عضویت در وبلاگ

برای عضویت در وبلاگ، با فرستادن نام و ایمیل خود برای مدیر وبلاگ، در قسمت امکانات وب، پایین سمت راست، زیر آمارگیر وبلاگ، یکی از اعضاء ما شوید. 


         از این پس، فقط به ایمیل اعضاء پاسخ داده خواهد شد.

           مطالب خاصی هم برای اعضاء انتشار خواهد یافت. 


کامنت های خصوصی جواب داده نمیشن.

شرایط جواب دادن در وبلاگهای دیگر هم فراهم نیست 


 alirezasepehrara@yahoo.com

     برای لینک شدن: ما را با نام وبلاگ لینک کنید ولینک شوید.


برچسب‌ها: عضو گیری

تاريخ : 92/06/20 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

مطالب منتشر شده در وبلاگ

توهم، هذیان، خیال پردازی فرستادن دختر به خانه ی بخت ارتباط با خدا (5 قسمت)
خواب یکی از دلایل اعتیاد من یتیم بودم اما...(داستان ) داستان زندگی ارسال  به ایمیلم
من آن کودک هفت ماهه ام(داستان) باورهایی در مورد استمنا داستان زندگی
داستان عاقبت تجاوز به عنف گناه من چه بود(داستان زندگی) سحرخیزباش کامروا باش
5 نیاز اصلی کودک(5 قسمت) فراپیام یک پیام داستان یه پسر(5قسمت)
فصل های عشق مناظره ی فرهنگی نماز
دکتر مونابی در مشهد بی حجابی برف
شاهکار تبلیغات در سیما تلویزیون کویر
تبلیغ در صداو سیما جواب به سوال هفت فقر
ازدواج(5 قسمت) محمد مصطفی انتخاب شما
حکایت نا آرامی خریدار و فروشنده عرض تبریک
سفر به روستا استقلال و پرسپولیس خیال پردازی
بهشت اختلافات زناشویی اختلالات جنسی
وداع یه پیشنهاد 13 ماجرای رمزدار
عشق ترس از دکتر نگاه با عقل
مشاورمعلم سیگار غذا دادن به بچه
فصل امتحانات جدول آدمها مدرسه
فرزند جا مانده سوراخ کردن گوش نان سوخته
هیچ بعثت بیهوشی
یه سوال عسلستان خانه ی شیطان

   

 

دخترانه طرح مدام مادرانه(مخصوص اعضا)
پدر و فرزند ترس طنز تلخ
بی حجابی تقلب تربیت جنسی
یادش به خیر بچگیا برودت هوا سلیقه ی جنسی 
آخر خط تنبیه  شاهکار جدید سیما و یارانه ها
  من و نونوایی عربده کشی کودک سه ساله
  درماندگی(فوتبال ایران)  
  خانواده در پارک  
     
     


تاريخ : 91/06/01 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   در بین عبادات مسلمانان، روزه یکی از خالصترین عباداته. هر وقت ماه مبارک رمضان میاد یاد ایام کودکی میفتم. چه روزای شیرینی بود. من و دو سه تا از بچه ها مسابقه ی روزه گرفتن گذاشته بودیم و تعداد روزهایی رو که روزه میگرفتیم میشمردیم. تازه، روزه ی کله گنجشکی هم قبول نبود. این روزه مال بچه های ابتدایی بود نه ما که راهنمایی بودیم. دم دمای افطار که میشد میومدیم تو کوچه و زبونامون رو در می آوردیم و به هم دیگه نشون میدادیم. از روی سفیدی زبون میفهمیدیم که امروز کی تا آخرش دووم آورده. واقعا یادش بخیر.

   یه بار یادم میاد ظاهرا از فرط تشنگی آب خورده بودم، بعدش تا لحظه ی دیده شدن زبونا، اینقدر با دندونام روی زبونم کشیده بودم که زبونم از همیشه سفید تر شده  بود. بعدش خودمم باورم شده بود که روزه بودم. کاش واقعا کارا به این سادگی بود.

   حالا چند سالیه که میبینم مردم کلا عوض شدن. خیلیها گرمای تابستون و شغلشون رو بهانه میکنند و میگن : ما به خاطر شغلمون نمیتونیم روزه بگیریم. یکی میگه تنور داغه، یکی میگه کارگری با زبون خشک سخته ، یکی میگه طرفای ما هوا خیلی داغه و ....

   واقعا روزه گرفتن تو گرمای تابستون، با هر شغلی و در هر شهری یکی از سخت ترین کارهاست. به همین خاطر و خیلی دلایل دیگه ، روزه گرفتن یکی از خالصانه ترین عباداته.

   باز هم یه ماه مبارک دیگه از راه رسید و خوشبختانه ما فعلا زنده هستیم و هنوز وقت داریم از خوبی های این ماه کمی واسه آیندمون، یعنی جایی که ماهستیم و بوی نم و خاک، ما هستیم و یه تن پوش سفید، یعنی جای که ما هستیم و یه سنگ به عنوان زیر سری، جمع و جور کنیم.

   این ماه مبارک رو به تمام بندگانی که خدا رو باور دارن، به پیامبری محمدش(ص) ایمان دارند، قرآن رو کتاب ربشون میدونن و ایمان راسخ دارند که روزه دستور نوشته شده بر تمام مومنان سخت کوش و با ایمانه تبریک میگم. 

      و برای تمام کسانی که اعتقاد دارند اصلا خدایی نیست، دعا میکنم که خداشون رو پیدا کنند

      و برای تمام کسانی که خدا رو باور دارند، اما محمدش(ص) رو پیامبر و فرستادش نمیدونن، دعا میکنم    فرستاده ی حقیقی رو پیدا کنند.

      و برای تمام کسایی که هم خدا رو باور دارند و هم محمد(ص) رو رسولش میدونند ولی قرآن رو کتاب خدا نمیدونن، دعا میکنم نوشته ی واقعی خدا رو پیدا کنند.

      و برای تمام کسانی که هم خدا رو قبول دارند و هم محمد(ص) و هم قرآن رو، ولی در انجام امور دین سستی میکنند(مثل خودم) دعا می کنم که خدواند اونهارو در مسیر حرکتشون به سمت مرگ و در گوشه ی قبرستون که حتی صدای زوزه ی سگاش وهم آور و ترسناکه و شباش بوی گوشت لهیده و پوسیده میده، تنها نذاره.

خدایا ما را لحظه ای به خود وا مگذار

یا حق

 



تاريخ : 93/04/08 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |
  با کمال تاسف و شرمندگی، با بی احتیاطی، تمام ایمیلهای inbox حذف شدند. حدود ده ایمیل از عزیزان دریافت کرده بودم که در صف پاسخ دهی بودند و متاسفانه حذف شدند.

بنابراین به اطلاع میرسانم که دوستانی که جواب ایمیلهای خود را دریافت نکرده اند، در صورت تمایل می توانند دوباره ایمیلهای خود را ارسال کنند.

یا حق



تاريخ : 93/04/02 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

  مدتی میشه که همراه با خانواده( یعنی من ، خانم و سحر کوچولو) میریم پارک. طی چند روز، به دخترم، که حالا تقریبا پونزده ماهه شده، یاد دادم که چه جوری از پله ها بالا بره و سر بخوره. با تاب هم بازی میکنه. الان به پارک خو گرفته، وقت و بی وقت یقه ی منو میگیره و میگه: پاشو، پاشو، پاشو. میگم: واسه چی پاشم بابا، کجا بریم. میگه: پاشو بریم عباسی. پاشو....

 

   یه پارکی نزدیکیهای خونمون هست که معمولا اونجا میرفتیم. پارک نسبتا بزرگیه. تقریبا یک هزارم پارک لاله تو تهران. یا شایدم یک هزارم پارک ساعی، شایدم یک میلیونیوم پارک جدیده(ولایت). خلاصه کمیت پارک زیاد مطرح نیست، بلکه کیفیت مهمه.

 

  از نظر کیفیت هم خیلی خوبه. نزدیک دو تا یه هزارتا بچه میریزن تو پارک. یه دستگاه سرسره گذاشتن با یک دستگاه تاب که دو نفر به طور همزمان میتونن ازش استفاده کنند. مثل بازی های همزمان جام جهانی که قراره برگزار بشن. البته دستگاه سرسرش خوبه. از پله میری بالا و از حدود هفت هشت تا سرسره ی متفاوت میتونی سر بخوری.

 

   معمولا اکثر بچه ها واسه تاب خوردن تو صف می ایستن. به نظر، مسئولین محترم از الان دارن بچه ها رو به توی صف ایستادن عادت میدن که کار خیلی خوبیه. البته بعضی آدم های کم فکر که از پس پرده ی فکر خلاق مسئولین مربوطه بی خبرن با خودشون فکر میکنن که خدایی نکرده مسئولین چشم ندارن که ببینند تو پارک چه ازدحامی پشت دو عدد تاب موجود وجود داره.

 

   نه خیر قربان. مسئولین میبینن. این شما هستی که ......... .

 

حالا با تشکر از مسئولین در زمینه ی آموزش صف ایستادن به بچه ها، نکته ی دیگری هم هست که واقعا باید مورد تقدیر قرار بگیره. علاوه بر آموزش چگونگی در صف ایستادن، به بچه ها آموزش های خاصی میدن تا اونها رو از بچگی در مقابل اعتیاد واکسینه کنند و این خیلی خیلی خوبه. اما چگونه؟

 

  خوب، جای تعجب نیست. همچنان که بچه ها به بازی و شادی و دعوا بر سر تاب مشغول هستند، کمی آن طرف تر، به نحوی که بچه ها هم بتوانند ببینند، چندین نفر آدم معلوم الحال، در حال کشیدن سیگار و ... هستند. و البته گاهی اجناسی هم پنهانی رد و بدل میکنند. در این حین بچه ها که از کودکی شاهد این ماجراها هستند، می توانند با شناسایی افراد ساقی(پخش کننده ی مواد) در پارک، به طور کامل با آنها آشنا شده و انشاا... با همت مسئولین عزیز و گرامی، از آنها دوری کرده و در دام آنها گرفتار نشوند.

 

   البته باز هم بعضی از انسانهای مغرض، با هدف خراب کردن مسئولین شهرداری شهر، این هدف و آینده نگری بزرگ را نادیده گرفته، زبان به طعن و لعن باز کرده و میگویند:

 

   ما که برای بازی دادن فرزندمان به این پارک می آییم و فقط چند روز است مهمان این مکان شده ایم، متوجه حضور هر شبی تعدادی از برادران اراذل و اوباش شده ایم. چطور مسئولین نمیبینند؟؟؟؟؟؟؟؟

 

   البته همانگونه که گفتم این برادران و خواهران، به خاطر انجماد فکری، پی به آینده نگری آقایان نبرده اند. همسر مکرمه بعد از مدتی فرمودند: آقایی، کودک ما دیگر به اندازه ی کافی با ایستادن در صف، و انواع و اقسام مواد و ساقی های مربوطه آشنا شده است، شهرتان پارک دیگری ندارد که کودکمان آموزشهای دیگری ببیند؟؟؟

 

   بنده که متوجه هوش و فراست همسرم شده بودم، تصمیم گرفتم که از این به بعد به پارک دیگری برویم. این پارکی که ما میرفتیم تقریبا پارک مردم میانه ی شهر بود. یعنی دهک های میانی، حول و حوش دهک چهار و پنج. بنابراین به خاطر دریافت آموزشهای بهتر، چند روزی را هم مهمون برادران  وخواهران دهک های یک و دو شدیم. پارک خوبی بود. از لباس بچه ها و البته لوس بازی های شیرین کودکانه یشان، که در پارک های دهه های میانی خبری از آنها نبود، میشد براحتی فهمید که اینجا، آنجا نیست.

 

  از نکات جالب این پارک این بود که: در محدوده ای به وسعت تقریبا ده در ده متر، وسایل بازی بچه ها بود. پیرامون وسایل بازی، مادر بچه ها اتراق کرده بودند. و دور تا دور بچه ها، وسایل اسباب بازی و خانم های گرامی، جوانانی با تیپ های زیبا و غریب جولان میدادند. امشب سعی کردم بتوانم کمی ارقام و آمار مهیا کنم، بنابراین تعداد بچه ها، مادرانشان و جوانان موجود در پارک را شمردم: بچه ها بیست نفر، مادران و خانم های دیگر: چهل نفر و به دلیل کمبود وقت فقط موفق به شمارش حدود هفتصدو بیست و دو جوان شدم.

 

   اما نکته ی جالب این بود که مابقی فضای پارک کلا خالی بود. جالب بود که بچه ها اینقدر جاذبه دارند. البته معلوم نیست . شاید جاذبه ی مادرانشان بیشتر بوده. 

 

   از پارک موجود بیزاری جسته و تصمیم گرفتیم که سراغ پارکهای دهه های نه و ده برویم.

 

                          هنوز داریم دنبال پارک میگردیم.

 

    

 



تاريخ : 93/04/02 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

این فقط یه نظر شخصیست نه علمی:

   چند وقتی بود منتظر بازی ایران تو جام جهانی بودم. با شناختی که از کی روش پیدا کرده بودم، منتظر حادثه ی خوبی نبودم. وقتی سرمربی حرف میزد ته دل من خالی میشد. یه حالت عجیبی تو وجود این سرمربی هست که بدجوری حال منو میگیره. تو روانشناسی یه اصطلاحی هست به نام: درماندگی آموخته شده.

   برای توضیح بیماری افسردگی از این نظریه استفاده میشه. یه ماهی گوشت خوار رو گرسنه نگه می داریم و بعد از چند روز که حسابی متوجه وضعیت داغون اقتصادی شد، قبل از اینکه از گرسنگی دق کنه، یه ماهی کوچولوی اروپایی رو که حسابی خورده و چاق و چله شده، میندازیم تو آکواریوم. اما قبل از اینکار، داخل آکواریوم رو با یه تیکه شیشه به دو قسمت تقسیم میکنیم. البته یادتون باشه، شیشه ی داخل آب گذاشته شده قابل دید نیست.

   حالا ماهی قرمز رو داخل آب میندازیم، اما پشت شیشه. ماهی گوشت خوار با دیدن ماهی کوچولو به سرعت به سمتش خیز برمیداره. اما ناگهان سرش با چیزی برخورد میکنه. همون دیوار شیشه ای. آره یه دیوار شیشه ای. ماهی گوشت خوار چون گرسنس، دوباره به سمت ماهی کوچولو یورش میبره اما باز هم با چیزی برخورد میکنه. ماهی گوشت خوار بارها اینکار رو تکرار میکنه. یعنی تلاش میکنه تا به هدفش برسه. اما این تلاشها بیفایدن. بعد از مدتی ماهی گوشت خوار دیگه فعالیت نمیکنه و از حمله به سمت ماهی کوچولو منصرف میشه. چون پی برده که راهی برای دستیابی به ماهی قرمز نیست.

   حالا ما اون شیشه ای رو که بین دوتا ماهی گذاشتیم رو برمیداریم. بین دوتا ماهی چیزی نیست. اما در کمال شگفتی دیگه ماهی گوشت خوار از خودش حرکتی نشون نمیده. اینقدر همون جا وایمیسته تا از گرسنگی میمیره. در حالی که غذای آماده و توپولوی اروپایی فقط چند سانتیمتر باهاش فاصله داره.

   قضیه اینه که حالا دیوار شیشه ای تو آکواریوم نیست. بلکه حالا یه دیوار شیشه ای خیلی گنده تو سر این ماهی گوشت خوار به وجود اومده بود که همون دیوار شیشه ای باعث مرگش شد. میگن این ماهی یاد گرفته که هر چی تلاش کنه فایده ای نداره. به همین خاطر دیگه تلاشی نمیکنه.

   جام جهانی که شروع شد، اکثر تیمها با شجاعت و اقتدار وارد میدون جهانی شدن و از حیثیت کشورشون دفاع کردن.

   منتظر بازی ایران بودم.

   بازی که شروع شد بعد از گذشت چند دقیقه بغض عجیبی گلوم رو فشار میداد. چه دست و پای عجیبی میزدیم واسه اینکه نبازیم. حدود هفده هجده نفر گذاشته بودیم تو دروازه و حدود دویست نفر هم جلوی دروازه کاشته بودیم. اینجاش شاید به نظر ایرادی نداشته باشه( اگرچه از نظر یه ایرانی غیرتی و آرمانی، همین جاش هم دردناکه)، ایراد بیشتر اونجا بود که خط وسط میدون واسه ما شده بود مثل همون دیوارشیشه ای تو آکواریوم. ما به خودمون جرات نمی دادیم کمی با توپ و زمین حال کنیم. ما بازنده ای بودیم که به شدت تمام نیرومون رو جمع کرده بودیم و به حریف التماس میکردیم که تو روخدا اگه میشه بذار این بازی مساوی شه. تو رو خدا بذار مساوی کنیم واسه مساوی قراره به ما پاداش بدن و کلی ایرانی خوشحال بشن.

   بعد از بازی، برق عجیبی تو چشمای کی روش درخشیدن گرفته بود. این برق خوشحالی من رو یاد شناختم از کی روش انداخت و شناختی که از شناخت اون نسبت به ایرانی ها داشتم.

   به نظرم کی روش با خودش اینجوری فکر میکنه:

      وای چقدر خوب میشه اگه بتونیم با تیم ایران تو جام جهانی دو امتیاز از دو بازی اول و آخرمون بگیریم. آرژانتین که هیچی. وای اگه با دو امتیاز به این کشور درب و داغون جهان سومی برگردیم، همه از خوشحالی دق میکنن. تازه، تو جهان چه شهرتی به هم میزنم. همه میگن کی روش با تیم ایران، فکرش رو بکن با تیم ایران، همین ایران نخاله، آره باور کن با تیم ایران، تونسته تو جام جهانی دو امتیاز بگیره. وایــــــــــــــــــــــــــــــــی

   میدونید، کی روش مشکلی نداره. اون مربی خوبیه. اما شناختش از ایران خیلی کم بود و هست. متاسفانه تو این چند سال هم کسی پیدا نشد که با حلاجی کردن حرفای کی روش متوجه اشکال کار بشه. تصور سرمربی ایرانی از تیمش کاملا اشتباهه و کسی این سرمربی رو از اشتباهش آگاه نکرد. یاد بازی ایران تو جام جهانی مقابل آلمان و پرتغال و مکزیک و آمریکا و ... به خیر. حالا ما خوشحالیم که مقابل نیجریه..........

با امید برگشت قدرت به ذهن ایرانیان

 

یا حق

 


پی نوشت:

   بچه ها مقابل آرژانتین گل کاشتن.

   کاش از نیجریه بیشتر امتیاز گرفته بودند.

 



تاريخ : 93/03/29 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

        از خواب پا میشی، سردرد خیلی بدی داری. به هر کی میرسی میگی: وای سرم، دارم میمیرم. هر کی هم یه جوابی بهت میده. یکی میگه: خوب میشی؛ اون یکی: تو که چیزیت نیست؛ و آخری: آخـــــــــــــــــــــــــــــی

   اما خودت خوب میدونی که هیچکس واقعا نمیفهمه که تو چقدر درد داری. تازه اینم خوب میدونی که بیشتر آدمها خودشون تجربه ی سردرد رو داشتن. گاهی به یه نفر میرسی و میگی: دلم خیلی درد میکنه. اونم جواب میده: آخی گفتی ها، منم دارم از دل درد میمیرم. اگرچه با شنیدن این حرف شاید کمی بیشتر از دیگران با این فرد احساس نزدیکی کنی چون دردی شبیه به درد تو داره، اما باز ته دلت میگی: برو عمو، تو اگه دل درد منو داشتی زمین رو گاز میزدی. اگه  وسیله ای ساخته میشد که میتونستی صدای فکر کردن طرف مقابل رو بشنوی، میدیدی که اونم داره میگه: برو بچه قرتی، تو اگه دل درد منو داشتی مثل بچه کوچولو ها عر میزدی.

   تا اینجا از دردهای جسمی صحبت شد، اما اونجا که پای آلام روحی در بین باشه وضع از اینم بدتر میشه. اینجا دیگه جایی برای همدردی نیست. نمیتونی به یکی که تو اتاق در رو، رو خودش بسته بگی: آخ منم مثل تو چقدر روحم درد میکنه. اگه اینو بهش بگی، طرف از تو اتاق میاد بیرون و یه نگاهی بهت میندازه و میگه: دنیا عجب کودنایی داره. اونوقت تو باید بری تو اتاق و در رو رو خودت ببندی.

   آدم وقتی یه غم بزرگ تو دلش خونه میکنه، میفهمه که واقعا تنهاس. خودش خوب میدونه که نمیتونه به بقیه توضیح بده که چقدر درد داره. مثلا نمیتونه بگه: یه درد بزرگ زرد رنگ راه راه تو دلش داره راه میره.

اینجا آدم آرزو میکنه و با خودش میگه: کاش آدما میتونستن واسه پنج دقیقه برن تو روحم و بعدش بیان بیرون بگن: ای تو روحت، چقدر غصه داری، مارو کشتی که، چطور این همه درد رو تحمل میکنی. وای عزیزم واســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت بمیرم.

ما به این میگیم هم دلی.

   یه عده آدم دیدن بعضیها دارن از غصه دق میکنن و بعضی ها هم خودکشی میکنن. گفتن بیایم یه روشی درست کنیم که به بعضی ها بگیم: وای من تو رو درک میکنم. وای تو چقدر تنهایی، میفهممت و ... . و به این روش اختراعی گفتند همدلی و به خودشون گفتن روانشناس. البته خودشون میدونستن که دارن دروغ میگن و نمیتونن واقعا آلام طرف مقابل رو از ته دل درک کنند و واقعا نمیتونن از زاویه ی دید اون به دنیا نگاه کنن. اما خوب این دروغ قشنگشون خیلیها رو از تنهایی و غصه و غم نجات داد. و از اون به بعد آدمهایی پیدا شدند که وقتی یه روز صبح که از خواب بیدار شدی و دیدی که خیلی غم رو دلت سنگینی میکنه، یادشون میوفتی و شال و کلاه میکنی و میگی دارم میرم خودمو خالی کنم و بیام.

   اما حقیقت اینه که خودتم میدونی اونم واقعا نتونسته درکت کنه اما خوب از هیچی بهتره.

   حقیقت اینه که ما آدمها واقعا تنها هستیم و هیچکس به دنیای درون ما راه نداره. و خودمون هم از این حقیقت آگاهیم.

   این ایرادی نداره. اما یه چیزی ایراد داره. اون چیه؟

یه نفر هست که میگه: من از رگ گردن به تو نزدیکترم. یه نفر هست که میگه من بین تو و دلت حائلم. آره یه نفر هست که همیشه میگه: من تو رو ساختم. من میدونم چته. بیا پیش من.

   اما ما، دلمون رو به یه مشت آدم خوش میکنیم که به دروغ میگن: اهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم.

میفهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمـــــم.

 

و ما واقعا تنها میشیم

 

اهوم.

یا حق

  



تاريخ : 93/03/04 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

دخترم سحر خانم الان حدود پونزده ماه سن داره. تقریبا دو سه ماهیه که شروع کرده به راه رفتن. چون هنوز عضلاتش به طور کامل رشد نکرده و هنوز هماهنگی های عصبی عضلانی به طور کامل شکل نگرفته، زیاد زمین میخوره.

تو فامیل بچه های زیادی رو دیدم، تو همین سن وقتی زمین میخورن، فارغ از اینکه چقدر بدنشون درد گرفته، شروع میکنن به عربده کشی. سر جاشون میشینن و با صدای نکره ای در حالی که به چشمان مادرشون خیره شدن، عر میزنن و دستاشون رو، رو به آسمون به گونه ای دراز میکنن که انگار مادرشون یه فرشته ی مهربون از طرف خداست که تنها ماموریتش در زمین اینه که هر وقت پرنسس زمین خورد، اقدام به بلند کردن ایشون کنه.

اصلا دوست نداشته و ندارم که سحر خانم هم چنین رسوایی هایی رو در انظار عمومی بروز بده. بنابراین کل کتابهای دنیا رو زیرو روکردم و در احوالات دانشمندان و نحوه ی سیر سلوک عارفان به تحقیق پرداختم اما چیزی دستگیرم نشد. زانوی غم بغل کرده در اندرونی خانه به حالت قهر بیتوته کردم. بعد از چند روز علائم عربده کشی در سحر خانم خودش را نشان داد. بهتر دیدم به جای انتظار و دست روی دست گذاشتن و قبل از این که اخلاقیات بد وجود دخترم را فرا گیرد و آبروی نداشته ی ما را بر باد دهد، چاره ی دیگری بیندیشم.

ناگهان یاد این جمله افتادم: اگه می خواهی در مسیری موفق شوی ببین افراد موفق چگونه آن مسیر را رفته اند. با خودم گفتم: این جمله رو میشه برعکس کرد. یعنی: ادب از که آموختی از بی ادبان.

با این جرقه ی عارفانه در پس ذهنم، مسیر حرکت و تحقیق برایم عین روز روشن شد. کافی بود در رفتار اطرافیان همان کودکان کذایی دقیق میشدم و شدم و فهمیدم آنچه باید میفهمیدم.

دختری را که بیش از همه به عربده کشی شهره بود زیر نظر گرفتم. دیدم در حال حرکت به سمتی، زمین خورد. سر بر روی زمین گذاشت و عرعرهای مکرر و آزارنده اش شروع شد. چهار چشمی به بررسی اوضاع پرداختم.

متوجه شدم به محض اینکه دخترک حالت زمین خوردن به خود گرفته بود و هنوز در نیمه ی راه افتادن بود، مادر گرامیش با حالتی از پریشان خاطری به گونه ای که عزیزی را ازدست داده از اندرون دلش فریاد برآورد: دخـــــــــــــــــترم. خــــــــــدایا نجـــــــــــــــــاتش بده.

بعد از شنیدن صدای مادر به سرعت چشمم را به سمت کودک در حال سقوط برگرداندم و با تیزبینی خاصی متوجه شدم که کودک قبل از اینکه زمین بخورد و اصلا بداند چقدر درد دارد با دیدن حالت شگفت آور مادرش دو سه قطره اشکی در گوشه ی چشمانش جمع کرده و آماده ی فرو ریختن شد.

کودک زمین خورد. مادر چون آهویی از بند رمیده یا چون خری در چمن رها شده، با سرعت سرسام آور و آوازی شبیه ناله ی گرگان اسیر در بند، خود را به کودک نالان رساند و آنچنان که رستم در لحظات پایانی عمر فرزندش سهراب، نوجوان عزیزش را در آغوش کشیده بود، طفل سه چهار ساله اش را در آغوش پر از تشویش و اضطراب خود جا داد. لحظات دردناک و تکان دهنده ای بود. مادر و کودک در حال گریه های جگر سوز بودند و در همین حال، حال و هوای اطرافیان هم جالب بود. عمه و خاله و عمو و دایی و بی بی و .... سر و پای کودک را ورانداز میکردند و هر یک چیزی میگفت: وای زانوش کبود شد، عمه براش بمیره.  وای دستاش پوست شد خاله تیکه تیکه بشه این روزا رو نبینه و.......

دخترک در حالی که همچنان عر میزد و از این همه توجه نسبت به زمین خوردن ساده ای خر کیف شده بود در حالی که بین اقوام نزدیک دست به دست و آغوش به آغوش میشد، شاهد درگیری های مادر مکرمه اش با پدر نگونبخت بود که مورد سرزنش های تند مادر قرار گرفته بود، که: ای سیب زمینی، ماست، و... حواست کدوم گوری بود که نونهال عزیزتر از جانم و خیلی عزیز تر از توی سبیل کلفت با چنین وضع دردناکی به زمین خورد

   دیدم بچه که زمین میخوره دوروبری ها شروع میکنن به عربده کشی و داد بیدادو گریه و زاری و صد هزار جور ادا اطفار که من تا حالا جایی ندیدم.

   کودک بدبخت هم که سر و صداهای اطرافیان رو میبینه و میشنوه بیشتر از زمین خوردنش از این همه ناله و گریه ته دلش خالی میشه. بارها شده وقتی دعواها و سر و صدا ها خوابیده، بچه ی آروم شده، یواشکی رفته یه جای خلوت و خودش رو کاملا لخت کرده و به ورانداز کردن بدنش پرداخته. بعد با خودش گفته: خدایا کجام پاره شده که اطرافیان اینقدر ناله کردند. و چون جایی پیدا نکرده با یه علامت سوال بالای سر از خلوتگاه خودش اومده بیرون. بارها شده که خود کودک هم نمیدونه چرا وقتی زمین میخوره هم خودش هم مادرش هم فامیل و ... شروع به جزع و فزع میکنن. ولی طبق عادت یاد گرفته و انتظار داره تا سنین نوجوانی و جوانی این رسم و رسوم پسندیده همچنان ادامه پیدا کنه. این سنت یکی از اون سنت هایی که هیچ وقت برچسب کهنگی و قدیمی بودن بهش نخواهد چسبید.

یا حق 



تاريخ : 93/02/20 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   سلام همسر عزیزم. امشب شب تولدته و تصمیم گرفتم واسه آخر شبت یه سوپرایز درست کنم. دست تو جیبم کردم و با دیدن مبلغ باقی مونده ی ته جیب و با توجه به شیب بسیار بسیار ملایم افزایش قیمت ها و با تشکر از دولت تدبیر و امید، بهتر دیدم به جای خرید کادویی قیمتی واسه سوپرایز آخر شب به فکر یه کادویی معنویتر باشم که به دولت تدبیر و امید هم بیاد.

   بنابراین با کلی تدبیر و چاره جویی کورسوی امیدی ته قلبم روشن شد. یهو یاد وبلاگم افتادم. همون وبلاگی که گاهی هوووووت میشد و من رو از تو میگرفت، حالا یه جای صمیمی شده که تولدت رو بهت تبریک بگم. 

   امشب یه جا شام دعوتیم. انشاا... از مهمونی که برگشتیم بزورم که شده میارمت پای وبلاگم و مجبورت میکنم این متن رو بخونی:

       حالا که داری متن رو میخونی باید بهت بگم: عزیزم اونی که بیشتر از من واسه لحظه ی تولدت خوشحاله دخترمون سحر خانومه. کاش خودش زبون داشت و بهت میگفت: مادر مهربونم تولدت مبارک. این از سحر. منم که کادوی تولدت رو بهت دادم. فقط گل من یادت باشه، چند روز بعد روز پدره. یکی از همکارا واسه روز زن عزا گرفته بود. خیلی ناراحت بود و میگفت همسرم انتظار داره واسش طلا بخرم. وقتی راحتی من رو دید پرسید: تو که روانشناسی چرا اینقدر خوشحالی؟

بنده گفتم واسه این روزای خاص دغدغه ی خاصی ندارم. چون تمام کارتهای حقوقیم دست خانم محترمست. خودش سرش تو حساب کتابه. بنابراین یکی دو روز قبل از این مراسمای خاص، اندازه ی یه کادوی مختصر پول تو جیبی بهم میده. پس، هم روز تولدش یادم نمیره هم میدونم فقط پول چند شاخه گل رو دارم. بنده ی خدا زنم توقع خاصی نداره. چون اگه بیشتر پول بده که کادوی گرونتری واسش بخرم، خرجیش به ته ماه نمیرسه.

بنده خدا همکار گرامی دهانش باز موند. چند روز بعد که دیدمش باز  دهنش باز شد. کلا از اون روز به بعد هر وقت من رو میبینه دهنش باز میشه. شنیدم پشت سر من بین همکارا کلی ازم تعریف کرده و گفته اگه قسمت بشه من رو به عنوان مشاور به رئیس جمهور محترم دولت تدبیر و امید معرفی خواهد کرد.

 عزیزم چون شب تولدت بود خواستم کمی بخندی. به هر حال روز پدر نزدیکه و چشم ما به دستان پر مهر شماست، تمام سرمایه هم که دست شماست.

(:   تولدت مبارک   :)



پی نوشت: دیشب دیر وقت برگشتیم. حدودا ساعت دوازده بود. سحر خانم خواب بود و حمیده خانم فرصت کرد با خیال راحت مطلب رو بخونه. از طرفی خیلی هم خوشحال بود چون تو مهمونی از دخترش کلی تعریف کرده بودند. یه خانمی که خودش یه پسربچه ی همسن سحر داشت با دیدن سحر خانم کلی شگفت زده شده بود و با کمال تعجب پرسیده بود: تو واقعا دخترت پونزده ماهس؟ پس چرا اینقد خوب حرف میزنه و ..

خلاصه خودش از قبل کلی خوشحال بود. وقتی هم که این کار بسیار خلاقانه ی من رو دید بیشتر ذوق زده شد. فک کنم دیشب قبل خواب کلی از خدا تشکر کرده که یه همچین شوهر ماهی داره. والا.



تاريخ : 93/02/18 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   در فریزر رو باز کردم، دو تا نون باقی مونده رو گذاشتم بیرون تا یخش باز شه. نونای شهر ما اکثرشون نون تنورییند و متاسفانه بیشتر نونا  شبیه به لاستیکن. حالا تصور کنید یه شب هوس کنید با این نونا یه ذره گوشت گاو، قورمه کنید و بخورید.

  یه شب یه همچین هوسی به سرم زد. نونامون که از همون لاستیکا بود و قصابی هم نامردی نکرده بود و از بدترین و کلفترین جای گاو که فک کنم کفلش باشه، یک کیلو گوشت بریده بود و گذاشته بود تو کاسه ی ما.

   بنده و عیال با هزار ذوق و امید نشستیم سر سفره و کلی از بوی گوشت تعریف کردیم و دعا کردیم کاش بشه سالی دوبار از این کارا کرد. لقمه ی اول رو که گذاشتم تو دهن مبارک، چیزی نزدیک به نیم ساعت طول کشید تا رضایت بده که کارش تمومه و باید از گلوی ما بره پایین. سحر کوچولو هم که حالا غذا خور شده بود وهوس یه ذره گوشت کرده بود و من همون سر گاز یه ذره گذاشته بودم تو دهنش، هنوز تو آشپزخونه نشسته بود و دهنش در حال چرخش بود. سر و صورتش پر عرق شده بود و همچنان با هزار عشق در حال جویدن بود. بنده ی خدا از بس ذوق زدگی ما رو دیده بود به این نتیجه رسیده بود که پدر و مادرم به خاطر ماندگاری طولانی این غذا در دهن، عاشق این غذا هستند.

   خلاصه بعد از ده دقیقه، خانم گفت: آقایی نوناش سفته بیا خالی بخوریم. بنده هم با کمال میل قبول کردم اگر چه امکان داشت سیر نشیم و در این وضعیت گل و بلبل اقتصادی، از لحاظ مالی به سرفه به نظر نمی اومد.

   شروع کردیم به خالی خوردن. البته بنده با نگاهی به دخترم سحر، که شرشر عرق میریخت و همچنان در تلاش بود که یه ذره گوشت در دهن گذاشته رو خرد کنه، به این نتیجه رسیده بودم که احتمالا گوشتشم خالی قابل خوردن نیست.

   بعد از ده دقیقه، در حالی که هنوز بیش از دو سوم غذا تو ظرف مونده بود، عیال جان تشکر کردند و فرمودند دیگر سیر شده اند. و در پایان هم بسیار از بنده سپاس گزاری کردند که چنین غذای گرانقیمتی را بر سر سفره آماده کرده ام. بنده که عیال جان را به خوبی میشناختم، متوجه شدم که احتمالا دیگر دندانها و فک  مبارکشان یاری نکرده اند وگرنه معمولا بر سر لقمه ی آخر همیشه دعوا بوده .

   از حواشی که بگذریم، تو شهرمون یک نونوایی هست که انصافا نونای بی نظیری می پزده. معمولا همین جا میرم و در صف طولانی به انتظار رسیدن نوبت میشینم.

   اونروز هم تو صف ایستاده بودم. البته کلی هم کار داشتم و کمبود وقت. اما چه میشد کرد.

   چند قدم اونورتر، تو صف زنونه، شنیدم که دوسه تا خانم با نونوا وارد دعوا شدن که یالا عجله کن. ما کلی کار داریم و باید بریم. از صف مردا هم همین سر و صدا به گوش میرسید. با شنیدن این اعتراضات به خودم بالیدم و گفتم احسنت به این جماعت که اینقدر وقتشون براشون عزیز و گرانقدره. البته کلی هم از خودم خجالت کشیدم که تا به امروز این و مرد و زنای تو صف رو یه مشت آدم علاف فرض کرده بودم.

   جلوتر از همه هم دو تا خانم مسن بودن که مدام غرغر میکردن و نگران وقت بودم. اینقدر سرو صدا کردن که من به این نتیجه رسیدم: نکنه یه وقت اینا دانشمندای انرژی هسته ای هستن که با لباس مبدل تو شهر آمد و شد میکنند. اما یادم اومد ما تو شهرمون نیروگاه هسته ای نداریم که.

   خلاصه احتمالا کاره ای بودند. حتما امور مهمی به اینها سپرده شده بود و موندن اینا تو صف یه ضربه ی بزرگ اقتصادی به ملت و دولت میزنه. تعجب کردم از رئیس دولت تدبیر و امید که چطور در این فقره اقدامات مقتضی رو انجام نداده تا لااقل وقت این عزیزان در صف های طولانی هدر نره.

   خلاصه بالاخره نوبت به این خانم های محترم رسید و رفتند. من خیلی خوشحال شدم. چون با رفتنشون سکوت عجیبی سراسر نونوایی رو فرا گرفت. تقریبا چهل و پنج دقیقه ی بعد هم نوبت به من رسید و من هم نونام رو تحویل گرفتم. البته در این چهل و پنج دقیقه زن و مردهای محترم تری از همون دو زن اول هم تو صف اومده بودند که با غرغر ها و سر و صداهای فراوان روی اون دو زن اول رو سفید کرده بودند. و من بیشتر به خودم بالیدم که چنین زنان و مردان فهیمی داریم که برای وقت خودشون پا روی همه چی میذارن؛ حتی پا روی حق مردم.

   نونام رو که گرفتم به سمت خونه راه افتادم. دو سه تا کوچه اونورتر، همون دوتا زن فهیم رو دیدم که جلوی در خونه ی یکیشون ایستادن و با حرف زدن درباره ی پسر معتاد فلانی و دختر بیریخت فلانی و ... به امر زیبای غیبت مشغولند.

   میدونید بیشتر دلم به حال چی سوخت: نونای توی دستشون که حالا با باد خوردن های فراوان تبدیل به چند تیکه استخون سفت شده بودند.

یا حق

  



تاريخ : 93/02/11 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

   همونطور که میدونید و شایدم ندونید، روانشناسی و سیاست در جایی به هم گره می خورند. گاهی بعضی از سیاسیون دانا و تیز، از قدرتهای روانشناسی و جامعه شناسی برای رسیدن به مقاصد خودشون سود می برند.

   تلویزیون یا همون سیما هم یکی از وسایل قدرتمند برای به کار بردن این روشهای خلاقانست. البته به شرطی که صدا و سیما وابسته به سیاسیون باشند(که مال ما نیست).

   دولت جدید، یعنی دولت تدبیر و امید، برای پر رنگ کردن سفره های ملت، تصمیم گرفت که وارد فاز دوم یارانه ها بشه. یعنی دیگه به پولدارا یارانه نده. برای اینکار تصمیم به فرهنگ سازی گرفت. و برای فرهنگ سازی از سیما سود برد.

   تبلیغات شدید تلویزیونی، هر روز با این مضمون پخش میشد: برادر عزیز اگه فرهنگ داری یارانه نگیر.

   بنده و عیال که معنی پولدار بودن رو با بافرهنگ بودن کلا قاطی کرده بودیم، نمی دونستیم بی فرهنگ بودن رو انتخاب کنیم یا پولدار بودن رو.  

   حالا بنده و عیال مونده بودیم چه کنیم؟

    با شروع تبلیغات  برای دریافت نکردن یارانه ها و دیدن برنامه ها، عذاب وجدان شدیدی من رو فرا گرفت. وقتی تو سریال پایتخت دیدم که بهبود بیچاره با اون همه مریضی و به قول خودش با یه حقوق کارمندی، با ماهی هفتصد هزار تومان، با کلی قسط و قرض و وام، از خیر یارانه گرفتن گذشت، تمام وجودم غرق در حس تنفری عجیب شد. با خودم گفتم: مرد خجالت بکش. نمیبینی هموطنان عزیزت، یکی یکی در حال انصراف دادن هستن. مگه نمیبینی منظور دولت از پولدارا، شما هستید. ای پولدار حقوق بگیر خجالت بکش و دست از سر یارانه ها بردار.

   لحظه به لحظه که به لحظه ی ثبت نام نزدیکتر میشدیم، فرهنگ سازی تلویزیون هم بیشتر و شدیدتر میشد. ما که بی فرهنگ بودن رو انتخاب کرده بودیم زیر هجمه های سیما در حال نابودی بودیم. دیگه لذت و شادی از زندگیمون رخت بر بسته بود. من و همسرم خودمون رو  آدمهایی تصور میکردیم که با دریافت ماهیانه صدو پنجاه هزار تومان از سرمایه ی ملی، دست در دست اجانب، و دوش به دوش بی بی سی، در حال مکیدن خون مردم و دولت هستیم. گاهی اوقات تبلیغات آنقدر مرا تحت تاثیر قرار میداد که ناخودآگاه دستهام رو به سراغ دهانم می بردم و خون ملت رو از روی لبام پاک میکردم. وای وای، خبرنگارای تلویزیون، هر روز از هموطنان عزیز مصاحبه می گرفتند. واقعا آدم شگفت زده میشد. میکروفن سراغ هر ننه قمری میرفت در حال انصراف از یارانه ها بود. پیرمرد، جوون، بازنشسته، کارمند، کارگر و... خدایی کم کم داشتم از خودم بیزار میشدم. مردم گروه گروه جلسه میذاشتن و از دریافت یارانه انصراف میدادن. نمایندگان ملت، مدیران دولت، ورزشکاران با غیرت، مدیران مدارس با جرات و خلاصه همه میرفتند و مارو تنها میذاشتن.

   آخرش تحت تاثیر تبلیغات پر قدرت سیما، یه روز سر گذاشتم رو زانوی همسرم و گفتم: زن، بیا ما هم جزو با فرهنگا بشیم. یهو سرم رو از روی پاش پرت کرد به کناری و گفت: باشه، پس از این به بعد بچه رو به جای مای بی بی با کهنه میبندم. خودتم باید هر شب کهنه هاشو بشوری. بنده که نسبت به بوی پی پی حساسیت خاصی دارم به روانشناس بودن زنم اعتماد صد در صد پیدا کردم و با قلبی مطمئن و پر امید پشت رایانه نشستم و با رفتن به سایت رفاهی دات کام اعلام نیاز به یارانه برای خرید پوشک بچه کردم.   

   اما خدایی از فردای روز ثبت نام، احساس خفت و خواری تمام وجودم رو فرا گرفت. دیگه روم نمیشد تو کوچه و خیابان راه برم. با خودم میگفتم: وقتی ثبت نام تموم بشه کل شهر میفهمن که اعلام نیاز کردم. اونوقت هر روز میان در خونم تظاهرات راه میندازن که: بی غیرت انصراف انصراف.

   با توجه به تبلیغات انجام گرفته گمان میکردم تعداد ما بسیار اندک خواهد بود و دولت محترم مجبور خواهد شد وجود ما بی فرهنگ ها را هم در کنار خیل عظیم ملت با فرهنگ تحمل کند.

تا اینکه آمار رسمی تعداد ثبت نام کنندگان اعلام شد: اووووووووووووووو هفتاد و دو میلیون نفر.

 من موندم اون دو میلیون باقی مانده واقعا پولدارا، با فرهنگن یا جو گیر....

ولی واقعا اینم نمیدونم که این هفتادو دومیلیون نفر چجوری از زیر بار این همه تبلیغات سالم در رفتن. 

از فردای روز اعلام نتایج رسمی با سینه ای سپر و مالامال از غرور در بین هموطنان قدم میزنم و افتخار میکنم که جزو اون دو میلیون نفر نیستم


(: خدایا شکرت :)



تاريخ : 93/02/04 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

نظر ارسالی توسط: خانه ی آرام من


سلام ازاینکه دیدم متوجه حضورهمیشگی من شدید خیلی خوشحال شدم، سپاس از توجه شما[گل] اما یه گله دارم! وبلاگ شما قبلا خیلی خوب بود مرتب پست جدید میذاشتید پست های خیلی خوب، ولی الان خیلی دیر به دیر و نوع قلم ساده، اوایل قلم شما بود که منو جذب این وبلاگ کرد[لبخند]

 

[پاسخ:]

 

سلام و تشکر.

حق با شماست. قبلا خوانندهایی داشتم که همیشه سر میزدن و البته نظر میدادن. خیلیها با نظرات خصوصیشون من رو در ادامه ی کار دلگرم میکردن. اما این روزها فکر میکنم خیلیهاشون رو از دست دادم.

علتش رو هم شما به درستی اشاره کردید. و البته تعداد زیادی از دوستان هم، شبیه به همین عقیده ی شما رو به بنده انتقال دادن.

این روزها مثل اون روزها نیستم. نه من، نه نوشته هام، نه وبلاگم.

اما نمیدونم چرا بعضی از خواننده هام، هنوز مثل قبلا. همچنان پرشور و منتظر. و گاهی من شرمنده ی این دوستان میشم.

گاهی فقط از خجالت همین دوستان عزیزه که تو وبلاگ به روز میشم.

من ، نوشته ها و وبلاگ، انگار هرسه با هم کمرنگتر و کمرنگتر می شیم. نمیدونم کی، ولی اگه همین جوری پیش بره احتمالا بزودی از صحنه ی دیجیتال محو شیم. البته، خوشبختانه اینقدر وبلاگهای متنوع و قدرتمند در این دنیای به ظاهر مجازی ایجاد شده، که بود و نبودمن تاثیر آنچنانی نخواهد داشت.

این روزها به نظرم اینجور اومده که: وبلاگها موجودات زنده ای هستند که منعکس کننده ی حال و روز اپراتورشونن. وبلاگ داستانهای روانشناسی یه روزایی با هزار شوق و امید شروع به رشد در فضای فانتزی کرد. اون وقت ها پر انگیزه بود و پر از شور و شوق. همیشه در طول روز دنبال حادثه ای جوندار میگشت که با جاندار کردنش در فضای مجازی پا به فضای دلهای مردمی بذاره که شاید تا دنیا دنیاست حتی یکبار هم از نزدیک اونا رو نبینه و اصلا ندونه کسی که با نام خورشید و مهتاب و ستاره و ... نظر میذاشته، همین پسر یا دختر همسایه ی دیوار به دیوارش بوده.

اما روزها و ماه ها پشت سر هم اومدند و رفتند.

حالا از اون نیرو و انگیزه و شور و هیجان چیزی در وجود وبلاگ نمونده. وبلاگ شده مثل یه فضای پیر و خسته که دیگه کم کم باید کوله بارش رو جمع کن و رفع زحمت کنه.

این روزها دیگه مثل قبل از پیام های خصوصی تشکر و قدردانی خبری نیست. حالا کم کم انتقادهایی خصوصی و غیر خصوصی به گوش میرسه، حتی گاهی همسرم حمیده خانم هم لب به شکایت باز میکنه و گاهی حتی آخرین مطلب ارسال شده و با کسالت می خونه و آخرش میگه: مثل قبل نبود. این پیام های متنوع اپراتور رو به این فکر میندازه که شاید.........

جالبه اون روزها که پر انرژی بودم، گمنام بودم و کسی خبر از این وبلاگ نداشت. اما حالا که وبلاگ خسته و خستس، هر دوست و آشنایی میگه: چرا پست نمیذاری؟

این مرگ انگیزه در من، یعنی اپراتور، در حال کشتن داستانهای واقعی روانشناسیه. خیلی دوست داشتم اگه یه روزی نبودم، وبلاگ بمونه، زندگی کنه و به بودنش ادامه بده. اما حالا احساس میکنم بودنش به بودن من وصل شده. مثل روح و تن. حالا من دوتا جسم دارم. یکی تو دنیای واقعی یکی تو دنیای مجازی.

من همون روحم. اگه خسته باشم هر دو جسمم داغون و خستن و اگه پرتوان باشم هر دو تا شاد و پربارن.

و اگه یه روزی من برم، جسمم زیر خروارها خاک می پوسه و وبلاگم تو سکتورهای هارد میلیونها خواننده تکه تکه و تجزیه میشه. و احتمالا هرکی یه تکش رو برمی داره و زیرش می نویسه: جمله ای زیبا از کنفوسیوس..................



تاريخ : 93/02/02 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |
    چند روز پیش با یکی از همکارا در مورد شیوه های برخورد با دانش آموزا بحث می کردیم. ایشون میگفتن که بهترین روش برخورد و البته تنها راه برخورد با این دانش آموزا کتک زدنه. میگفتن اینقدر شلوغ و بی تربیتن که فقط با فحش و کتک میشه کنترلشون کرد. البته نمی گفت بهترین روش برخورد بلکه می گفتن تنها راه برخورد.

   حقیقتا هم بعضی دانش آموزا هستن که معلم رو کلافه میکنن. البته بحث بیشتر پیرامون مسائل اخلاقی بود نه آموزشی. بعضی از بچه ها هستن که درسشون خوب نیست ولی حسابی با اخلاقن. اینقدر با اخلاق که معلم روش نمیشه حتی بهشون فحش بده. مثلا وقتی نمره ی صفر گرفته بهش میگی: خیلی خوبه عزیزم فقط بیشتر دقت کن. 

   بعضی ها هم هستن با اینکه درسشون خوبه ولی معلم رو دیوونه میکنن. این جور دانش آموزا حسابی رو مخن. در برخورد با این دانش آموزا معلم خدا خدا میکنه کاش این جلسه درس نخونده باشه. تا معلم احساس میکنه این دانش آموز آماده نیست میگه یه برگه در بیارین می خوام امتحان بگیرم. بچه هام کلی غرغر میکنن اما معلم که قصد داره یه درس حسابی به دانش آموز مورد بحث بده با سماجت تمام امتحان میگیره. اولین برگه ای رو هم که میبینه ورقه ی همون فرده. اما ناگهان با آهی از ته دل میگه: اه پدر سوخته همه رو درست نوشته. باقی برگه ها رو هم به کل فراموش میکنه. حالا بچه ها هم هر هفته میگن: آقا برگه ها رو آوردین؟

   البته بین بچه ها ی شلوغ هم باید بگم تفاوت هست. بعضی بچه شلوغا باحالن و کاراشون نه ضد حاله نه رو مخ. شلوغن اما بی تربیت و بی ادب نیستن. اتفاقا اکثر معلما با این جور بچه شلوغا حال میکنن. گاهی هم میارنشون جلو تا یه چن تایی جک دست اول تعریف کنن.  

   اما بعضیا شلوغ نیستن بلکه به معنی واقعی کلمه خلافکارن. مثلا همش دنبال یه بچه خوشگل میگردن تا یه جوری یه دستی به یه جاییش برسونن یا زبونم لال........ . یا تمام حرفاشون در مورد سیگار و ناس و قلیون و... است. این جور بچه ها تا دلت بخواد فیلم و عکس مستهجن دارن. حتی بعضیاشون مثل بعضیا پر خالکوبین. دزدی مزدی هم براشون افتخاره. دست انداختن معلم و کلاس ساده ترین کارشونه. مثلا از معلم اجازه میگیره تا بره دست شویی. بعد که بر میگرده، پشت در می ایسته و در میزنه. معلم میگه: بفرمایین. اما دانش آموز مورد بحث هیچ حرکتی از خودش نشون نمیده. معلم دوباره شروع میکنه به درس دادن. دوباره در میزنه. باز معلم میگه بفرمایین. اما باز هم جوابی نمیشنوه. بچه های سر کلاس هم که میدونن قضیه چیه کم کم میزنن زیر خنده.این کار اینقدر تکرار میشه تا معلم محترم خودش میره و در رو باز میکنه. اون وقت دانش آموز مورد بحث با احترام و عزت خاصی میره و سر جاش میشینه.

   برخورد با این جور بچه ها واقعا مشکله. والبته باید گفت واقعا کار روی این بچه ها تخصص، وقت و حوصله می خواد. این جور بچه ها معمولا خانواده ی درست و حسابی هم ندارن.  

   اما جدای از این مسائل در مورد تنبیه باید گفت: گاهی هدفمون ساکت کردن یک دانش آموز خلافکار یا حتی شلوغه. در این موارد تنبیه کاربرد داره و خیلی هم خوب جواب میده. گاهی یکی از همین بچه خلافکارا که تو محلشون برای خودش برو بیایی داره تا مدیر مدرسه رو از دور میبینه انگار ... دیده(به خاطر حفظ حرمت جامعه ی مدیران گرامی از نام ... خاصی استفاده نشد)

   اما اگه هدفمون تربیت باشه تنبیه نه تنها جواب گو نیست بلکه کار رو بدتر هم میکنه. برای اثبات این مدعا فقط کافیه به دانش آموزانی که مورد تنبیه قرار میگیرن دقت کنید. به طور مثال: معلمی دانش آموزی از رسته ی خلافکاران در کلاس خودش داره. به نظرش بهترین راه یا ساده ترین راه تنبیه. بنابراین برای تربیت این کودک اقدام به کتک زدن میکنه. حال اگر این دانش آموزطی سه سال دوره ی راهنمایی با همین معلم وبا همین روش مورد تربیت قرار گرفته باشه نتیجتا باید بعد از سه سال تنبیه و کتک و فحش دانش آموز تربیت شده باشه. اما حقیقت چیزی غیر از اینه. چرا که بعد از سه سال هنوز این معلم این دانش آموز رو تنبیه میکنه. 

 تازه، بعد از سه سال، هنگام جدایی دانش آموز از معلم مورد نظر، بعد از این که مطمئن شد نمرش رو رد کردن، در اولین فرصت ممکن با چند تا فحش خواهر و مادر و غیرو اقدام به تربیت معلم با همون شیوه ی به کار برده توسط استاد میکنه.

   و خوب اگر دانش آموز در این سه سال تربیت شده معلم هم تربیت خواهد شد. شتر در خواب بیند پنبه دانه........

یاحق



تاريخ : 93/01/30 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 صبح، مثل هر روز به سمت اداره، راه افتادم. روزها ي چهارشنبه بر خلاف ساير روزها، مدرسه نميرم. بلكه ميام هسته ي مشاوره ي اداره. بعد از عيد، اولين روزيه  كه هسته مي اومدم. وارد حياط كه شدم احساس كردم  فضا سنگينه. همه جا ساكت بود و هيچ صدايي از هيچ جايي به گوش نمي رسيد. در سالن بسته بود. با خودم گفتم: اين آقاي خالقي(نيروي خدماتي ) كجا مونده؟ معمولا هميشه درها باز بود و چاييشم آماده. به دلم بد اومد. چه خبر شده؟ يهو ياد دولت جديد افتادم و با خودم گفتم: حتما اول صبي رفته واسه ثبت نام يارانه.

  يه نيم ساعتي پشت در با خودم لي لي بازي كردم تا از بيكاري دق نكنم. ديدم خبري نيست زنگ زدم به همكار هسته و گفتم: كجاييد بابا؟ در بستس؟ نكنه به خاطر برودت هوا تعطيله؟  فرمودند: رفتم اداره، همونجا كه هستي باش تا بيام.

منم حقيقتا اونجا كه بودم، نموندم. يه ذره جابه جا شدم. ولي خب، از لطف خدا كسي نفهميد.

همكار محترم اومد و با خودش خبر ناگواري آورد.

لباس مشكي پوشيده بود. پرسيدم: لباس مشكي واسه چي؟

گفت: آقاي خالقي چند روز پيش مردن.

  الان داخل اتاقي نشستم كه چند روز پيش آقاي خالقي مسئول كاراي خدماتيش بود. امضا هاي حضورش جلو چشمام رژه ميرن. با يه خط در هم و برهم نوشته:مهدي خالقي

پنجاه سال بيشتر نداشت.

  ديروز اينجا بود و امروز نيست. احتمالا تو ايام عيد كلي با سريال پايتخت حال كرده. شايد كلي هم انتقاد. حتما با خودش زياد فكر ميكرده: آيا به من يارانه ميدن؟ نميدن؟

  نميدونم قبل مردن معني نيازمند رو فهميد يا نه! ولي وقتي وقتش تموم شد داور گفت: وقت رفتنه. بسم ا...

  اما كاراي ما بازمونده ها هم جالبه: آخي بيچاره، خدا رحمتش كنه، راحت شد و ...

كلا يه جوري صحبت ميكنيم انگار فقط اون مرد و از اين خبرا حالا حالاها واسه ما نيست. دور هم ميشينيم و از خاطراتش تعريف ميكنيم: يادته! يه بار تو چاييش ...  انگار طرف اصلا تو اين دنيا نبوده. يه جوري ميگيم يادش به خير انگار نه انگار كه بابا همين هفته ي پيش با هم، تو قبرستون، سر قبر فلاني خاطره مي گفتيم.

  الان حدودا پنج روز رفته. واقعا كي ميدونه الان كجاس و چيكار ميكنه.

  خدايي مردن درد داره يا نه؟

                             خدايي، مردن، آخر خط عجيبيه. 



تاريخ : 93/01/20 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   اگه مطلب قبلی رو خونده باشید حتما متوجه شدید که در استان خراسان رضوی یه دوره ی آموزشی درباره ی مسائل جنسی برگزار شده بود. یکی از اساتید درباره ی تاثیر سی دی های مبتذل روی جوونای نسل جدید یه کیس رو مطرح کرد که جالب بود.

 ایشون گفتند که یه خانمی با یک نفر به قصد ازدواج آشنا می شند. بعد از حدود شش ماه..........



ادامه مطلب
تاريخ : 92/12/19 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |