با سلام خدمت دوستان. متاسفانه چند ماهی بلاگفا به مشکل خورده و از دسترس خارج شده بود. الانم که دوباره راه اندازی شده خیلی از مطالب قبلی رو از دست دادم. و شمار زیادی از خوانندگان وبلاگ هم از دست رفتن. 

اما به هر تقدیر، در ماه مبارک رمضان، برگشتیم. امیدوارم ایام به کام باشه و در این ماه مبارک حال و روزتون بهتر از دیروز باشه. یا حق

 



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

قبلا فکر میکردم بچه وقتی یه ذره بزرگتر بشه و بتونه حرف بزنه خیلی از مشکلات حل میشه و دردسر والدین کمتر میشه.
اما حالا که سحر خانم بیش از دو سال سن داره و میتونه ارتباط برقرار کنه و حرف بزنه، نه تنها کار ما سبکتر نشده، بلکه خیلی هم سخت تر شده.
دلیلش اینه که:  بچه ها تو این سنین، خودخواه ترین موجودات دنیا هستند. یعنی فقط خودشون رو میبینن و بس.
سحر خانم از صبح که بیدار میشه شروع به بازی میکنه تا وقتی که خوابش ببره. و معمولا هم دوست داره با یه بزرگتر بازی کنه. گاهی مادر یا پدر کار دارن، ولی برای بچه مهم نیست. مهم نیست که الان داری با تلفن حرف میزنی،مهم اینه که الان باید با من خاله بازی کنی.
شب اگه ساعت سه از تشنگی یا دل درد بیدار شدم، اصلا مهم نیست که شما از صب تا شب کار کردی و به شدت خسته ای، باید پاشی و به مشکل من رسیدگی کنی.
صب اگه ساعت 6 بیدار شدم تو هم باید بیدار بشی.
گاهی روزها میشه چهار پنج ساعت مداوم با سحر خانم بازی میکنم، دیر وقت میشه و از خستگی خوابم میبره، بعد با دستاش چشمام رو باز میکنه و میگه: نخواب. بعضی پدر و مادرها هستند که میخوان منطقی برای بچشون حرف بزنن. بعد به بچه میگن: دخترم بابا از صب سر کار بوده، الانم که 5 ساعت با شما بازی کرده، بذار بقیه ی بازی رو فردا، باشه؟ و ناگهان کودک با فریادی میگه: نه بازی بازی. کودک در این سن متوجه منظور شما نخواهد شد. او کاملا خودخواه و خودمحور است. او پدر و مادر را اسیر کرده و به بردگی خود میگیرد و شما اکنون در خانه ارباب کوچکی دارید. باید برایش غذا بیاوری، بازی کنی، بیخوابی بکشی، او را حمام ببری و موقع دفع او را بشوری. حقوقی هم دریافت نخواهی کرد.
اما اگر اینکارها را با حوصله انجام دهید و غرق در بازیهای کودک و دنیای خودخواهانه ی او شوید در آینده کودک باهوشی خواهید داشت و این بهترین پاداش است. 
درک دنیای خودخواهانه و خودمحورانه ی کودک از مهمترین نکات ارتباطی این سنین است. اگر میخواهید با کودکتان ارتباط خوبی داشته باشید باید ویژگیهای رشدی هر دوران را خوب بشناسید.
الان هم بروید و به اربابتان خدمت کنید و صبور باشید. این نیز بگذرد.



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

امروز دخترم، سحر خانم، به مادرش گفت:
مامان، این عکس رو واسم بچسبون (از این عکس برگردونای آدامس خرسی  که باید دستت رو خیس کنی بعد عکس رو بذاری روش )
مامانش گفت: نمی تونم.
من یهو برگشتم و به حمیده خانم نگاه کردم. حمیده جان هم زود یادش اومد و حرفش رو اصلاح کرد. گفت: بلد نیستم.
تفاوت این دو تا جمله خیلی مهمه. وقتی بگی نمیتونم دیگه کاری نمیشه کرد. ولی وقتی بگی بلد نیستم، یعنی میتونی بعدا یاد بگیری.
قبلا هم که گفته بودم، ما با استفاده از کلمات، به کودک مون چطور فکر کردن و عمل کردن رو یاد میدیم. یعنی سحر خانم وقتی بزرگ شد، انشاا... یاد میگیره بگه: بلد نیستم. به جای نمیتونم.
اون وقت من بهش میگم: خوب دخترم برو یاد بگیر.



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

یه طرح عجیبی، چند روزی ذهنم رو مشغول کرده. الانم که ماه رمضان اومده بیشتر درگیرش شدم. 
دیدین پایان هرسال تو مدارس و دانشگاهها کارنامه میدن. اون وقت هرکسی میفهمه که چیکار کرده. بعضی ها پز نمره شون رو میدن، یه عده فقط خوشحالن که پاس کردن، یه تعدادی هم به نمرات بقیه حسودی میکنن. چندتایی هم پیدا میشن که نمراتشون رو به هیچکس نشون نمیدن. ولی خدایی تو دانشگاه، وقتی میشنوی نمرات رو اعلام کردن و رو برد زدن، یه حس و حال عجیبی پیدا میکنی. بدو بدو به سمت نمرات میری، از دور میبینی بچه ها دور نمره ها حلقه زدن، یه عده شادن و یه عده غمگین. قلبت مثل گنجشک میزنه. وقتی میشنوی چند نفر افتادن، بیشتر میترسی. با ترس و لرز، لیست رو نگاه میکنی و به زور اسمت رو پیدا میکنی و...
حالا که تو جو نمره دادن و نمره گرفتن قرار گرفتین، فک کنین خدا هم در پایان یکسال، مثلا آخر ماه رمضان، به آدما کارنامه میداد. 
وای که چی میشد. نمراتشم این بود: فعلا بهشتی، در حاضر نه بهشتی نه جهنمی و نمره ی آخر: فعلا جهنمی
حالا تصور کن هر سال میخوای بری کارنامه بگیری. 
آخرش خیلیها که فک میکردن خوبن میبینن تو توهم بودن
بعضیها هم از خواب بیدار میشدن و ..
خلاصه خیلی حال میداد. اونوقت هرکسی رو میدیدی ، میپرسیدی چیکار کردی؟
تازه بعدا کلی هم دور همی اعمال سال گذشته رو نقد و برسی میکردیم و مثلا میگفتیم: معلوم بود فلانی کاراش بده ، اما خودش نمیفهمید. حالا خوب شد حساب کار دستش اومد.
خدایا، میشه به من یکی سالیانه کارنامه بدی. آخه این طرح پیشنهاد من بود. کوچیک شما سپهرآرا هستم. یه چندتایی هم غیبت داشتم ولی خوب خیلی از کلاسارو حضور داشتم. وای عجب کارنامه ای.....



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

رفته بودم چهار راه رضوی میوه بخرم. (بازار معروف میوه در سبزوار) هوس هندوانه در سر داشتم و با عشق و امید به دنبال بار هندوانه، وارد یکی از مغازه ها شدم. همسر مکرمه از پشت سر دوان دوان در تعقیبم بود و سحر جان نشسته بر شانه هایم در حال فخرفروشی و مباحات به افراد بی وسیله ای بود که به اجبار روزگار بر دو پای خود راه می رفتند.
حمیده خانم هم مدام از بنده در انتخاب درست هندوانه تعریف میکرد و انتظار داشت با هندوانه ای شیرین به منزل برگردیم. اما خودم خوب میدانستم( با اینکه کلی مطلب در اینترنت درباره ی انتخاب درست هندوانه خوانده بودم) آنچه میدانم در میدان عمل زیاد به کارم نمی آید. بارها با روشهای علمی دست به انتخاب زده بودم اما هندوانه ای سفید و بیمزه و به قول ما سبزواری ها ، هندوانه ی کق نصیبم شده بود. و بارها هم شده بود با یه: خدایا، تو رو به خود قسم، امشب مهمون دارم، آبروم رو نریز؛ دست پر و روسفید به خانه رفته بودم.
اما امشب عزم کرده بودم بدون کمک از خدا و فقط متکی بر مطالب علمی و داشته هایم، یکبار دیگر دست به انتخاب بزنم. به رنگ هندوانه، به ریشه ی بریده شده، به سبزی و روشنی هندوانه و.... دقت میکردم. 
در حال تست داشته هایم بودم که خریداران دیگر توجه مرا جلب کردند. ناگهان صدایی شبیه به صدای شلیک توپ شب عید از پشت سر مرا به خود خواند. برگشتم و دیدم برادری سبیل کلفت، کلاه برسر، با کت و شلوار مشکی، پیراهن سفید و خط ریش پایه بلند، شبیه به لاتهای با غیرت قدیم، در حال انتخاب هندوانه است. شبیه به جک مردی که به خاطر رودربایستی مجبور به دست دادن با تمام مردم استادیوم آزادی شده بود، از یک کنار، با ضرباتی مرگ آور، بر سر و کول تمام هندوانه ها کوبید و در نهایت برگشت و اولین هندوانه ای که مورد نوازش قرار داده بود برداشت. چنان حرفه ای عمل میکرد که آدم خیال میکرد با همان یک ضربه، تمام کق ها و شیرینها را شناخته و از همه شیرین تر را برای عیال و فرزندان به سوغات میبرد.  رفتارش چنان از روی غرور و اعتماد به نفس بود که آدم دلش میخواست به دست و پایش بیفتد و بگوید ای هندوانه شناس هندوانه ای هم برای من بشناس.
آن طرفتر زن و مردی در حال مشت ومال دادن به هندوانه ها بودند. مرد یکی را بر ميداشت و بالا و پایین می انداخت و چند ضربه نثارش میکرد و بعد به زنش میگفت: این خوبه، نه؟ و زن هم میگفت: آره، خوبه. و بعد آن را ميگذاشتند و میرفتند سراغ دیگری. حدود ده بیست تا هندوانه را گفتند خوب است و آخر هم گفتند: ولش کن، بریم خربزه بخریم.
این هندوانه خریدن هم ماجرایی دارد.
مثل انتخاب همسر است.
هرچقدر هم که تحقیق کنید، آخرش هندوانه ی سر بسته است.



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

حدود یکسال پیش، واسه سحر خانم یه ماشین برقی خریدم، از اون ماشینایی که به قول خود سحر راننده دارن. ماشین از داخل، یعنی پشت فرمون، کنترل میشه و هم یه کنترل داره که میشه با اون ماشین رو هدایت کرد. پارسال سحر رو سوار میکردم و میبردمش تو کوچه و با کنترل هدایتش میکردم. سحر هم کلی کیف میکرد و بعضی وقتها توش خوابش میبرد. اما الان اوضاع فرق کرده. کم کم از ماشین فاصله گرفت. هرچی بزرگتر میشد از ماشین دورتر میشد. ماشین رو کلا جمع کردم. دیشب یهو یاد ماشینش افتاد. گفت بابا ماشین زردم رو بیار میخوام سوار شم. اما تا رفتیم تو کوچه و ماشین راه افتاد شروع کرد به سروصدا و پیاده شد. به شدت ترسیده بود. گفتم: چیه بابا میترسی؟ گفت: آره میترسم، صدا میده. همون ماشینی که وقتی یه ساله بود وسیله ی بازیش بود حالا انگار براش معنی دیگه ای داشت. یا تابستون پارسال میبردمش پارک. از سرسره ی بزرگ بالا میرفت و سر میخورد. اما امسال که میبرمش، فقط از یه سرسره ی کوچیک سر میخوره، دیگه سراغ بزرگه نمیره. میگم چرا؟ میگه: میترسم. عجیب نیست؟ وقتی بچه تر بود انگار شجاع تر بود. حتی همین الان وقتی میریم پارک، بچه های کوچیکتر از سرسره بلنده میرن اما سحر نمیره. بعد مادر اون بچه ها فک میکنن فرزندشون خیلی شجاعه. بعضی دیگه از بچه های همسن سحر هم میترسن اما به اجبار پدر و مادرشون مجبور میشن به زور چک و لگد برن و سر بخورن. به زور باید لذت ببرن. آیا این درسته؟ و چرا این حالت رخ میده؟ جوابش سادس: ترسهای جدید به خاطر رشد شناختی کودکه. پارسال، یعنی وقتی چیزی بیش از یکسال سن داشت، درک درستی از ارتفاع نداشت. میرفت و سر میخورد. اما امسال، بارها از بلندی افتاده، یه بار رو اپن گذاشتمش تا برگشتم دیدم نیست. شانس آورده بودم با باسن زمین خورده بود. بارها از روی پله ها افتاده و جاش هنوز درد میکنه. حالا عمیقتر فهمیده خطر یعنی چی. یا سوار ماشین نمیشه چون حالا معنی سرعت رو بیشتر میفهمه. بارها همزمانی صداهای بلند و بدقواره رو با اتفاقات مختلف دیده. وقتی از جایی میوفته، چیزی به چیز دیگه میخوره، یا پدربزرگش داد میزنه، متوجه حضور صداهایی مثل صدای بد ماشین برقیش شده. بچه ها به مرور ترسهاشون بیشتر میشه چون رشد میکنند و میفهمند. بهترین مثالش هم ترس از غریبه هاست. بچه ی پنج ماهه بغل همه میره، اما بچه ی دوساله نه. چون قبلا نمیدونست پدر و مادر یعنی چی، اما حالا میدونه. پس اگه بچه هاتون از چیزهایی میترسن که قبلا نمیترسیدن، نگران نشید، بلکه خوشحال باشید. این از علامتهای رشد در کودک شماست. اما باید برید و شیوه ی برخورد با ترسهای کودکتون رو یاد بگیرید. من وقتی بچه بودم از جن نمی ترسیدم چون نمیشناختمش. بعد که بزرگتر شدم، ازش ترسیدم. چون فهمیدم به یه موجود ترسناک غیبیه که خیلی قدرت داره و همه جا میتونه بیاد. دوباره نترسیدم. چون بقیه بهم گفتن: جن خرافاته و وجود نداره. منم خیالم راحت شد. بزرگتر که شدم فهمیدم جن وجود داره و برای اینکه من نترسم گفتن نیست، دوباره ترسیدم. الان دیگه از جن نمیترسم، چون درموردش تحقیق کردم و فهمیدم یه چیزیه شبیه به انسان با یه قدرت معمولی. یه موجود دوبعدی شایدم چهاربعدی. الان منم شبا میترسم، مثل بچه ها. اما نه از چیزهایی که اونا میترسن. از چیزهایی خیلی خطرناکتر که توهمی نیستند بلکه وجود دارند. مثل مرگ. میگن عرفا از خدا میترسن البته همراه با امید و عشق. این آخرین پله ی رشد شناختیه ترسه. ترسهای ما نشان دهنده ی رشد درک و فهم ماست. شما از چی میترسین؟



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

  حتما در جریان اخبار هواشناسی این چند روز بودید. تو استان ما( یعنی خراسان رضوی) به دلیل سرمای زیاد هوا، سه روز پی در پی ،مدارس تعطیل شد. دو روز اول مدارس ابتدایی و دوره ی اول دبیرستان، و روز سوم تمام مقاطع. حقیقتا اینقدر هوا سرد بود که اگه میرفتی بیرون دندونات واسه خودشون آواز می خوندن. یه شب با دیدن تصاویر درختای یخ زده، جو گیر شدم. یه فکر خلاقانه به سرم زد. با خودم گفتم: امشب هوا خیلی سرده. می تونم برم تو حیاط و شیلنگ آب رو بردارم و بریزم رو درخت آلبالو. اونوقت ما هم تو حیاط یه درخت یخ زده قشنگ آلبالو داریم. این فکر رو عملی کردم. وقتی درخت کاملا خیس شد، دستان من هم به شیلنگ  یخ زد. پاهام تاب راه رفتن نداشتن و گلاب به روتون آب از دماغ و ... به راه افتاد. اما در درخت اتفاق خاصی رخ نداد. یهو یه تفکر خلاقانه ی جالب به سرم زد. با خودم گفتم: دیوونه، تو دوست داری این درخت یخی رو دخترت ببینه و از اینکه چنین بابای خلاقی داره به خودش بباله. ولی سحر که الان کوچیکه و این چیزا حالیش نیست. ول کن برو خونه. ده ثانیه بعد و در پی این تفکر ناب و خلاقانه، بنده در آغوش بخاری آرام گرفتم. چه آرامشی.

خلاصه تعطیلات این چند روز حال و هوای خاص خودش رو داشت. آخر شب یهو اخبار استان زیر نویس میکرد که فردا فلان جاها تعطیلن. اما یه نکته ی شگفت آور تو این چند روز دیدم که باورش برام سخت بود: بچه ی برادرم میرفت مهد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مهد کودک باز بود!!!!!!!!!. تو روزایی که تمام مدارس استان به دلیل سرمای بی سابقه تعطیل بود، چون بسیاری از کارمندان محترم تعطیل نبودن و زن و شوهر با هم مشغول خدمت شرافتمندانه به دولت و البته جیب مبارک هستند، کودکان سه تا پنج ساله ی خود را در این هوای سرد، با قندیلهای آویزان از دماغ راهی مهد کودک میکردند.

حال سوال اینجاست:

آیا کودکان مهد کودکی خیلی قدرتمند و قوی هستند یا دبیرستانی های عزیز ما، چه دوره ی اول چه دوم، خیلی پفکی و لوس و ننر و ... تشریف دارند؟؟

راستی، روزی که این خبر رو به درخت آلبالوی داخل حیاطمون دادم، بدبخت از این همه سرما یخ زد. حالا میترسم دیگه امسال آلبالو نده و به جای خواب زمستونی، مرده باشه.



تاريخ : ۹۲/۱۱/۱۸ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   اين روزا سرم خيلي شلوغ شده و وقت نكردم مطلب جديدي تو وبلاگ بذارم. ديروز يه اتفاقي تو مدرسه افتاد كه گفتم به چند دليل مطلب رو تو وبلاگ بذارم. يكي به خاطر اينكه كمي متبسم بشيم ، ديگه اينكه كمي فكر كنيم و يكي هم به خاطر اينكه بدونيد من هنوز زنده هستم و وبلاگ رو آپ مي كنم.

ديروز يكي از همكارا، كه معلم تاريخ بود، برگه ي امتحاني يكي از بچه ها رو آورد و گفت: مي خوام اين برگه رو يادگاري ببرم خونه و بايگاني كنم. با تعجب پرسيدم : چرا؟

گفت: جواب سوال 8 رو بخون خودت ميفهمي.

سوال و جواب اين بود:

  نادر شاه چگونه به حكومت رسيد؟ 

دانش آموز در جواب نوشته بود: نادر ابتدا با ناصر دوست شد و سپس از طريق ناصر به پادشاهي رسيد.


حقيقتا بنده از ديروز دارم فك ميكنم كه اين ناصر كيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 


برچسب‌ها: نادر شاه افشار و ناصر

تاريخ : ۹۲/۱۱/۰۲ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

چند روز پیش ، تو حیاط  مدرسه  در  حال  قدم  زدن  بودم  که  یه  دانش آموز  با  چشمای  پر از  اشک اومد    پیشم و شروع   کرد  به  حرف زدن: آقا   ببخشید، سر امتحان  بودیم . مجید   پشت   سر ما  نشسته  بود.  آقا    هی   به  ما   میگفت :   جواب    سوالا  رو بگو. آقا،      ما   هیچی  نمیگفتیم.   یه بار   با   صدای   بلند   به  ما گفت : جواب سوال    پنجم  چی میشه؟   آقای .... ما رو دید . بعد،  آقا   اومد   برگه های   مارو گرفت. آقا  ما  کلی بهشون گفتیم   که   کاری نکردیم آقا. ولی معلم بهمون فحش داد و بعدشم  ما   رو از جلسه بیرون کرد. آقا به خدا ما کاری نکردیم آقا. آقا   چند تا  از سوالا   رو  ننوشتیم  آقا. آقا   کلی برای این امتحان خونده  بودیم آقا. آقا   تو رو خدا   کمکمون  کنید آقا........     .

نمیدونم تا حالا   چند نفر از شما  در   چنین   موقعیتی گیر کردید   ولی   خدایی خیلی سخت   و  بی عدالتیه.  هیچ   کاری نکرده باشی    ولی   مجازات بشی. نمیدونم   این آقایون که به این سرعت تصمیم گیری میکنن و حرفهای دانش آموزان  رو قبول نمیکنن   اگه یه روزی تو یه   دادگاهی   یه همچین   بلایی سر خودشون بیاد چه حالی بهشون دست میده؟



تاريخ : ۹۲/۱۰/۲۰ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |
تاريخ : ۹۲/۱۰/۱۳ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

    یکی از اعضاء وبلاگ، با ارسال چند ایمیل، تمایل داشت که در مورد ترس، مطلبی بنویسم. اگه تو اینترنت یه جستجوی ساده بزنید، مطالب زیادی در مورد ترس و درمانش خواهد اومد. بنابراین من نمی دونم منظور این دوستمون چه جور ترسیست و مشکلش چیه. با این حال به طور مختصر و مفید نکاتی رو در این مورد می نویسم و اگه حاجت این دوست عزیز برآورده نشد، می تونه به طور مستقیم تری سوالش رو بپرسه.

   دخترم این روزها ده ماهه شده و خوشبختانه و به لطف خداوند، مطابق با الگوی رشد پیش میره. الان چهار دست و پا حرکت میکنه و واقعا، هم ما به عنوان والدین و هم سحر خانم، دنیای جدید و بسیار متفاوتی رو تجربه می کنیم. قبلا خیالمون از بابت وسایل خطرناک خونه راحت بود ولی این روزا باید مراقب همه چی بود. در عین حال که ما می ترسیم نکنه خدایی نکرده با برداشتن چاقویی یا چیزی خطرناک خودش رو زخمی کنه، اون تو عالم کودکی و بچگی، در حال گشت و گذار تو دشت پر از گیاه قالی، به هر سوراخ سمبه ای سر میزنه.

   کودک کوچک ما، ترس زیادی تو وجودش نیست. هنوز نه از سخنرانی در جمع می ترسه نه از سوسک. با اینحال با کمی توجه تو رفتاراش میشه به سادگی ترس رو در بعضی از حرکاتش پیدا کرد و دید. مثلا وقتی یه صدای بلند ناگهانی از پشت سرش میاد، یهو با تمام وجود و با چشمای گرد کرده می پره تو بغل باباش. فک میکنه من رستم اژدها کشم.

   از اخم کردن آدمها هم می ترسه. از جیغ زدن ما می ترسه و... خلاصه اینکه، آدم با خودش میگه این بچه ی ده ماهه ترس رو از کجا یاد گرفته؟ کی بهش گفته بترسه؟ و کی بهش یاد داده از چه چیزایی باید بترسه؟

   علم روانشناسی در این مورد تحقیقات فراوانی کرده که چون حالت علمی دارن از نوشتن اون مطالب صرف نظر میکنم. اما نتیجش به زبان ساده اینه که همه ی آدمهای دنیا با هیجانی به اسم ترس به دنیا میان.

   هیجان ترس تو وجود ما آدمها به خاطر حفظ جان و ... قرار داده شده. فک کنید اگه ترس تو وجود آدمها نبود، چی میشد؟ تصور کنید یه گله گرگ گرسنه به خونه ی شما حمله کردند. شما داخل خونه ی گرم و نرم خودتون، پشت پنجره نشستین و دارین به گرگها نگاه میکنید و با درآوردن زبان، گرگها رو خیلی محترمانه و نرم  مسخره میکنید. در همین حال همسر شما، که افکار پلیدی در سر داره، شما رو ترسو خطاب میکنه و میگه: خاک تو سرت، از پس ده تا گرگ وحشی برنمیای؟ کاش با اصغر ازدواج کرده بودم اون یازده تا گرگ رو هم میتونه بکشه و اصلا نمی ترسه و خیلی شجاع و دلیر و... شما ناگهان جو گیر میشید و میرید تو آشپزخونه چاقوی پر از گوجه رو برمیدارید، تمیز می کنید و با شجاعت تمام تشریف می برید تو حیاط. چند دقیقه بعد همسر ناقلاتون در حالی که با گوشی تلفن صحبت میکنه با خوشحالی میگه: اصغر جون، فقط لنگاش مونده، بساط عروسی رو جور کن.

   بله، اگه ترس نبود، نژاد بشر هم نبود.

   اما همه ی ترسها خوب و مفید نیستند. گاهی اوقات ترسها حالت مرضی و بیماری به خود میگیرند. همه ی آدمها از یک شیر درنده می ترسند ولی از یک گربه خیر. اما بعضی افراد وجود دارند که در اثر بعضی مسائل مثل تربیت غلط و... همون قدر از گربه می ترسند که از شیر. این ترسها یک نوع بیماری هستند و باید درمان بشن.

   به زبان ساده: ترس باید با عامل به وجود آورندش متناسب باشه.

   اگر کسی از غذا خوردن جلوی مردم آنقدر می ترسه که تمام وجودش شروع می کنه به لرزیدن و از خجالت اصلا نمی فهمه چی داره می خوره، این یه ترس مرضیه و باید درمان بشه.

   پس ترس در همه ی انسانها وجود داره و در حالت عادی طبیعه و خودش انگیزه ای برای رفتار و حرکته. اما گاهی اوقات ترسها غیر منطقی و عجیب و غریب میشن. مثل ترسیدن از حشرات در حد مرگ. این ترسها مرضی هستند و باید درمان بشن. پس در مورد ترسهاتون، با توجه به عامه ی مردم، ببینید این یک ترس طبیعیه یا مرضی. اگر مرضی بود باید در جهت درمانش اقدام کنید. امروزه راه کارهای خوبی برای این نوع از ترسها وجود داره.



تاريخ : ۹۲/۱۰/۰۸ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |


  چند روز پیش از یکی از آشناها شنیدم: من صب تا شب پسر و دخترم رو... 

    



ادامه مطلب
تاريخ : ۹۲/۰۹/۲۲ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   دوشنبه ی همین هفته در مدرسه ی ما طرح مدام اجرا شد. طبق این طرح بچه ها، در این روز اداره ی کل مدرسه رو به دست میگیرن. هرکدوم از اولیای مدرسه یک نفر رو به جای خودش معرفی میکنه. یک نفر میشه مدیر و یکی معاون و یکی مشاور و حتی آبدارچی. هر معلمی هم یک نفر رو به جای خودش معرفی میکنه. تمام کادر مدرسه اون روز بیکارن.

   معلما و کادر مدرسه، تو اتاق مدیر نشسته بودیم و بچه ها از سر صف صبحگاه تا آخر شب، هنگام خواب تو خوابگاه، خودشون اوضاع رو کنترل میکردن. کار معلما و مدیر و معاون رو بچه ها به خوبی انجام میدادن، ولی کار آبدارچی نصفه و نیمه انجام می شد.

   بچه ها رفته بودن تو دفتر پاهاشون رو روهم انداخته و لم داده بودن. آبدارچی هم فرت و فرت براشون چایی می برد. یکیشون میگفت من هر سال به عشق چایی خوردن تو دفتر معلما زنده م. چه حالی میکردن وقتی نقش معلم رو بازی میکردن. به نظر یه بازی دسته جمعی بود. انگار همه با هم یه محیط رو فراهم کرده بودیم که حدود دویست تا بچه، یه بازی توپ بکنن. و واقعا چه حالی میده این لطف بزرگترا. البته بعضی وقتا بعضی از آقایون طاقت نمی آوردن و گاهی فضولی یا حس ریاستشون گل می کرد و وارد بازی بچه ها میشدن و جمع صمیمی و عاشقونشون رو با نصیحتهای به قول خودشون ضروری و به قول بچه ها چرت و پرتهای همیشگی به هم میزدن.

  به هر حال اگه این یه مشت آدم به قول ما دو به هم زن رو کنار بذاری، روز جالبی برای بچه ها بود.  بعضی از بچه غرق در نقش خودشون شده بودن و بدجوری باورشون شده بود که معلمن. یکیشون به همراه ارشد کلاس، گریه کنان به اتاق بزرگترا اومد و اعتراض داشت. به نظر یکی قوانین بازی رو خراب کرده بود. کسی که به عنوان معلم معرفی شده بود از بچه های کلاس امتحان گرفته بود. نمره هارو هم وارد دفتر کرده بود. اما برگه ی این بچه رو به خاطر اینکه سر کلاس حرف زده بود، جرواجر کرده بود و واسش یه صفر کله گنده گذاشته بود. الله اکبر از دست این موجود دوپا. میگن بعضیا آب پیدا نمیکنن والا شناگرای خوبین. معلوم نیست طرف اگه واقعا فردا معلم بشه چه به روز مردم میاره.

   زمان دانشجویی تو یزد، بالاسر اتاق ما، بچه های فوق لیسانس درس می خوندن. ما با هاشون رفت و آمد کمی داشتیم. گاهی با هم میگفتیم و میخندیدیم. یکی از بچه ها درس آزمایشگاه داشت. استاد مربوطه این درس رو همراه با نمرش در اختیار یکی از همین بچه های فوق قرار داده بود. چشمتون روز بد نبینه. وقتی وارد اتاق استاد میشدی، اینم کنار استاد روی یه میز نشسته بود. اصلا انگار دیگه مارو نمیشناسه. خداوکیلی چنان برخورد زشت و مستبدانه ای داشت که خود استاد طرف شاخ در آورده بود. نمیدونم ولی خداکنه استاد دانشگاه نشده باشه وگرنه..... . بگذریم. برگردیم به بازی خودمون تو مدرسه. خدایی خیلی دلم می خواست تو زمان ما هم یه همچین طرحی اجرا میشد و منم واسه خودم تو عالم بچگی کسی میشدم. البته فک کنم هیچ معلمی منو به جای خودش معرفی نمیکرد. راستش همه ی معلما و مسئولین، فقط بچه خوبا و بچه زرنگا رو به جای خودشون میذاشتن. انگار آدمایی مثل ما که شور و حال دویدن و گرگ بازی و نجات و(بازیهای زمان کودکی ما)و دعوا و تو سر هم زدن رو داشتیم و دارن، مریضن و بچه های مودب و درس خون و ساکت، سالمن و لیاقت کسی شدن رو دارن. آره بابا، اگه این طرح زمان ما اجرا میشد، بازم نفعی به حال ما نداشت. تازه شاید ضرر هم داشت. حتما روز قبل از طرح مدیر محترم جانشینان خودش رو میبرد تو دفترو اسم منو چندتا از رفیقای صمیمیم رو که زنگای تفریح با مشت و لگد به جون هم می افتادیم و تفریح میکردیم رو بهشون میداد و میگفت: مواظب این شارلاتانا باشین یه وقت زنگ تفریح هوس جنگ بازی نکنن. یادش به خیر چه بازی خوبی بود. دو گروه بودیم و با دیدن فیلم جنگ جویان کوهستان این بازی جذاب و کشنده رو اختراع کرده بودیم. برای غرق شدن در یک بازی جنگی، اصلا نیازی به بازیهای کامپیوتری نداشتیم. خودمون میشدیم کاراکترهای زنده. با این اوصاف و با شانس مزخرفی که ما داشتیم، اگه طرح مدام تو زمان ما اجرا میشد، نه تنها پستی به ما نمیرسید، بلکه احتمالا مدیری به پست ما میخورد که به جای شلاق، یه باطوم برقی دستش میگرفت و تمام روز ما رو شارژ میکرد. اون وقت طرح مدام واسه ما میشد یکی دیگه از بدترین خاطرات سالهای مدرسه.

   خدایی خیلی خوب شد که زمان ما از این بازیها نبود. اصلا بازیهایی رو که نقش

 اولاش بچه درسخونان دوست ندارم. والا.  


برچسب‌ها: طرح مدام

تاريخ : ۹۲/۰۹/۰۷ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   داره بارون میاد. رفتم بیرون و اینقدر راه رفتم که کلم خیس آب شد. یاد قدیما بخیر، چه برف و بارونی میومد. حتما شما هم یادتون هست. حتما خاطرات زیادی از برف بازی و... دارین.

   با خودم گفتم: اه! یادش بخیر، وقتی کلاس اول ابتدایی بودم، یه روز اینقدر برف اومدکه اصلا نمیتونستم راه برم. وقتی میخواستم برم مدرسه تا زانوهام تو برف بود. فکرش رو بکن؛ تا زانوها!!!!! اون روز مدرسه ها تعطیل شد. البته فقط ابتدایی و راهنمایی.

   یادمه وقتی ابتدایی بودم تعداد تعطیلیهامون تو زمستون به علت بارش برف زیاد بود. ولی تو دانشگاه دیگه خبری از اون برفا و تعطیلیها نبود. چرا؟

   وقتی از بیشتر آدما میپرسین میگن: آره قدیما وقتی ما بچه بودیم برف خیلی بیشتر از این روزا میومد. آیا واقعا اینجوریه؟

   شاید طبق آمار، میزان برف نسبت به گذشته فرق آنچنانی نکرده باشه، پس چرا آدما فک میکنن وقتی بچه بودن تا زانوهاشون برف میومده و اونا نمی تونستن راه برن ولی حالا که بزرگ شدن، زمستونا، فوقش ده بیست سانت برف بیاد، که اونم به زور یه ذره، از مچ پاشون بالاتره؟

  دلیلش خیلی سادس. آقای محترم، وقتی برف تا ده بیست سانت میباره، بچه ی کلاس اول ابتدایی به زور توش راه میره، چون قد خودش به یک متر هم نمیرسه. اما واسه شما که حالا نزدیک دو متر قد داری، ده بیست سانت چیزی نیست.

  میدونی، اگه امروز تا زانویی یک مرد دومتری برف بیاد، بچه های مدرسه ی ابتدایی فقط کله هاشون پیداس. اونوقت این بچه های کلاس اولی خاطره ای تو ذهنشون میمونه که احتمالا دیگه هرگز تا آخر عمرشون تکرار نشه؟

   وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم، محله ای رو که از بچگی توش بزرگ شده بودم عوض کردیم. رفتیم یه جای دیگه و دیگه به اون کوچه سر نزدم. بعد از پونزده شونزده سال که دیگه واسه خودم مردی شده بودم( به گفته ی اطرافیان ) به خاطر تجدید خاطرات برگشتم به همون کوچه. باور کردنی نبود. تصویری که من از اون کوچه تو ذهنم داشتم، کوچه ای که بیش از سیزده سال توش زندگی کرده بودم، خیلی بزرگتر از خود کوچه بود. در و دیوار کوچه ها به نظرم کوچیک شده بودند. اون کوچه ای که از صب تا شب توش گل کوچیک بازی میکردیم حالا اینقدر آب رفته بود که اصلا نمیشد توش پا به توپ شد. انگار این کوچه، مینیاتوری بود از کوچه ی بچگی هام.

   حقیقت این بود که کوچه کوچیک نشده بود بلکه من قد کشیده بودم. وقتی بچه بودم دیوارهای کوچه حداقل چهار برابر قد من بودن اما حالا همون دیوارها بزرگیشون نسبت به قدم، حتی به دو برابر هم نمیرسید. کوچه با همون تناسب قدیمی تو ذهن من نقش بسته بود و با بزرگ شدن من، با قد کشیدن من، قد نکشیده بود. کوچه ثابت مونده بود اما من نه.

  حکایت برف بچگی تو خاطراتم همینه. وقتی بچه بودم، برفی که ده بیست سانت بیشتر نبود تا زانوی من کوچولو بالا میومد و خاطرش تو ذهن نقش میبست. اما حالا وقتی همون قدر برف میاد فقط تا مچ پام بالا میاد و خاطرش از خاطره ی زمان بچگی کم میاره.

  دنیای ما، دنیای شگفت انگیزیه. گاهی حتی خاطراتمونم قلابی و خیالی از آب در میان. همیشه فک میکردم قدیما شهرمون زیر خروارها برف گم میشد و حالا خشکسالی اومده. اما حالا این حقیقت تلخ رو با تمام وجودم لمس میکنم که شهر کویری من، هنوزم برای بچه های اول ابتداییش یه شهره با یه عالمه برف.

    حالا که بزرگ شدم دیگه برف اونقدر نمیاد که من تعطیل بشم اما هنوز کلاس اولی ها منتظر و چشم انتظار همون ده سانت برفن تا خاطراتشون رو ثبت کنن. اگرچه خاطراتشون خیلی کوچیکه اما همه ی ما میدونیم که فراموش نشدنین.

    



تاريخ : ۹۲/۰۹/۰۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

  با سلام . خدمت شما (نگار خانم)عرض کنم، همین الان که برای من کامنت گذاشتید و گفتید که جواب سوال شما رو ندادم، خواستم دوباره واستون جواب رو ارسال کنم. وقتی خواستم به ایمیلتون ارسال کنم، دیدم که ایمیلی که تو کامنتا گذاشتین، با ایمیلی که با اون عضو وبلاگ شدید، با هم تفاوت دارند. یک کدوم رو با h نوشتید و یک کدوم رو بدون h.

برای عضو شدن بدون h فرستادید. اگه این ایمیل اشتباه ارسال شده باشه، متاسفانه رمزها به دستتون نمیرسه.

مجددا و با دقت کافی تو همین پست ایمیل درست رو بنویسید و مجددا هم تو قسمت عضو گیری ارسال کنید.

از این طریق به باقی خوانندگان وبلاگ هم که قصد دارند عضو وبلاگ بشن، یادآوری میکنم که سعی کنن تو ارسال ایمیل دقت کنند. کم و زیاد شدن حتی یه نقطه، باعث میشه ایمیل برای کس دیگری ارسال بشه.

یا حق 



تاريخ : ۹۲/۰۸/۱۵ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |