزرگ میشن، پدر و مادرها ی گرامی، گاهی تو جمع فامیل، از هنرنمایی های کودک دلبندشون خاطره ها میگن. خاطره هایی که رنگ از رخساره ی هر انسانی میبره.

  یکی از مشکلاتی که ما باهاش درگیر بودیم این بود که.......... ادامه دارد



تاريخ : 93/08/16 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |



تاريخ : 93/08/12 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

سلام، من 22 ساله هستم و یک سالی میشه دستم میلرزه، اگه میشه در این ارتباط هم مطلب بذارید،من واقعا نمیدونم باید برم روانپزشک یا متخصص مغز و اعصاب...

 

 جواب: لرزش دست می تونه علت های زیادی داشته باشه. هم روانی هم جسمی. اما بنابر اصلی در روانشناسی، شما باید اول خود را از نظر پزشکی چک کنید. ابتدا باید ببینید این لرزش مربوط به مشکل جسمیست یا خیر؟

  برای فهمیدن این سوال هم ابتدا باید به یک متخصص مغز و اعصاب مراجعه کنید. این متخصصین رشته های عصبی و کارکرد آنها را مورد بررسی قرار میدهند. اگر با عکسبرداری های لازم تشخیص داده شد که عصب ها و سایر شرایط جسمی نرمال هستند، حالا می توانید به یک متخصص اعصاب و روان( که همان روانپزشک است) مراجعه کنید. اگر مشکل مربوط به مسائل روحی و روانی باشد احتمالا روانپزشک برای شما قرص هایی تجویز خواهد کرد. اما خوردن قرص ها به تنهایی کافی نخواهد بود و باید با هماهنگی روانپزشکتان برای رواندرمانی به یک روانشناس بالینی هم مراجعه کنید. یا حق



تاريخ : 93/08/11 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

 

 با شروع سال جدید، متوجه شدم که طی بخشنامه ای مشاورین مقطع متوسطه ی اول، یعنی دوره ای که قبلا معروف به دوران راهنمایی بود، بایدبه صورت اختیاری و اگر نرفتند به زور چک و لگد، به عنوان معلم پایه های سوم تا ششم و درصورت نیاز، سایر مقاطع، به مدارس ابتدایی فرستاده شوند. و دیگر در این مقطع نیازی به مشاور نیست!!

    بنده که مشاور مقطع متوسطه ی اول بودم، به لطف مسئولین و با کمی تغییر، یعنی تبدیل شدن به مشاور معلم، هنوز در همین مقطع مانده ام، اما در عجبم چگونه مشاورین منتقل شده به مقطع ابتدایی، توانایی اداره و درس دادن به بچه ها را دارند.

   با زیر رو کردن وبسایت های وابسته و مربوط، شاهد اعتراض فراوان همکاران مشاور در سراسر کشور بودم. اما ظاهرا اعتراض ها به جایی نخواهند رسید. اما واکنش بعضی از همکاران عزیز که به عنوان معلم در جای جای کشور عزیزم مشغول خدمت هستند، تعجب بنده را برانگیخت. برخی از همکاران گرامی با چنین واژهایی خوشحالی خود را از اجرای این بخشنامه بیان کرده بودند:

     خوب شد، بالاخره این علافها هم مشغول به کار شدند!!

     به به، چه عالی!! این مردان بیکار همیشه در دفتر، انگیزه ی سایر معلمین را هم از بین می بردند!!

     بالاخره این مشاورین بیکار هم نون حلال به خونه میبرند!! و...

 

اما چه عاملی باعث شده که برخی از معلمین همکار چنین دیدی درباره ی مشاورین عزیز داشته باشند؟؟ 

  بنده امسال در مدرسه ی شهید باهنر دو روز معلم درس تفکر و یک روز هم کما فی السابق مشاور هستم. باید بگوییم: معلم بودن کار سختی است. مشاور بودن هم کار سختی است. اما سخت تر از هردو : مشاور معلم بودن یا معلم مشاور بودن است.

 

    به مار ماهی مانی نه این تمام و نه آن       منافقی چکنی مار باش یا ماهی  

 



تاريخ : 93/07/26 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   

 

 

 

   پدرم گفت: من به تو اعتماد ندارم. باید برویم آزمایش بدهی تا مطمئن شوم که اعتیاد نداری. دلیلش را پذیرفتم و همراه پدر به سمت آزمایشگاه حرکت کردیم. وسط راه حس کردم که به سمت کمپ ترک اعتیاد میرویم. با کمی تعجب نسبت به حادثه ی در شرف وقوع اعتراض کردم. پدر گفت: با مسئول کمپ صحبت کرده ام و آنها گفته اند که آزمایش هم میگیریم. باز هم توجیهش را پذیرفتم.

   همراه پدر وارد کمپ شدیم. پدر مرا در گوشه ای تنها گذاشت و به سمت مسئول کمپ رفت. بعد از مدتی، به همراه پدر و همان مرد که بعدها او را شناختم وارد اتاقی شدیم. در آن اتاق چند نفر دیگر هم بودند. ناگهان متوجه شدم که به جای آزمایش قرار است مرا در کمپ نگهدارند. اصلا باور نمیکردم که پدرم با من چنین کاری بکند. اما دلم خوش بود که: حتما مرا بدون دلیل پذیرش نخواهند کرد. از طرفی از معتاد نبودن خودم مطمئن بودم. بنابراین کمی به خودم آرامش دادم. بعد از کمی صحبت متوجه شدم که انگار قضیه جدی است و قرار است مهمان کمپ شوم. نمیتوانستم بپذیرم که اینجا بستری شوم. شروع کردم به مقاومت کردن. آن چند نفری که کمی عقب تر از من ایستاده بودند به سمت من یورش آوردند. ناگهان از پشت ضربه ی محکمی به سرم اصابت کرد. گیج شدم. در همین حال کسی با پاهایش ضربه ای به زانوانم زد و نقش بر زمین شدم. در حالی که به شدت مقاومت میکردم، چشمانم را به صورت پدرم دوختم. در حال تماشای خرد شدن من بود اما نه تنها هیچ حرکتی نمی کرد بلکه رضایت در چشمانش موج میزد. انگار دارد انتقام ایام جوانی و بی کسی ام را از خودم میگیرد. چقدر تحملش برایم سخت بود.

   مرا لخت کردند. تمام لباسها و وسایلم را از من گرفتند. بازرسی بدنی شدم و دستها و پاهایم را به دلیل مقاومت و داد و بیدادهای فراوان زنجیر کردند و با همان یک دست لباس شدم مهمان ناخوانده ی یکی از کمپ های تهران. مرا به اتاق خاصی بردند. اینجا مخصوص کسانی بود که روزهای ابتدایی ترک را سپری میکردند. چند نفری آنجا بودند. حالشان به شدت وخیم بود و مدام بالا می آوردند. اسهال هم آنها را راحت نمی گذاشت. از درد استخوان به خودشان می پیچیدند و داد و فریاد میکردند. بعد از چند روز و پشت سر گذاشتن این روزهای دردناک و با بهتر شدن حال عمومیشان، از این اتاق ترخیص و وارد سالن اصلی میشدند.

   من بعد از ظهر جمعه وارد کمپ شدم. روزها بر من به سختی گذشت. خیلی سخت. حدود یک هفته در کمپ ماندم و بعد از این که علائم ترک و اعتیاد در من مشاهده نشد از آنجا بیرون آمدم اما هرگز لحظات سخت آن ایام را فراموش نخواهم کرد. وقتی آدمی را که برای نجات خودش تصمیم به فرار ازکمپ میگیرد با دستان بسته داخل استخر آب یخ می اندازند، وقتی سر سفره ی غذا چیزی برای خوردن پیدا نمیکنی و بر سر تکه ای نان حیثیتت را به باد می دهند و وقتی با جانیان و قاچاقچیان و.... همدم و همنشین می شوی و وقتی در اوج تمدن با هیچ جا و هیچ کس ارتباط نداری و ....

نمی دانم چگونه باید این کار پدرم را فراموش کنم...........



تاريخ : 93/07/18 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

انشاا... تا شروع ماه مهر مسافرم. اگه زنده و سالم برگشتم حتما پست میذارم.

محتاج دعای خیر

یا حق

 



تاريخ : 93/06/10 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

  

مدتها قبل سر کلاس، تو مبحثی در مورد استفاده از حواس، بحث رسید به چشایی. یعنی مزه ی غذاها. با توجه به حرفایی که بچه ها میزدن، میشد به راحتی احساس کرد که خیلی از همینها، چه پسر و چه دختر، تا حدودی با این حس مشکل دارن.

حتما دورو برتون آدمهایی رو دیدین که از یه چیز خاص خیلی بدشون بیاد. قدیما یه دوستی داشتم بچه ها بهش میگفتن: ابی پلو . دلیلش این بود که از پلو بدش میومد. من همیشه وقتی میدیدمش با خودم میگفتم: این دیگه چه آدمیه. آخه پلو که خیلی خوبه. یکی دیگه از آشنا از ماکارونی بدش میومد و یکی از کره...

آدمای زیادی چه از همکارا، چه دانش آموزا و چه دانشجوها و چه فامیلا رو دیدم که با غذا ها و مزه ها مشکل دارند. اگه بخوام به طور موردی قضاوت کنم باید بگم: یا غریب به نود درصد مردم بدغذان یا همه ی بدغذاهای عالم دور و بر من جمع شدن.

بعضی آدمها نه تنها حس چشائیشون رو خوب تربیت نکردن، بلکه به معنی واقعی کلمه این حس عزیز رو له کردن.

 

اینو نمیخورم چون شیرینه. اینو نمیخورم چون ترشه، اون یکی هم که چربه. از این بدم میاد، اه اه چه بویی داره، اوف چه غذای بدرنگی، چه جوری اینو میخوری. وای تو صبحونه پنیر و با مربا میخوری؟ وای آبگوشتش پیاز داره، اه اه تخم مرغ رو هم زدی، کله پاچه حالمو به هم میزنه و ...

 ما  کاری به تربیت ذائقه و حس چشایی نداریم. بحث در مورد انتخاب همسره. اکثرا اخلاق و رفتار و سبک زندگی در میان زیبایی لب و لوچه و کمان ابرو گم میشه. با یک نگاه نافذ از ته تا بالا به تمامی هیکل و اندام تشخیص میدین که: ای دل غافل، یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم. به سرعت دست طرف رو میگیری و حلقه رو میچپونی توی انگشتشو میگی: عزیزززززززززززززززززم، تو دیگه مال منننننننننننننننی.

  کم کم سر سفره ی غذا، میبینی حوری چشم درشت سیمین ساق، لب و لوچه ی زیبا و مبارک رو به هیچ غذایی نمی ماله. اوایل که هنوز با هم زیاد آشنا نیستید، علت رو میپرسین، میفرمایند: اشتها ندارم. دلم برای والدین عزیز تنگ شده.

اما کم کم پی به بد غذا بودن طرف مقابل میبرید.

بد غذایی چه برای مرد و چه برای زن بسیار زشت و زنندس. این رفتار حس بدی رو در طرف مقابل ایجاد میکنه. مرد بد غذا بدیهای خاص خودش رو داره و می تونه زن بیچاره رو تا دم مرگ پیش ببره.

چرا بهش رب زدی؟ چرا روغن نداره؟ چرا نمک زدی؟ کی گفت توش فلفل بریزی؟ چرا خورشتت بادمجون داره و ...

اما زن بد غذا حکایتش کمی متفاوته. جدای از بدیهایی که اکثرا بین زن و مرد بد غذا مشترکن، زن بدغذا یه بدی خیلی بزرگ داره که باید در انتخاب همسر حسابی بهش دقت کرد:

  تربیت فرزند و داشتن فرزند سالم از دوران حاملگی آغاز میشه و دوران شیردهی یکی از مهترین زمانها در رشد احساسات و هوش کودک شماست. حال تصور کنید زن شما باردار است اما لب به هیچ غذایی نمیزنه.

برای داشتن فرزندانی سالم و قوی، مخصوصا اگر زن باردار هستید با بدغذایی خودتون به جنگ برخیزید و علیه تربیت بد خودتون شورش کنید.

عادات بد غذایی قابل اصلاحند.

یا حق



تاريخ : 93/06/06 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |


  

با خانم و سحر جون رفته بودیم پارک. توقسمت بازیهای بچه ها، معمولا میشه چیزای جالبی دید. فقط کافیه که چشمات رو پاک کنی تا بتونی خوب ببینی. اولین چیزی که میتونی ببینی وجود پسر بچه ها ودختربچه ها اطراف وسایل بازی و درحال جنب و جوش در عالم خودشونه. معمولا لباسهای پسرها، اگر چه به نسبت درآمد والدین شکیلتر و مارکدارتر میشن، اما از لحاظ ماهیتی زیاد تفاوتی با هم ندارند. لباس دختر بچه ها معمولا جالبن. گاهی مادرها با تمام وجود تمام سلیقشون رو به خرج میدن و از سر تا پا به کودک دلبندشون میرسن. موهاش رو گیس میکنن، کلی لوازم و آلات مختلف بهش وصل میکنن. گوشواره میذارن، رخت و لباس های جالب می پوشن و خلاصه کلی بچه کوچولوشون رو ناز میکنن. و واقعا بعضی از این کوچولو ها در اوج زیبایی و نمک، نشان دهنده ی قدرت خالق توانا هستند.

 

   مثلا چند روز پیش یه دختر کوچولو دیدم که یه لباس پوشیده بود که خیلی جالب بود. پشت لباسش دو تا بال پروانه ی بزرگ داشت. و واقعا چون دختر کوچولو بود، شبیه فرشته ها شده بود. همونجا به خانومم گفتم: تصور کن من با این هیکل صد کیلویی، یه لباس پروانه ای با دو تا بال گنده رو پشتم برم سر کار. وای که مردم از دیدن این دیو بالدار چه ذوقی خواهند کرد.

   تو عالم بچه ها میشه ظریف بودن زنها را حس کرد و دید. میشه تفاوت مرد و زن رو از بچگی لمس کرد. دختر بچه ها ظریفتر قشنگتر و دوس داشتنی تر بازی میکنن. اما تعداد کمی پسر تو پارک پیدا خواهید کرد که دوست داشته باشی لپش رو گاز بگیری. گاهی پسربچه های هشت نه ساله با طرز بازی کردنشون باعث میشن که ساعت ها تو توالت بالا بیارین. و وقتی پسربچه ها به اوایل سن بلوغ میرسن و دست و پاهاشون دراز میشه در حالی که هنوز تنشون کوچیک مونده، واقعا زمخت میشن. البته من خودم هیچوقت به سن بلوغ نرسیدم. من این مرحله رو جهشی رد کردم.

   با این حال، نحوه ی آرایش، لباس پوشیدن، بازی کردن وحرف زدن دختربچه ها نشون دهنده ی اطلاعات زیادی از خانواده و طرز فکر و اعتقادات اونهاست و شما کافی یه ذره زرنگ باشید تا بتونید به درون خانواده نفوذ کنید. به قول یه جمله ی روانشناسی معروف که میگه: بذار تا بچت رو ببینم اونوقت بگم تو کی هستی.

 

   حالا با توجه به این جمله قشنگ، من امروز شاهد یه مکالمه ی جالب بین دوتا دختر بچه ی تقریبا هفت هشت ساله، با دو مدل کاملا متفاوت پوشش بودم، که براتون میذارم. اونوقت خودتون ببینید چقدر میشه به لایه های دو خانواده نفوذ کرد.

   الف دختربچه ای که یه پیراهن و لباس کاملا باز پوشیده بود و وقتی از پله های سرسره بالا میرفت همه جاش معلوم بود.

   ب: دختر بچه ای بود که لباس کاملا پوشیده به تن داشت و با اینکه از لحاظ شرعی هنوز به سن پوشش مو نرسیده بود، یه مقنعه سر کرده بود.

این مکالمه بین این دو تا، در عرض شاید یک تا دو دقیقه، وقتی از پله ها بالا میرفتن رخ داد

ب: های، خودتو جمع کن

الف: تو خودتو جمع کن. اصلا چی میگی؟

ب: وقتی از پله ها بالا میری همه جات میزنه بیرون.

الف: به تو چه. دوست دارم بزنه بیرون. من اندامم قشنگه. دوست دارم دیده بشه

ب: خوب منم اندامم قشنگه!

الف: نه خیرم. تو اگه اندامت قشنگ بود این شلوار بیریخت و رو پات نمیکردی

ب: نه خیرم. من چون اندامم خیلی قشنگه به هیچکی نشون نمیدم

 

و در این لحظه دختر ب به سرعت به سمت خانوادش رفت.

 

  

 



تاريخ : 93/05/26 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   چند وقتیه که بدجوری ذهنم درگیره. از صبح تا شب همش دارم فکر میکنم. حتی گاهی قبل از خواب یهو این فکر سمج آزارم میده. دیشب تا نیمه های شب باهاش کلنجار رفتم. دستش رو گذاشته بود رو خرخرم و تا می تونست فشار می داد. فکرم رو میگم. چشمام رو می بستم و گوسفند میشمردم تا از دستش خلاص شم، اما بعد از هر گوسفندی که میشمردم، میومد و میگفت: خوابی یا بیدار؟ پیداش کردی؟ منم با کلافگی خاصی بلند میشدم و دودستی میکوبیدم تو سرم و میگفتم: تو رو خدا بذار بخوابم. خستم. اما نمیرفت. انگار این فکر جدید عاشقم شده. پیله و چسبنده. از صب تا شب و از شب تا صب.

  حالا اگه یکی تا اینجای متن رو بخونه، با خودش میگه: بدبخت چه گرفتاری بزرگی داره. اما نه بابا. گرفتاری اینقدر هاهم بزرگ نیست. اما چه کنم که این سیستم مغزی بدجوری بهش گیر داده. قضیه اینه: حدودا دو ماهه که اسم یکی از همکارام رو فراموش کردم. هر چی هم فک میکنم یادم نمیاد.

   ولی این مشکل کوچیک واسه من شده یه دردسر بزرگ. مثل دردسری که فوتبالیستای پرسپولیس داشتن. که چون چک چند میلیاردیشون نصفه پاس شده بود، واسه نون شب گیر کرده بودن.

   حالا پشت فرمون، توی ایوون، بغل ناودون، کنار چمدون، تو میدون، و خلاصه همه جا و همه وقت، هی قیافه ی یارو میاد تو ذهنم و بهم میگه: مردک! ما که کلی با هم خاطره داریم، حالا فراموشت شدیم؟ اگه فردا تو خیابون منو ببینی، چی صدام میزنی؟ نکنه میگی: میمون؟

 خلاصه ما بیخیال یارو شدیم اما سیستم مغزی دستبردار نیست که نیست. این حالت  جالب و عجیب ذهن رو خارجیها کشف کردن و بهش گفتن: قانون " اثر زیگارنیک"  و البته اگه یه ایرانی کشفش میکرد، اسمش مثلا میشد: "اثر سپهرآرا" ، هم ساده تر بود هم قشنگتر. حالا این قانون چی هست؟

   حتما تا حالا متوجه شدید که وقتی یه کاری رو انجام ندادید، ذهنتون درگیر اون مطلب میشه. مثلا اگه تکالیفی دارین و نصفه انجام دادین و بقیش رو میخواید بعد از فوتبال انجام بدید، درحال دیدن فوتبال، بارها و بارها یاد مشقای انجام نداده میوفتید و لذت فوتبال کوفتتون میشه. وقتی تیم مورد علاقتون گل میزنه، یهو بلند میشید، دست زنان فریاد میزنید: مشق مشق مشق. و ناگهان متوجه نگاههای ترحم انگیز پدرتون میشید که انگار داره به بیماران بستری در تیمارستان امین آباد تهران نگاه میکنه.

   با این که در طول دوران عمرتون کارهای بزرگی انجام دادید، اما همش یاد کلاسای شنایی میوفتید که نصفه و نیمه ول کردید و آخرش هم شنا یاد نگرفتید. یا با اینکه رفتید کلاس موسیقی و واسه خودتون استاد ساز شدید. همش فکر نساختن یه آهنگ نیمه کاره عذابتون میده. همش یاد این میوفتید که چرا کلاس خطاطی رو تا آخر نرفتید، چرا نقاشی کردن رو ادامه ندادید، چرا به خاطر دختر همسایه موفق به دریافت دیپلم نشدید، چرا آشپزی کردن رو از مادرتون یاد نگرفتید، خیاطی و ملیله دوزی رو نصفه گذاشتید و هزار هزار هزار هزار چرای دیگه که هر روز مثل خوره، لااقل من یکی رو داره میخوره.

   بله! به این میگن قانون اثر زیگارنیک و معنیش اینه:شما بیشتر احتمال دارد کارهای رو که تموم نکردید به یاد بیارید تا کارهایی رو که تموم کردید.

   البته اگه من این قانون رو کشف میکردم حتما اسمش رو مثل آقای زیگارنیک، سپهرآرا نمیذاشتم. بلکه اسمش رو میذاشتم: قانون اثر عذاب وجدان.

   حالا این کارای نصفه نیمه که به ذهن آدم هجوم میاره، همچین خالی خالی هم نیستن. اگه یه فکر خالی بودن که غصه نداشت. این افکار پرقدرت با خودشون کلی نا امنی و عدم آرامش میارن و شما هر وقت یاد این کارای نکرده میوفتین به خودتون هزار تا فحش میدین و میگین: بی لیاقت، بی اراده، تو آخرش هیچی نمیشی. برو بمیر مرد نیمکاره ی بی اراده........



تاريخ : 93/05/22 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

  چند وقت پیش یکی از آشناها با استرس فراوان به همسرم زنگ زد و از دل نگرانیش در مورد از دست دادن شغلش گفت. ظاهرا بعد از ماجرای مهد کودک ستایش، و ضرب و شتم کودکان برای خوردن غذا و پخش تصاویر مربوطه در فضای مجازی، و رفتن آبروی بعضی ها و البته ترس خانواده ها از گذاشتن فرزندان عزیز و دلبندشان در چنین اماکنی، مسئولین مربوطه تصمیم گرفتند که برای کادر مهد کودکها، ضوابط خاصی قائل شوند، که اگر دفعه ی بعد خدایی نکرده از چنین بلاهایی سر کودکان بی گناه آمد، جوابی برای دادن داشته باشند. در بعضی از استانها، قراره برای کسانی که در مهد کودک کار می کنند، کارت مربی گری صادر بشه. برای صدور چنین کارتی، فرد باید یکسری مصاحبه های روانشناسی و البته روانپزشکی رو هم پشت سر بگذاره.

  با شنیدن این حرف، یاد خودم افتادم که برای استخدام درآموزش و پرورش باید چنین آزمونی رو می دادم. خدا وکیلی با اینکه خودم روانشناسی خونده و مقطع فوق لیسانس بودم، و به طور کامل مسلط به سوالات آزمون بودم و در کل با اهداف اینگونه آزمونها آشنا بودم، باز با دیدن اسم روانپزشک، رنگ از چهره ام پرید. وقتی وارد اتاق انتظار روانپزشک شدم، ترس عجیبی سراسر وجودم رو فرا گرفت. تو دلم میگفتم: خدای من، نکنه دکتر تشخیص بده من دیوونم. نکنه دیوونم و خودم خبر ندارم.

   با خودم می گفتم: اگه این آقا تشخیص بده و بگه که: " این مرد دیوانه است، اورا به جای آموزش و پرورش به تیمارستان ببرید " اونوقت من چیکار کنم. البته میدونم بدون حرف، سرم رو پایین مینداختم و خیلی آروم و با کمال متانت و بدون سر و صدا و عربده کشی، میرفتم تیمارستان. از کادر تیمارستان هم میخواستم من رو زنجیر کنند، نکنه یه وقت خطرناک باشم و دکتر تشخیص نداده باشه.

   اگه جواب اینگونه مصاحبه ها بد در بیاد، واقعا کاری نمیشه کرد.  دوستان و آشنایان به چشم یک دیوانه به شما نگاه خواهند کرد و شما هم چاره ای جز قبول کردن ندارید.

  همه میگن : شنیدی فلانی برای کارش رفته آزمون روانشناسی داده، ردش کردند. طفلک معلوم نیست تا حالا با این همه دیوونگی و بیماری روانی که داشته چه جوری زندگی میکرده. و...

  خلاصه از ترس بعضی از این آینده نگری ها و ترسها و ... کلی آدم بودند و هستند و خواهند بود که تا اسم مصاحبه ی روانشناسی رو می شنوند از کار مورد نظر انصراف میدن.

  خیلی از دوستان خودم بودند که پشت در اتاق روانپزشک دچار افت فشار شدند و به حالت غش افتادن.

  کلا خیلی از ما آدمها از قضاوت شدن می ترسیم و دوست نداریم که کسی مارو قضاوت کنه. و اصلا هم دوست نداریم که یه روانشناس یا یه روانپزشک با چند تا سوال ساده به ما برچسب دیوونه بودن بزنه.

  اما بهتون بگم اگه یه همچین موقعیتی براتون پیش اومد اصلا نترسید و دچار وحشت نشید. داخل اتاق قرار نیست اتفاق خاصی بیفته. من که وارد دفتر روانپزشک شدم، آقای دکتر وقتی پرونده ی من رو نگاه کرد، بهم گفت: خوب، من که به خودم اجازه نمیدم از شما سوالی بپر سم. شما خودتون این کاره هستید. و بعد برگه ی من رو مهر و موم کرد و صحت روحی ما رو تایید. من هم خوشحال از اینکه بالاخره دیوونگیم واسه همیشه مخفی خواهد موند، از اتاق آقای دکتر اومدم بیرون و بعد از اون هم تعداد زیادی از مراجعینم رو به ایشون ارجاع دادم.

  شما می تونید بدون دغدغه ی فکری وارد اتاق بشید و به سوالاتی که ازتون میپرسن صادقانه جواب بدید و مطمئن باشید هیچکس ازرازهای شما مطلع نخواهد شد. این آزمونها فقط بیماران مشخصی رو که علائم کاملا بارز دارند و متعلق به جامعه ی خاصی هستند، مشخص میکنه.

  این آزمونها معمولا: هوشیاری ، حافظه، ادراک، احساس، تفکر، بینش، قضاوت و .... رو می سنجه که شما در طول زندگی روزانتون بارها ازشون به راحتی استفاده می کنید.

یا حق



تاريخ : 93/05/14 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   در بین عبادات مسلمانان، روزه یکی از خالصترین عباداته. هر وقت ماه مبارک رمضان میاد یاد ایام کودکی میفتم. چه روزای شیرینی بود. من و دو سه تا از بچه ها مسابقه ی روزه گرفتن گذاشته بودیم و تعداد روزهایی رو که روزه میگرفتیم میشمردیم. تازه، روزه ی کله گنجشکی هم قبول نبود. این روزه مال بچه های ابتدایی بود نه ما که راهنمایی بودیم. دم دمای افطار که میشد میومدیم تو کوچه و زبونامون رو در می آوردیم و به هم دیگه نشون میدادیم. از روی سفیدی زبون میفهمیدیم که امروز کی تا آخرش دووم آورده. واقعا یادش بخیر.

   یه بار یادم میاد ظاهرا از فرط تشنگی آب خورده بودم، بعدش تا لحظه ی دیده شدن زبونا، اینقدر با دندونام روی زبونم کشیده بودم که زبونم از همیشه سفید تر شده  بود. بعدش خودمم باورم شده بود که روزه بودم. کاش واقعا کارا به این سادگی بود.

   حالا چند سالیه که میبینم مردم کلا عوض شدن. خیلیها گرمای تابستون و شغلشون رو بهانه میکنند و میگن : ما به خاطر شغلمون نمیتونیم روزه بگیریم. یکی میگه تنور داغه، یکی میگه کارگری با زبون خشک سخته ، یکی میگه طرفای ما هوا خیلی داغه و ....

   واقعا روزه گرفتن تو گرمای تابستون، با هر شغلی و در هر شهری یکی از سخت ترین کارهاست. به همین خاطر و خیلی دلایل دیگه ، روزه گرفتن یکی از خالصانه ترین عباداته.

   باز هم یه ماه مبارک دیگه از راه رسید و خوشبختانه ما فعلا زنده هستیم و هنوز وقت داریم از خوبی های این ماه کمی واسه آیندمون، یعنی جایی که ماهستیم و بوی نم و خاک، ما هستیم و یه تن پوش سفید، یعنی جای که ما هستیم و یه سنگ به عنوان زیر سری، جمع و جور کنیم.

   این ماه مبارک رو به تمام بندگانی که خدا رو باور دارن، به پیامبری محمدش(ص) ایمان دارند، قرآن رو کتاب ربشون میدونن و ایمان راسخ دارند که روزه دستور نوشته شده بر تمام مومنان سخت کوش و با ایمانه تبریک میگم. 

      و برای تمام کسانی که اعتقاد دارند اصلا خدایی نیست، دعا میکنم که خداشون رو پیدا کنند

      و برای تمام کسانی که خدا رو باور دارند، اما محمدش(ص) رو پیامبر و فرستادش نمیدونن، دعا میکنم    فرستاده ی حقیقی رو پیدا کنند.

      و برای تمام کسایی که هم خدا رو باور دارند و هم محمد(ص) رو رسولش میدونند ولی قرآن رو کتاب خدا نمیدونن، دعا میکنم نوشته ی واقعی خدا رو پیدا کنند.

      و برای تمام کسانی که هم خدا رو قبول دارند و هم محمد(ص) و هم قرآن رو، ولی در انجام امور دین سستی میکنند(مثل خودم) دعا می کنم که خدواند اونهارو در مسیر حرکتشون به سمت مرگ و در گوشه ی قبرستون که حتی صدای زوزه ی سگاش وهم آور و ترسناکه و شباش بوی گوشت لهیده و پوسیده میده، تنها نذاره.

خدایا ما را لحظه ای به خود وا مگذار

یا حق

 



تاريخ : 93/04/08 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |