رفته بودم عابر بانک پول بگیرم. من نفر سوم بودم. فردی که جلو من بود، یه مرد حدودا چهل ساله، بایه کلاه سبز سیدی ، لاغر اندام و به نظر از طبقه ی پائین بود. به نظر سه تا قبض آب و ... دستش بود و می خواست پرداخت کنه. وقتی من پشت سرش ایستادم به طور محسوسی احساس تنش کرد. مدام این پا و اون پا میشد و هی به من نگاه میکرد. احتمالا تو دلش میگفت: این یارو دیگه از کجا اومد. 
کار نفر اول تموم شد و رفت. نوبت سید شد. قبضاش رو تو دستش مچاله کرد و با یه حالت من من کنان به من گفت: بیا من کار دارم اول تو انجام بده. من هم که به اتفاق حمیده خانم تو صف بودیم، به خانمم گفتم که بره کارش رو انجام بده. 
سید اومد کنار من ایستاد. عدم اعتماد به نفس از سر و روش میبارید. یهو برگشت رو به من کرد و گفت: کارت عابر بانکم امروز خراب شده بود، رفتم بانک درست کردم. حالا اومدم قبضام رو بدم، اما نمیدونم چرا کار نمیکنه.
تمام این حرفها رو به یه صدای آروم و تنش دار میگفت. بعد هم رفت عقب ایستاد و شروع کرد به نگاه کردن به قبض ها. انگار با نگاه کردن به اونها، می تونست علت رو پیدا کنه. عرق کرده بود و چشماش مدام میچرخید. روی پاش بند نبود.
تمام اینها علامت یک چیز بود: او بلد نبود با عابر بانک کار کنه.
به طرز عجیب و فجیعی از مکانیزم دلیل تراشی و سایر مکانیزم های دفاعی استفاده می کرد تا این نقطه ضعفش رو پوشش بده. اما شانس بدش من یه روانشناس بودم.
یه نفر بعد از من تو صف ایستاد. و این سید خوشحال شد. چون با اون مرد احساس راحتی میکرد. وقتی سوار ماشین شدم، دیدم که سید داره با کمک اون مرد قبضاش رو پرداخت میکنه. این یعنی روانشناسی درمتن زندگی. یا حق



تاريخ : ۹۴/۰۵/۰۸ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

امشب خیلی جاها کار داشتیم  تا دیر وقت بیرون بودیم. برمیگشتیم خونه. سحر خانم بغل مامانش، کنار پنجره نشسته بود.  یه کاغذ کادو دستش بود و از شیشه ی ماشین، آویزونش کرده بود. سرعت ماشین که زیاد میشد، باد کاغذ بیچاره رو با خودش بالا و پائین میبرد و سحر خانم کیف میکرد. خندهاش شبیه به اونایی بود که احساس میکردن تمام جزئیات توافق هسته ای رو خوب فهمیدن.
ناگهان سرعت ماشین و باد زیاد شد و دستهای کوچیک سحر خانم، توانایی مقابله در دو جبهه رو نداشت. کاغذ رو باد برد. 
سحر خانم که تمام داشته هاش رو بر باد رفته میدید، کف دست هاش رو به سمت آسمون گرفت و گفت: دستام خالی شد. کاغذ تولد میخوام.
مامانش که به شدت خسته بود، گفت: دیگه کاریش نمیشه کرد. من که به کلمات و واژه ها آلرژی پیدا کردم و روی تک تکشون حساسیت وسواس گونه ای پیدا کردم، یه چیزی تو گوشم و ذهنم به هم ریخت: کاریش نمیشه کرد!!!!!!
این حروف چقدر بعد به هم زنجیر شده بودند و چه کلمه های بد ریختی ساخته شده بودند. کاریش نمیشه کرد!!!!!!
سریع گفتم: چرا، چندتا کار میشه کرد. یکی اینکه برگردیم و کاغذت رو پیدا کنیم، یکی اینکه الان یه مغازه ی باز پیدا کنیم دوباره برات بخریم، یا امشب بیخیال شیم و فردا واست یکی دیگه بخرم و...
با اینکه خسته و داغون بودم، یه کاغذ کادوی دیگه براش خریدم. 
ما پدر و مادرها، خیلی وقت ها به خاطر خستگیهای خودمون، درهای خلاقیت و پشتکار رو، به راحتی آب خوردن رو به بچه هامون میبندیم. در کاربرد جملاتمون باید خیلی دقت کنیم. یا حق



تاريخ : ۹۴/۰۵/۰۷ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

رفته بودم بازار خرید کنم. تو پیاده رو به سمت مغازه میرفتم که یکی از پشت سر صدا زد: آقای سپهرآرا.
نگاش کردم. تغییرات زیادی کرده بود. کچل با یه کلاه و تی شرت ارزون قیمت . اما هنوز برای من که یه زمانی هم مشاورش بودم و هم معلمش،  قابل شناسایی بود. روی مچ دستش یه مهر آبی رنگ، که نشانه ی آزاَدیش بود خودنمایی میکرد. 
من سوالی نپرسیدم اما خودش گفت تازه از زندان آزاد شده. به خاطر اون دختری که چند وقتی تو شهرمون گم شده، به هر کسی مشکوک میشدن میگرفتنش. قیافش اونقدر غلط انداز بود و هست که چند روزی بازداشت بوده. مجرمای اصلی که دستگیر میشن، از زندون میاد بیرون. درس رو رها کرده بود و کار میکرد.
یادم میاد تو مدرسه هر روز از معلمها کتک می خورد. اما من همیشه میگفتم: این بچه ریاضی و علوم و ... نمی خواد. باید بهش آموزش زندگی کردن بدیم. اما ندادیم. و حالا بلد نیست باید چه جوری راه بره تا بهش شک نکنن و...
همین الانم تو مدرسه ی ما کلی بچه هستند که درس هاشون کلی ضعیفه. و فرهنگ زندگی کردن رو هم ندارن. اما تمام تلاش سیستم روی با سواد کردن اونها متمرکزه نه با فرهنگ کردنشون.



تاريخ : ۹۴/۰۵/۰۵ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

سحر خانم حالا دوسال و پنج ماهه شده. انشاالله چهار ماهه دیگه صاحب یه خواهر یا برادر  میشه.  ما باید سحر خانم رو واسه پذیرش یه عضو جدید آماده کنیم. کسی که تو خیلی از چیزها باهاش شریک میشه . حتی تو مهر و محبت والدینی.
چند روز پیش یه کتاب شعر به دستم رسید که مثلا میخواد یه دختر حدودا چهارساله رو واسه پذیرش برادر کوچیکترش آماده کنه. دیدم اگه این شعرهارو واسه سحر خانم بخونم، به جای اینکه رابطه ش با عضو جدید خوب بشه، آتش حسادت در وجودش زبانه خواهد کشید.
مثلا یه جا نوشته:
مهمونا دونه دونه 
به نی نی کادو میدن .
یا یه جای دیگه وقتی میخواد تو خونه توپ بازی کنه، مامان میگه:
یواش تر 
باید ساکت بشینی.
یا در مورد بابا میگه:
بابا داره با نی نی
می کنه خاله بازی.
کلا فضای داستان به گونه ای ترسیم شده که با اومدن عضو جدید، کودک فراموش میشه. هیچکس بهش توجه نداره و همه دارن با کودک جدید بازی میکنن.
اگر چه متاسفانه در واقعیت خیلی از این رفتارها اتفاق می افته، ولی شاعر یه کتاب شعر کودک که قصدش آموزش خانواده ها و کودک برای چگونگی رفتار کردن و پذیرش نوزاد تازه وارده، باید به گونه ی دیگری شعر بگه. مثلا به جای : بابا داره با نی نی؛ خوب بود میگفت: بابا داره با من و نی نی
یا به جای: مهمونا به نی نی کادو میدن؛ بهتر بود میگفت: مهمونا دونه دونه به ما کادو میدن.
فضای خونه باید به گونه ای تصویر کشیده میشد که همه ی اعضای خانواده، در حال کمک کردن به فرزند بزرگتر برای پذیرش وضعیت جدیدند، نه چیزی که در شعر ایجاد شده. فضای پرتنش و پر از اضطراب. 
اگرچه شاعر در دو صفحه ی آخر خواسته یه نکته ی اخلاقی رو بگه و به شعرش جنبه ی آموزشی بده؛ ولی به هیچ عنوان در این کار هم موفق نشده. یه جا میگه: 
مامان میگه: آفرین
حالا شدی یه خانم
معنی این بیت هم اینه که تا حالا دختر خوب و خانمی نبودی. به نظر من نویسندگی برای کودک کار سخت و پرمسئولتیه. یه شاعر یا نویسنده ی داستان، حتما باید به تاثیر اثرش بر کودک آشنا باشه. و در این زمینه دقت و تحقیق کنه. 
شوخی نیست وقتی خدا در قرآن قسم میخوره: قسم به قلم و آنچه مینگارد. یا حق



تاريخ : ۹۴/۰۵/۰۲ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

ماه رمضان امسال، مدت روزه داری بیش از شونزده ساعته. یعنی یه مدت طولانی  نه آب میشه خورد و نه غذا. یه گروه خاص هستند که خیلی دلم میخواد روزه بگیرند. حتما میپرسید: کیا؟ مادران و پدران فرزندان بد غذا. چرا؟
معمولا فرزندان بدغذا، پدر و مادرها ی بد غذا هم دارند. روزه میتونه مشکل بدغذایی بزرگترها رو حل کنه. فک میکنم آدمای بدغذا اصلا روزه نمیگیرن. یا اگه روزه میگیرن و مشکل بدغذایشون حل نمیشه، از اون کیسای پوست کلفت و چغرند.   
  فک کنید یه آدم بزرگ از ماکارونی بدش بیاد. یه روز، روزه گرفته. شب که میخواد افطار کنه یه مشکلی پیش میاد و فقط موفق میشه یه ذره نون و پنیر بخوره و بره. کارش که تموم میشه میاد خونه تا یه غذای لذیذ بخوره. ولی خستگی امانش نمیده و خواب وجودش رو فرا میگیره. با صدای اذان،  چشماش رو  باز میکنه و میبینه که کار از کار گذشته. از طرفی چون آدم معتقد و سفت و سختیه، افاضات روشن فکرانه ی برادران و دوستان نیمه مسلمان هم روش اثر نمیذاره و تصمیم میگیره با تمام مضرات برشمرده شده توسط دکترهایی که ادعای فهم بالاتر از خدا دارند، امروز ، بدون افطاری و سحری، روزه بگیره. 
یعنی گرسنگی بالای چهل ساعت.
نزدیک افطار، یکی از دوستانش، با اصرار و پافشاری، به سفره ی افطاری دعوتش میکنه.از فرط گرسنگی و تشنگی، در منزل دوستش، با کسب اجازه از صاحب خانه، به صورت چهار دست و پا تردد میکنه. و همه ی آدمها رو شبیه گوسفند میبینه.( البته از حیث ارزش غذایی نه سنجش عقل). به شدت گوشهاش رو تیز کرده و منتظر صدای اذانه. تا حالا اینقدر به اهمیت مرحوم موذن زاده پی نبرده بود. با پخش صدای دلنشین اذان، به میز افطاری دعوت میشه. 
وای خدای من، ماکارونی!!!!!! حالا چه خاکی به سرم بریزم. آخه این غذای شبیه به کرم هم شد افطاری؟ اما چاره ای نیست. اگه نخورم میمیرم. دو سه قاشق به نیت فرار از مرگ میخورم، بعد میرم خونه و ...
چشماش رو می بنده و قاشق اول رو با کلی سلام و صلوات میذاره تو دهنش. مزش بد نیست! و قاشق دوم و سوم و... به به عجب غذای لذیذ یه این ماکارونی و ...
آدم وقتی مدت های مدیدی گرسنه مونده باشه، حتی نون خالی رو با یه عشق دیگه ی میخوره.
بچه های بد غذا معمولا مادرانی دارند کاسه به دست. از صب تا شب دنبال بچش میدوه و میگه: جون مامان یه لقمه بخور. آدم وقتی سیره، حتی از نگاه کردن به غذا بدش میاد. بچه های گرسنه هر چیزی رو با عشق میخورن. دنبال بچه هاتون زار نزنید. بذارید خودشون گرسنه بشند. اون وقت طعم حقیقی لذایذ دنیا رو حس میکنن.
سحر خانم، تا حالا آبمیوه نخورده بود. اولین بار هم که بهش داده بودم، در موقعیت بدی اینکار رو کرده بودم. سیر آب بود. خورد و از مزش خوشش نیومد. و دیگه هم نخورد.
چند روز پیش، تو هوای گرم بردمش پارک. یکم بازی کرد و اومد گفت: آب میخوام. رفتیم آب بخوریم، آب پارک قطع بود. یهو یاده آبمیوه افتادم. به نظرم بهترین موقعیت ممکن بود. بهش گفتم: آب نیست و فعلا بره بازی کنه. حسابی تشنه شد. چند بار آب خواست   اما از شیر آب نیومد. حالا رفتم و براش یه آبمیوه ی خنک خریدم. قورت اول رو با هزار سلام و صلوات خورد. اما تشنگی اثر خودش رو کرد. حالا هر موقع میبرمش پارک میگه: بابا آب پرتغال. حالا مشکلم این شده که فقط آب پرتغال میخوره. نه سیب نه هلو و... . کم کم باید واسه اونا هم یه فکری بکنم. یا حق



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۷ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   با سلام خدمت دوستان. متاسفانه چند ماهی بلاگفا به مشکل خورده و از دسترس خارج شده بود. الانم که دوباره راه اندازی شده خیلی از مطالب قبلی رو از دست دادم. و شمار زیادی از خوانندگان وبلاگ هم از دست رفتن. 

اما به هر تقدیر، در ماه مبارک رمضان، برگشتیم. امیدوارم ایام به کام باشه و در این ماه مبارک حال و روزتون بهتر از دیروز باشه. یا حق

 



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

قبلا فکر میکردم بچه وقتی یه ذره بزرگتر بشه و بتونه حرف بزنه خیلی از مشکلات حل میشه و دردسر والدین کمتر میشه.
اما حالا که سحر خانم بیش از دو سال سن داره و میتونه ارتباط برقرار کنه و حرف بزنه، نه تنها کار ما سبکتر نشده، بلکه خیلی هم سخت تر شده.
دلیلش اینه که:  بچه ها تو این سنین، خودخواه ترین موجودات دنیا هستند. یعنی فقط خودشون رو میبینن و بس.
سحر خانم از صبح که بیدار میشه شروع به بازی میکنه تا وقتی که خوابش ببره. و معمولا هم دوست داره با یه بزرگتر بازی کنه. گاهی مادر یا پدر کار دارن، ولی برای بچه مهم نیست. مهم نیست که الان داری با تلفن حرف میزنی،مهم اینه که الان باید با من خاله بازی کنی.
شب اگه ساعت سه از تشنگی یا دل درد بیدار شدم، اصلا مهم نیست که شما از صب تا شب کار کردی و به شدت خسته ای، باید پاشی و به مشکل من رسیدگی کنی.
صب اگه ساعت 6 بیدار شدم تو هم باید بیدار بشی.
گاهی روزها میشه چهار پنج ساعت مداوم با سحر خانم بازی میکنم، دیر وقت میشه و از خستگی خوابم میبره، بعد با دستاش چشمام رو باز میکنه و میگه: نخواب. بعضی پدر و مادرها هستند که میخوان منطقی برای بچشون حرف بزنن. بعد به بچه میگن: دخترم بابا از صب سر کار بوده، الانم که 5 ساعت با شما بازی کرده، بذار بقیه ی بازی رو فردا، باشه؟ و ناگهان کودک با فریادی میگه: نه بازی بازی. کودک در این سن متوجه منظور شما نخواهد شد. او کاملا خودخواه و خودمحور است. او پدر و مادر را اسیر کرده و به بردگی خود میگیرد و شما اکنون در خانه ارباب کوچکی دارید. باید برایش غذا بیاوری، بازی کنی، بیخوابی بکشی، او را حمام ببری و موقع دفع او را بشوری. حقوقی هم دریافت نخواهی کرد.
اما اگر اینکارها را با حوصله انجام دهید و غرق در بازیهای کودک و دنیای خودخواهانه ی او شوید در آینده کودک باهوشی خواهید داشت و این بهترین پاداش است. 
درک دنیای خودخواهانه و خودمحورانه ی کودک از مهمترین نکات ارتباطی این سنین است. اگر میخواهید با کودکتان ارتباط خوبی داشته باشید باید ویژگیهای رشدی هر دوران را خوب بشناسید.
الان هم بروید و به اربابتان خدمت کنید و صبور باشید. این نیز بگذرد.



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

امروز دخترم، سحر خانم، به مادرش گفت:
مامان، این عکس رو واسم بچسبون (از این عکس برگردونای آدامس خرسی  که باید دستت رو خیس کنی بعد عکس رو بذاری روش )
مامانش گفت: نمی تونم.
من یهو برگشتم و به حمیده خانم نگاه کردم. حمیده جان هم زود یادش اومد و حرفش رو اصلاح کرد. گفت: بلد نیستم.
تفاوت این دو تا جمله خیلی مهمه. وقتی بگی نمیتونم دیگه کاری نمیشه کرد. ولی وقتی بگی بلد نیستم، یعنی میتونی بعدا یاد بگیری.
قبلا هم که گفته بودم، ما با استفاده از کلمات، به کودک مون چطور فکر کردن و عمل کردن رو یاد میدیم. یعنی سحر خانم وقتی بزرگ شد، انشاا... یاد میگیره بگه: بلد نیستم. به جای نمیتونم.
اون وقت من بهش میگم: خوب دخترم برو یاد بگیر.



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

یه طرح عجیبی، چند روزی ذهنم رو مشغول کرده. الانم که ماه رمضان اومده بیشتر درگیرش شدم. 
دیدین پایان هرسال تو مدارس و دانشگاهها کارنامه میدن. اون وقت هرکسی میفهمه که چیکار کرده. بعضی ها پز نمره شون رو میدن، یه عده فقط خوشحالن که پاس کردن، یه تعدادی هم به نمرات بقیه حسودی میکنن. چندتایی هم پیدا میشن که نمراتشون رو به هیچکس نشون نمیدن. ولی خدایی تو دانشگاه، وقتی میشنوی نمرات رو اعلام کردن و رو برد زدن، یه حس و حال عجیبی پیدا میکنی. بدو بدو به سمت نمرات میری، از دور میبینی بچه ها دور نمره ها حلقه زدن، یه عده شادن و یه عده غمگین. قلبت مثل گنجشک میزنه. وقتی میشنوی چند نفر افتادن، بیشتر میترسی. با ترس و لرز، لیست رو نگاه میکنی و به زور اسمت رو پیدا میکنی و...
حالا که تو جو نمره دادن و نمره گرفتن قرار گرفتین، فک کنین خدا هم در پایان یکسال، مثلا آخر ماه رمضان، به آدما کارنامه میداد. 
وای که چی میشد. نمراتشم این بود: فعلا بهشتی، در حاضر نه بهشتی نه جهنمی و نمره ی آخر: فعلا جهنمی
حالا تصور کن هر سال میخوای بری کارنامه بگیری. 
آخرش خیلیها که فک میکردن خوبن میبینن تو توهم بودن
بعضیها هم از خواب بیدار میشدن و ..
خلاصه خیلی حال میداد. اونوقت هرکسی رو میدیدی ، میپرسیدی چیکار کردی؟
تازه بعدا کلی هم دور همی اعمال سال گذشته رو نقد و برسی میکردیم و مثلا میگفتیم: معلوم بود فلانی کاراش بده ، اما خودش نمیفهمید. حالا خوب شد حساب کار دستش اومد.
خدایا، میشه به من یکی سالیانه کارنامه بدی. آخه این طرح پیشنهاد من بود. کوچیک شما سپهرآرا هستم. یه چندتایی هم غیبت داشتم ولی خوب خیلی از کلاسارو حضور داشتم. وای عجب کارنامه ای.....



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

رفته بودم چهار راه رضوی میوه بخرم. (بازار معروف میوه در سبزوار) هوس هندوانه در سر داشتم و با عشق و امید به دنبال بار هندوانه، وارد یکی از مغازه ها شدم. همسر مکرمه از پشت سر دوان دوان در تعقیبم بود و سحر جان نشسته بر شانه هایم در حال فخرفروشی و مباحات به افراد بی وسیله ای بود که به اجبار روزگار بر دو پای خود راه می رفتند.
حمیده خانم هم مدام از بنده در انتخاب درست هندوانه تعریف میکرد و انتظار داشت با هندوانه ای شیرین به منزل برگردیم. اما خودم خوب میدانستم( با اینکه کلی مطلب در اینترنت درباره ی انتخاب درست هندوانه خوانده بودم) آنچه میدانم در میدان عمل زیاد به کارم نمی آید. بارها با روشهای علمی دست به انتخاب زده بودم اما هندوانه ای سفید و بیمزه و به قول ما سبزواری ها ، هندوانه ی کق نصیبم شده بود. و بارها هم شده بود با یه: خدایا، تو رو به خود قسم، امشب مهمون دارم، آبروم رو نریز؛ دست پر و روسفید به خانه رفته بودم.
اما امشب عزم کرده بودم بدون کمک از خدا و فقط متکی بر مطالب علمی و داشته هایم، یکبار دیگر دست به انتخاب بزنم. به رنگ هندوانه، به ریشه ی بریده شده، به سبزی و روشنی هندوانه و.... دقت میکردم. 
در حال تست داشته هایم بودم که خریداران دیگر توجه مرا جلب کردند. ناگهان صدایی شبیه به صدای شلیک توپ شب عید از پشت سر مرا به خود خواند. برگشتم و دیدم برادری سبیل کلفت، کلاه برسر، با کت و شلوار مشکی، پیراهن سفید و خط ریش پایه بلند، شبیه به لاتهای با غیرت قدیم، در حال انتخاب هندوانه است. شبیه به جک مردی که به خاطر رودربایستی مجبور به دست دادن با تمام مردم استادیوم آزادی شده بود، از یک کنار، با ضرباتی مرگ آور، بر سر و کول تمام هندوانه ها کوبید و در نهایت برگشت و اولین هندوانه ای که مورد نوازش قرار داده بود برداشت. چنان حرفه ای عمل میکرد که آدم خیال میکرد با همان یک ضربه، تمام کق ها و شیرینها را شناخته و از همه شیرین تر را برای عیال و فرزندان به سوغات میبرد.  رفتارش چنان از روی غرور و اعتماد به نفس بود که آدم دلش میخواست به دست و پایش بیفتد و بگوید ای هندوانه شناس هندوانه ای هم برای من بشناس.
آن طرفتر زن و مردی در حال مشت ومال دادن به هندوانه ها بودند. مرد یکی را بر ميداشت و بالا و پایین می انداخت و چند ضربه نثارش میکرد و بعد به زنش میگفت: این خوبه، نه؟ و زن هم میگفت: آره، خوبه. و بعد آن را ميگذاشتند و میرفتند سراغ دیگری. حدود ده بیست تا هندوانه را گفتند خوب است و آخر هم گفتند: ولش کن، بریم خربزه بخریم.
این هندوانه خریدن هم ماجرایی دارد.
مثل انتخاب همسر است.
هرچقدر هم که تحقیق کنید، آخرش هندوانه ی سر بسته است.



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

حدود یکسال پیش، واسه سحر خانم یه ماشین برقی خریدم، از اون ماشینایی که به قول خود سحر راننده دارن. ماشین از داخل، یعنی پشت فرمون، کنترل میشه و هم یه کنترل داره که میشه با اون ماشین رو هدایت کرد. پارسال سحر رو سوار میکردم و میبردمش تو کوچه و با کنترل هدایتش میکردم. سحر هم کلی کیف میکرد و بعضی وقتها توش خوابش میبرد. اما الان اوضاع فرق کرده. کم کم از ماشین فاصله گرفت. هرچی بزرگتر میشد از ماشین دورتر میشد. ماشین رو کلا جمع کردم. دیشب یهو یاد ماشینش افتاد. گفت بابا ماشین زردم رو بیار میخوام سوار شم. اما تا رفتیم تو کوچه و ماشین راه افتاد شروع کرد به سروصدا و پیاده شد. به شدت ترسیده بود. گفتم: چیه بابا میترسی؟ گفت: آره میترسم، صدا میده. همون ماشینی که وقتی یه ساله بود وسیله ی بازیش بود حالا انگار براش معنی دیگه ای داشت. یا تابستون پارسال میبردمش پارک. از سرسره ی بزرگ بالا میرفت و سر میخورد. اما امسال که میبرمش، فقط از یه سرسره ی کوچیک سر میخوره، دیگه سراغ بزرگه نمیره. میگم چرا؟ میگه: میترسم. عجیب نیست؟ وقتی بچه تر بود انگار شجاع تر بود. حتی همین الان وقتی میریم پارک، بچه های کوچیکتر از سرسره بلنده میرن اما سحر نمیره. بعد مادر اون بچه ها فک میکنن فرزندشون خیلی شجاعه. بعضی دیگه از بچه های همسن سحر هم میترسن اما به اجبار پدر و مادرشون مجبور میشن به زور چک و لگد برن و سر بخورن. به زور باید لذت ببرن. آیا این درسته؟ و چرا این حالت رخ میده؟ جوابش سادس: ترسهای جدید به خاطر رشد شناختی کودکه. پارسال، یعنی وقتی چیزی بیش از یکسال سن داشت، درک درستی از ارتفاع نداشت. میرفت و سر میخورد. اما امسال، بارها از بلندی افتاده، یه بار رو اپن گذاشتمش تا برگشتم دیدم نیست. شانس آورده بودم با باسن زمین خورده بود. بارها از روی پله ها افتاده و جاش هنوز درد میکنه. حالا عمیقتر فهمیده خطر یعنی چی. یا سوار ماشین نمیشه چون حالا معنی سرعت رو بیشتر میفهمه. بارها همزمانی صداهای بلند و بدقواره رو با اتفاقات مختلف دیده. وقتی از جایی میوفته، چیزی به چیز دیگه میخوره، یا پدربزرگش داد میزنه، متوجه حضور صداهایی مثل صدای بد ماشین برقیش شده. بچه ها به مرور ترسهاشون بیشتر میشه چون رشد میکنند و میفهمند. بهترین مثالش هم ترس از غریبه هاست. بچه ی پنج ماهه بغل همه میره، اما بچه ی دوساله نه. چون قبلا نمیدونست پدر و مادر یعنی چی، اما حالا میدونه. پس اگه بچه هاتون از چیزهایی میترسن که قبلا نمیترسیدن، نگران نشید، بلکه خوشحال باشید. این از علامتهای رشد در کودک شماست. اما باید برید و شیوه ی برخورد با ترسهای کودکتون رو یاد بگیرید. من وقتی بچه بودم از جن نمی ترسیدم چون نمیشناختمش. بعد که بزرگتر شدم، ازش ترسیدم. چون فهمیدم به یه موجود ترسناک غیبیه که خیلی قدرت داره و همه جا میتونه بیاد. دوباره نترسیدم. چون بقیه بهم گفتن: جن خرافاته و وجود نداره. منم خیالم راحت شد. بزرگتر که شدم فهمیدم جن وجود داره و برای اینکه من نترسم گفتن نیست، دوباره ترسیدم. الان دیگه از جن نمیترسم، چون درموردش تحقیق کردم و فهمیدم یه چیزیه شبیه به انسان با یه قدرت معمولی. یه موجود دوبعدی شایدم چهاربعدی. الان منم شبا میترسم، مثل بچه ها. اما نه از چیزهایی که اونا میترسن. از چیزهایی خیلی خطرناکتر که توهمی نیستند بلکه وجود دارند. مثل مرگ. میگن عرفا از خدا میترسن البته همراه با امید و عشق. این آخرین پله ی رشد شناختیه ترسه. ترسهای ما نشان دهنده ی رشد درک و فهم ماست. شما از چی میترسین؟



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |
 

 چند وقت پیش جناب رونی کلمن آمریکایی، قهرمان شش دوره ی مسترالمپیا، وارد ایران شد. شگفتا از قدرت چاپلوسی.

رونی کلمن آمریکایی رو برده بودند سر مزار شهدا.
بعد بنده ی خدا روی قبر شهدا گل میذاشت.

بنده با دیدن آقای کلمن در ایران و رفتن سر مزار شهدا، یهو یه پیشنهاد جالب واسه تیم مذاکره کننده تو ذهنم جرقه زد:

اگر بشه از جناب اوباما، کری و سایرین هم دعوتی کرد و اونها رو هم سر مزار برد و شاخه گلی تقدیم کرد، میشه همه چی رو به راحتی حل و فصل کرد.والا. 
حالا امتحانش که ضرر نداره. داره؟



تاريخ : ۹۴/۰۲/۰۸ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

. آیا انسان دربزرگسالی هم بازی میکند؟ دیدین بچه های کوچیک خاله بازی میکنن؟ گاهی سر عروسک با هم دعواشون میشه و قهر میکنن؟ این بازی بچگی، نمونه ی بزرگسالی هم داره: نه نه و بابا و کلی آشنا دور هم جمع میشن میرن خواستگاری. دور هم خوش میگذرون و یهو میرن سر اصل مطلب.مهریه. بعد دعوا میکنن و با هم قهر میشن. دیدین تو بچگی بعضی از بچه ها زن و شوهر بازی میکنن؟

   تو بزرگسالی دختره چهار ساعت میره میشینه زیر دست آرایشگر بعد لباسای خوشگل می پوشه، داماد با ماشین گل زده میاد و میگه: بوق بوق بوق.و عروس با کلی ناز و ادا میشینه تو ماشین و میاد بین مردم پز میده.

   دیدین تا حالا دوتا پسر بچه تو کوچه بازی میکنن بعد سر توپ دعواشون میشه و بازی رو خراب می کنن؟ آدم بزرگام گاهی ارث بازی میکنن. بعد سر کم و زیاد دعوا میکنن.

  اصلا میدونید چرا بچه ها دوست دارند زود بزرگ بشن؟ چون می خوان مثل ما بازی کنن.

   ما وقتی فوتبال بازی میکنیم، صد هزار نفر میرن ورزشگاه، میلیونها نفر هم پای تلویزیون میشن تماشاچی. اما بچه ها وقتی بازی میکنن زن همسایه میاد میگه: اگه توپتون تو حیاط ما بیوفته جرواجرش میکنم.

   وقتی بچه ها ادای کسی رو در بیارن، میشن دلقک، بزرگترها که همینطور رو میکنن میشن هنرپیشه. وقتی یه دختر و پسر کوچولو عاشق هم میشن میگیم هنوز دهنت بوی شیر میده و بزرگا هر روز عاشق یکی دیگه میشن.

   همین الان ما داریم تو فضای مجازی بازی میکنیم. آدم بزرگا همون بچه های دیروزین، فقط خودشون رو خیلی جدی میگیرن. خدا تو قرآن میگه: بعضی هستن که دین شون رو به لهو لعب گرفتند و دنیاشون رو جدی.

  بزرگتر ها به نظر من بازیکنهای جر زنی هستند.



تاريخ : ۹۴/۰۲/۰۴ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |
 

 

امروز پنجشنبه بیست فروردین نود و چهار است و فردا بیست و یکم، مصادف با روز زن و مادر. این یعنی اینکه امشب باید به همسرم، مادرم و مادر زنم کادو بدم و تبریک بگم. بین این سه تا مادر، یکیشون در یه نکته ی اساسی با بقیه فرق داره. همسرم، حمیده خانم. 

  فرقش با مادرم اینه که مادرم رو خودم انتخاب نکردم و فرقش با مادرزنم هم اینه که مادرزنم به واسطه ی انتخاب دخترش به من پیوند خورده.
همسرم رو خودم انتخاب کردم و حمیده خانم میتونست الان کنار من نباشه. ترجیح داد که باقی عمرش رو کنار من سپری کنه. من و حمیده نزدیک به بیست سال کنار مادرامون زندگی کردیم در حالی که باقی عمرمون رو قراره با هم باشیم. 
ما با هم از پستی و بلندی های زیادی تو زندگیمون رد شدیم. خیلی جاها اذیتش کردم و خیلی بلاها سرش آوردم. با اینکه روانشناسی خوندم ولی خیلی وقت ها مثل خیلی از کوزه گرها از کوزه ی شکسته آب خوردم.
امشب باید به همسرم کادو بدم. کادوی من به شما اینه:
از اینکه با نداری من ساختی ...
از اینکه برخلاف خیلی از زنها، زادگاهت رو رها کردی و برای زندگی به زادگاه من اومدی ...
از اینکه برخلاف بسیاری از خانمها، حاضر شدی تو خونه ی مادر شوهرت زندگی کنی ...
از اینکه برای مادرم نقش دخترش رو بازی کردی و ...
از اینکه گاهی فقط سالی دوبار مادرت رو میبینی و اعتراض نمیکنی ...
از اینکه بازم امسال، روز مادر، پیش مادرت نیستی و هیچ شکایتی نمیکنی و نکردی ممنونم. 
من در بساطم چیزی در شان منزلتت ندارم، فقط دعا میکنم خدا تو رو تو جمع دوستاش بپذیره.
یا حق.



تاريخ : ۹۴/۰۱/۲۰ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   بعضی از آدمها اینقدر زمخت و سطحی و نفهمند که وقتی کنارشون میشینی حالت به هم میخوره. خیلی وقت ها دلم میخواد از خدا بپرسم: آخه چه جوری اینا رو تحمل میکنی؟ اما نمی پرسم. می ترسم بگه: همونجوری که تو رو تحمل میکنم.



تاريخ : ۹۴/۰۱/۱۲ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |