X
تبلیغات
داستان های واقعی روانشناسی

عضویت در وبلاگ

برای عضویت در وبلاگ، با فرستادن نام و ایمیل خود برای مدیر وبلاگ، در قسمت امکانات وب، پایین سمت راست، زیر آمارگیر وبلاگ، یکی از اعضاء ما شوید. 


         از این پس، فقط به ایمیل اعضاء پاسخ داده خواهد شد.

           مطالب خاصی هم برای اعضاء انتشار خواهد یافت. 


کامنت های خصوصی جواب داده نمیشن.

شرایط جواب دادن در وبلاگهای دیگر هم فراهم نیست 


 alirezasepehrara@yahoo.com

     برای لینک شدن: ما را با نام وبلاگ لینک کنید ولینک شوید.


برچسب‌ها: عضو گیری

تاريخ : 92/06/20 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

مطالب منتشر شده در وبلاگ

توهم، هذیان، خیال پردازیفرستادن دختر به خانه ی بختارتباط با خدا (5 قسمت)
خواب یکی از دلایل اعتیادمن یتیم بودم اما...(داستان )داستان زندگی ارسال  به ایمیلم
من آن کودک هفت ماهه ام(داستان)باورهایی در مورد استمناداستان زندگی
داستان عاقبت تجاوز به عنفگناه من چه بود(داستان زندگی)سحرخیزباش کامروا باش
5 نیاز اصلی کودک(5 قسمت)فراپیام یک پیامداستان یه پسر(5قسمت)
فصل های عشقمناظره ی فرهنگینماز
دکتر مونابی در مشهدبی حجابیبرف
شاهکار تبلیغات در سیماتلویزیونکویر
تبلیغ در صداو سیماجواب به سوال هفتفقر
ازدواج(5 قسمت)محمد مصطفیانتخاب شما
حکایت نا آرامیخریدار و فروشندهعرض تبریک
سفر به روستااستقلال و پرسپولیسخیال پردازی
بهشتاختلافات زناشوییاختلالات جنسی
وداعیه پیشنهاد13 ماجرای رمزدار
عشقترس از دکترنگاه با عقل
مشاورمعلمسیگارغذا دادن به بچه
فصل امتحاناتجدول آدمهامدرسه
فرزند جا ماندهسوراخ کردن گوشنان سوخته
هیچبعثتبیهوشی
یه سوالعسلستانخانه ی شیطان

   

دخترانهطرح مداممادرانه(مخصوص اعضا)
پدر و فرزندترسطنز تلخ
بی حجابیتقلبتربیت جنسی
یادش به خیر بچگیابرودت هواسلیقه ی جنسی 
آخر خطتنبیه

















تاريخ : 91/06/01 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |
    چند روز پیش با یکی از همکارا در مورد شیوه های برخورد با دانش آموزا بحث می کردیم. ایشون میگفتن که بهترین روش برخورد و البته تنها راه برخورد با این دانش آموزا کتک زدنه. میگفتن اینقدر شلوغ و بی تربیتن که فقط با فحش و کتک میشه کنترلشون کرد. البته نمی گفت بهترین روش برخورد بلکه می گفتن تنها راه برخورد.

   حقیقتا هم بعضی دانش آموزا هستن که معلم رو کلافه میکنن. البته بحث بیشتر پیرامون مسائل اخلاقی بود نه آموزشی. بعضی از بچه ها هستن که درسشون خوب نیست ولی حسابی با اخلاقن. اینقدر با اخلاق که معلم روش نمیشه حتی بهشون فحش بده. مثلا وقتی نمره ی صفر گرفته بهش میگی: خیلی خوبه عزیزم فقط بیشتر دقت کن. 

   بعضی ها هم هستن با اینکه درسشون خوبه ولی معلم رو دیوونه میکنن. این جور دانش آموزا حسابی رو مخن. در برخورد با این دانش آموزا معلم خدا خدا میکنه کاش این جلسه درس نخونده باشه. تا معلم احساس میکنه این دانش آموز آماده نیست میگه یه برگه در بیارین می خوام امتحان بگیرم. بچه هام کلی غرغر میکنن اما معلم که قصد داره یه درس حسابی به دانش آموز مورد بحث بده با سماجت تمام امتحان میگیره. اولین برگه ای رو هم که میبینه ورقه ی همون فرده. اما ناگهان با آهی از ته دل میگه: اه پدر سوخته همه رو درست نوشته. باقی برگه ها رو هم به کل فراموش میکنه. حالا بچه ها هم هر هفته میگن: آقا برگه ها رو آوردین؟

   البته بین بچه ها ی شلوغ هم باید بگم تفاوت هست. بعضی بچه شلوغا باحالن و کاراشون نه ضد حاله نه رو مخ. شلوغن اما بی تربیت و بی ادب نیستن. اتفاقا اکثر معلما با این جور بچه شلوغا حال میکنن. گاهی هم میارنشون جلو تا یه چن تایی جک دست اول تعریف کنن.  

   اما بعضیا شلوغ نیستن بلکه به معنی واقعی کلمه خلافکارن. مثلا همش دنبال یه بچه خوشگل میگردن تا یه جوری یه دستی به یه جاییش برسونن یا زبونم لال........ . یا تمام حرفاشون در مورد سیگار و ناس و قلیون و... است. این جور بچه ها تا دلت بخواد فیلم و عکس مستهجن دارن. حتی بعضیاشون مثل بعضیا پر خالکوبین. دزدی مزدی هم براشون افتخاره. دست انداختن معلم و کلاس ساده ترین کارشونه. مثلا از معلم اجازه میگیره تا بره دست شویی. بعد که بر میگرده، پشت در می ایسته و در میزنه. معلم میگه: بفرمایین. اما دانش آموز مورد بحث هیچ حرکتی از خودش نشون نمیده. معلم دوباره شروع میکنه به درس دادن. دوباره در میزنه. باز معلم میگه بفرمایین. اما باز هم جوابی نمیشنوه. بچه های سر کلاس هم که میدونن قضیه چیه کم کم میزنن زیر خنده.این کار اینقدر تکرار میشه تا معلم محترم خودش میره و در رو باز میکنه. اون وقت دانش آموز مورد بحث با احترام و عزت خاصی میره و سر جاش میشینه.

   برخورد با این جور بچه ها واقعا مشکله. والبته باید گفت واقعا کار روی این بچه ها تخصص، وقت و حوصله می خواد. این جور بچه ها معمولا خانواده ی درست و حسابی هم ندارن.  

   اما جدای از این مسائل در مورد تنبیه باید گفت: گاهی هدفمون ساکت کردن یک دانش آموز خلافکار یا حتی شلوغه. در این موارد تنبیه کاربرد داره و خیلی هم خوب جواب میده. گاهی یکی از همین بچه خلافکارا که تو محلشون برای خودش برو بیایی داره تا مدیر مدرسه رو از دور میبینه انگار ... دیده(به خاطر حفظ حرمت جامعه ی مدیران گرامی از نام ... خاصی استفاده نشد)

   اما اگه هدفمون تربیت باشه تنبیه نه تنها جواب گو نیست بلکه کار رو بدتر هم میکنه. برای اثبات این مدعا فقط کافیه به دانش آموزانی که مورد تنبیه قرار میگیرن دقت کنید. به طور مثال: معلمی دانش آموزی از رسته ی خلافکاران در کلاس خودش داره. به نظرش بهترین راه یا ساده ترین راه تنبیه. بنابراین برای تربیت این کودک اقدام به کتک زدن میکنه. حال اگر این دانش آموزطی سه سال دوره ی راهنمایی با همین معلم وبا همین روش مورد تربیت قرار گرفته باشه نتیجتا باید بعد از سه سال تنبیه و کتک و فحش دانش آموز تربیت شده باشه. اما حقیقت چیزی غیر از اینه. چرا که بعد از سه سال هنوز این معلم این دانش آموز رو تنبیه میکنه. 

 تازه، بعد از سه سال، هنگام جدایی دانش آموز از معلم مورد نظر، بعد از این که مطمئن شد نمرش رو رد کردن، در اولین فرصت ممکن با چند تا فحش خواهر و مادر و غیرو اقدام به تربیت معلم با همون شیوه ی به کار برده توسط استاد میکنه.

   و خوب اگر دانش آموز در این سه سال تربیت شده معلم هم تربیت خواهد شد. شتر در خواب بیند پنبه دانه........

یاحق



تاريخ : 93/01/30 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 صبح، مثل هر روز به سمت اداره، راه افتادم. روزها ي چهارشنبه بر خلاف ساير روزها، مدرسه نميرم. بلكه ميام هسته ي مشاوره ي اداره. بعد از عيد، اولين روزيه  كه هسته مي اومدم. وارد حياط كه شدم احساس كردم  فضا سنگينه. همه جا ساكت بود و هيچ صدايي از هيچ جايي به گوش نمي رسيد. در سالن بسته بود. با خودم گفتم: اين آقاي خالقي(نيروي خدماتي ) كجا مونده؟ معمولا هميشه درها باز بود و چاييشم آماده. به دلم بد اومد. چه خبر شده؟ يهو ياد دولت جديد افتادم و با خودم گفتم: حتما اول صبي رفته واسه ثبت نام يارانه.

  يه نيم ساعتي پشت در با خودم لي لي بازي كردم تا از بيكاري دق نكنم. ديدم خبري نيست زنگ زدم به همكار هسته و گفتم: كجاييد بابا؟ در بستس؟ نكنه به خاطر برودت هوا تعطيله؟  فرمودند: رفتم اداره، همونجا كه هستي باش تا بيام.

منم حقيقتا اونجا كه بودم، نموندم. يه ذره جابه جا شدم. ولي خب، از لطف خدا كسي نفهميد.

همكار محترم اومد و با خودش خبر ناگواري آورد.

لباس مشكي پوشيده بود. پرسيدم: لباس مشكي واسه چي؟

گفت: آقاي خالقي چند روز پيش مردن.

  الان داخل اتاقي نشستم كه چند روز پيش آقاي خالقي مسئول كاراي خدماتيش بود. امضا هاي حضورش جلو چشمام رژه ميرن. با يه خط در هم و برهم نوشته:مهدي خالقي

پنجاه سال بيشتر نداشت.

  ديروز اينجا بود و امروز نيست. احتمالا تو ايام عيد كلي با سريال پايتخت حال كرده. شايد كلي هم انتقاد. حتما با خودش زياد فكر ميكرده: آيا به من يارانه ميدن؟ نميدن؟

  نميدونم قبل مردن معني نيازمند رو فهميد يا نه! ولي وقتي وقتش تموم شد داور گفت: وقت رفتنه. بسم ا...

  اما كاراي ما بازمونده ها هم جالبه: آخي بيچاره، خدا رحمتش كنه، راحت شد و ...

كلا يه جوري صحبت ميكنيم انگار فقط اون مرد و از اين خبرا حالا حالاها واسه ما نيست. دور هم ميشينيم و از خاطراتش تعريف ميكنيم: يادته! يه بار تو چاييش ...  انگار طرف اصلا تو اين دنيا نبوده. يه جوري ميگيم يادش به خير انگار نه انگار كه بابا همين هفته ي پيش با هم، تو قبرستون، سر قبر فلاني خاطره مي گفتيم.

  الان حدودا پنج روز رفته. واقعا كي ميدونه الان كجاس و چيكار ميكنه.

  خدايي مردن درد داره يا نه؟

                             خدايي، مردن، آخر خط عجيبيه. 



تاريخ : 93/01/20 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   اگه مطلب قبلی رو خونده باشید حتما متوجه شدید که در استان خراسان رضوی یه دوره ی آموزشی درباره ی مسائل جنسی برگزار شده بود. یکی از اساتید درباره ی تاثیر سی دی های مبتذل روی جوونای نسل جدید یه کیس رو مطرح کرد که جالب بود.

 ایشون گفتند که یه خانمی با یک نفر به قصد ازدواج آشنا می شند. بعد از حدود شش ماه..........



ادامه مطلب
تاريخ : 92/12/19 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   پایان هفته ی قبل اتفاق مبارکی افتاد. از انجمن اولیاء و مربیان با من تماس گرفته بودند و عنوان کرده بودند که به زودی یک دوره ی ضمن خدمت با عنوان " تربیت جنسی " در مشهد مقدس برگزار خواهد شد. اسم بنده رو برای حضور در این دوره ارسال کرده بودند. اول با خودم گفتم: لابد مثل اکثر دوره ها فقط اسمش رو تربیت جنسی گذاشتن و مطالبش احتمالا چیز دیگری باشد. با این حال برای شرکت در دوره عازم مشهدالرضا شدم. 

   با کمال تعجب، عنوان دوره با مطالب ارائه شده یکسان بود. حدود شصت نفر از مدرسان انجمن اولیاء کل استان خراسان رضوی در این دوره حضور داشتند و مجوز تدریس تربیت جنسی به والدین رو کسب کردند. یعنی از این به بعد فقط این شصت نفر قادر خواهند بود درباره ی مباحث جنسی با والدین صحبت کنند.

   حالا من هم شدم مدرس مسائل جنسی.!! یادم میاد پارسال برای شرکت در طرح خانواده ی پایدار به همین مکان فعلی اومده بودم و با گذراندن چند روز شده بودم مدرس خانواده ی پایدار. در اون دوره دکتر موتابی مدرس بود و با درج ایمیل مبارک روی تخته ی سیاه، عنوان کردند: شما رزمندگان خط مقدم مبارزه هستید. با کمال قدرت به مناطق خودتون برگردید و طبق زمانبندی های اعلام شده  مطالب آموخته شده رو به گوش اولیاء محترم برسونید. هر سوالی هم که  داشتید از طریق ایمیل بپرسید!! بنده طی ایمیلی سوالی از خانم دکتر پرسیدم که تا به امروز، هر روز صبح زود قبل از اینکه نمازم رو بخونم با هزار شوق و امید کامپیوتر رو روشن میکنم و با امید فراوان  داخل جعبه ی پیامم رو سرک میکشم شاید جوابی از سرکار علیه بیابم و اندوه دل بزدایم و جوابی بر سوال یکسالم بیابم تا مرحمی بشه بر این همه گمراهی. اما اکنون بیش از سیصدو هفتاد روز است که چشمام به صفحه سفید شده و خبری  نیست.و از پارسال تا به امروز برای هیچ سخنرانی در مورد مسائل خانواده ی پایدار دعوت و یا مامور نشدم. امسال هم که فهمیدیم فعلا طرح خانواده ی پایدار متوقف شده. به نظر میرسه مسئولین جدید احساس کردند که خانواده ها احتمالا بیش از حد سفت شده اند و احتمالا در نظر دارند کمی چفت و بست ها را شل کنند. (البته داخل پرانتز عرض کنم شاید منطقه ی مربوط به ما در این مورد کم کاری کرده باشد و اینجانب اطلاعی از سایر مدرسان ندارم). خلاصه اینبار ما شدیم سفیر آتشین اطلاع رسانی درباره ی مسائل جنس آنهم با مجوز!!.

   حالا بنده با کوله باری از ناگفته های جنسی به میان اولیاء محترم برگشته ام تا بدون شرم وحیا ، این مطالب ارزشمند را در اختیار سایرین قرار دهم. اما آیا به نظر شما، با اینکه، فعلا، بنده تنها مجوز دار محل هستم،  چندبار برای ارائه ی این مطالب توسط مسئولین انجمن و اولیاء مدارس دعوت خواهم شد؟؟؟؟؟؟؟ و حالا اگر دعوت شدم تا چه حد اجازه ی ارائه ی مطالب را خواهم داشت؟؟؟/

  یادم میاد چند وقت پیش، اون وقتها که هنوز مجوز نداشتم، یه جا برای بازدید رفته بودم. مدیر محترم مدرسه اولیاء گرامی رو جمع کرده بود و از وضعیت بد مالی مدرسه می نالید و کاسه ی گدایش رو به هر سمتی می چرخوند. در همین حین چشم تیزبینش به ما افتاد. به تصور اینکه بنده یه مشاور ول و به قول خودش یله هستم، مثل جت پرید و دست من رو گرفت و کشون کشون برد جلوی جمعیت و میکرفن رو داد دستم. ما هم که در برابر عمل انجام شده قرار گرفته بودیم چاره ای نداشتین جز آسمون ریسمون بافتن. بافته هامون که تموم شد گفتیم هر کی هر سوالی داره بپرسه. که متاسفانه بحث دختر و پسر های همکلاسی در دل کوه های سر به فلک کشیده ی روستا مطرح شد. سوال مثل گلوله ای آتشین از حنجره ی مادری شال بر کمر بسته  که قصد داشت انتقام دختر دستمالی شدش رو از بنده بگیره، بیرون جهید.

   حالا ما مونده بودیم که بدون مجوز و بدون اطلاع قبلی جواب، این خانم رو از کجامون در بیاریم. خلاصه به هر ترفندی یه جواب از تو آستینمون بیرون کشیدیم و دادیم به خانم. اما این جواب داشت عواقب وخیمی پیدا میکرد که تصمیم گرفتم چون مجوز درست و حسابی ای هم که نداشتم هر چه زودتر در ریم. 

   اما، اینک بنده، با مجوز انجمن و اولیاء استان خراسان رضوی با کوله باری پر ازسوال و جوابهای جنسی به میان هم محلی های عزیز میروم.

یا حق  



تاريخ : 92/12/17 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

  حتما در جریان اخبار هواشناسی این چند روز بودید. تو استان ما( یعنی خراسان رضوی) به دلیل سرمای زیاد هوا، سه روز پی در پی ،مدارس تعطیل شد. دو روز اول مدارس ابتدایی و دوره ی اول دبیرستان، و روز سوم تمام مقاطع. حقیقتا اینقدر هوا سرد بود که اگه میرفتی بیرون دندونات واسه خودشون آواز می خوندن. یه شب با دیدن تصاویر درختای یخ زده، جو گیر شدم. یه فکر خلاقانه به سرم زد. با خودم گفتم: امشب هوا خیلی سرده. می تونم برم تو حیاط و شیلنگ آب رو بردارم و بریزم رو درخت آلبالو. اونوقت ما هم تو حیاط یه درخت یخ زده قشنگ آلبالو داریم. این فکر رو عملی کردم. وقتی درخت کاملا خیس شد، دستان من هم به شیلنگ  یخ زد. پاهام تاب راه رفتن نداشتن و گلاب به روتون آب از دماغ و ... به راه افتاد. اما در درخت اتفاق خاصی رخ نداد. یهو یه تفکر خلاقانه ی جالب به سرم زد. با خودم گفتم: دیوونه، تو دوست داری این درخت یخی رو دخترت ببینه و از اینکه چنین بابای خلاقی داره به خودش بباله. ولی سحر که الان کوچیکه و این چیزا حالیش نیست. ول کن برو خونه. ده ثانیه بعد و در پی این تفکر ناب و خلاقانه، بنده در آغوش بخاری آرام گرفتم. چه آرامشی.

خلاصه تعطیلات این چند روز حال و هوای خاص خودش رو داشت. آخر شب یهو اخبار استان زیر نویس میکرد که فردا فلان جاها تعطیلن. اما یه نکته ی شگفت آور تو این چند روز دیدم که باورش برام سخت بود: بچه ی برادرم میرفت مهد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مهد کودک باز بود!!!!!!!!!. تو روزایی که تمام مدارس استان به دلیل سرمای بی سابقه تعطیل بود، چون بسیاری از کارمندان محترم تعطیل نبودن و زن و شوهر با هم مشغول خدمت شرافتمندانه به دولت و البته جیب مبارک هستند، کودکان سه تا پنج ساله ی خود را در این هوای سرد، با قندیلهای آویزان از دماغ راهی مهد کودک میکردند.

حال سوال اینجاست:

آیا کودکان مهد کودکی خیلی قدرتمند و قوی هستند یا دبیرستانی های عزیز ما، چه دوره ی اول چه دوم، خیلی پفکی و لوس و ننر و ... تشریف دارند؟؟

راستی، روزی که این خبر رو به درخت آلبالوی داخل حیاطمون دادم، بدبخت از این همه سرما یخ زد. حالا میترسم دیگه امسال آلبالو نده و به جای خواب زمستونی، مرده باشه.



تاريخ : 92/11/18 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   اين روزا سرم خيلي شلوغ شده و وقت نكردم مطلب جديدي تو وبلاگ بذارم. ديروز يه اتفاقي تو مدرسه افتاد كه گفتم به چند دليل مطلب رو تو وبلاگ بذارم. يكي به خاطر اينكه كمي متبسم بشيم ، ديگه اينكه كمي فكر كنيم و يكي هم به خاطر اينكه بدونيد من هنوز زنده هستم و وبلاگ رو آپ مي كنم.

ديروز يكي از همكارا، كه معلم تاريخ بود، برگه ي امتحاني يكي از بچه ها رو آورد و گفت: مي خوام اين برگه رو يادگاري ببرم خونه و بايگاني كنم. با تعجب پرسيدم : چرا؟

گفت: جواب سوال 8 رو بخون خودت ميفهمي.

سوال و جواب اين بود:

  نادر شاه چگونه به حكومت رسيد؟ 

دانش آموز در جواب نوشته بود: نادر ابتدا با ناصر دوست شد و سپس از طريق ناصر به پادشاهي رسيد.


حقيقتا بنده از ديروز دارم فك ميكنم كه اين ناصر كيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 


برچسب‌ها: نادر شاه افشار و ناصر

تاريخ : 92/11/02 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

چند روز پیش ، تو حیاط  مدرسه  در  حال  قدم  زدن  بودم  که  یه  دانش آموز  با  چشمای  پر از  اشک اومد    پیشم و شروع   کرد  به  حرف زدن: آقا   ببخشید، سر امتحان  بودیم . مجید   پشت   سر ما  نشسته  بود.  آقا    هی   به  ما   میگفت :   جواب    سوالا  رو بگو. آقا،      ما   هیچی  نمیگفتیم.   یه بار   با   صدای   بلند   به  ما گفت : جواب سوال    پنجم  چی میشه؟   آقای .... ما رو دید . بعد،  آقا   اومد   برگه های   مارو گرفت. آقا  ما  کلی بهشون گفتیم   که   کاری نکردیم آقا. ولی معلم بهمون فحش داد و بعدشم  ما   رو از جلسه بیرون کرد. آقا به خدا ما کاری نکردیم آقا. آقا   چند تا  از سوالا   رو  ننوشتیم  آقا. آقا   کلی برای این امتحان خونده  بودیم آقا. آقا   تو رو خدا   کمکمون  کنید آقا........     .

نمیدونم تا حالا   چند نفر از شما  در   چنین   موقعیتی گیر کردید   ولی   خدایی خیلی سخت   و  بی عدالتیه.  هیچ   کاری نکرده باشی    ولی   مجازات بشی. نمیدونم   این آقایون که به این سرعت تصمیم گیری میکنن و حرفهای دانش آموزان  رو قبول نمیکنن   اگه یه روزی تو یه   دادگاهی   یه همچین   بلایی سر خودشون بیاد چه حالی بهشون دست میده؟



تاريخ : 92/10/20 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |
تاريخ : 92/10/13 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

    یکی از اعضاء وبلاگ، با ارسال چند ایمیل، تمایل داشت که در مورد ترس، مطلبی بنویسم. اگه تو اینترنت یه جستجوی ساده بزنید، مطالب زیادی در مورد ترس و درمانش خواهد اومد. بنابراین من نمی دونم منظور این دوستمون چه جور ترسیست و مشکلش چیه. با این حال به طور مختصر و مفید نکاتی رو در این مورد می نویسم و اگه حاجت این دوست عزیز برآورده نشد، می تونه به طور مستقیم تری سوالش رو بپرسه.

   دخترم این روزها ده ماهه شده و خوشبختانه و به لطف خداوند، مطابق با الگوی رشد پیش میره. الان چهار دست و پا حرکت میکنه و واقعا، هم ما به عنوان والدین و هم سحر خانم، دنیای جدید و بسیار متفاوتی رو تجربه می کنیم. قبلا خیالمون از بابت وسایل خطرناک خونه راحت بود ولی این روزا باید مراقب همه چی بود. در عین حال که ما می ترسیم نکنه خدایی نکرده با برداشتن چاقویی یا چیزی خطرناک خودش رو زخمی کنه، اون تو عالم کودکی و بچگی، در حال گشت و گذار تو دشت پر از گیاه قالی، به هر سوراخ سمبه ای سر میزنه.

   کودک کوچک ما، ترس زیادی تو وجودش نیست. هنوز نه از سخنرانی در جمع می ترسه نه از سوسک. با اینحال با کمی توجه تو رفتاراش میشه به سادگی ترس رو در بعضی از حرکاتش پیدا کرد و دید. مثلا وقتی یه صدای بلند ناگهانی از پشت سرش میاد، یهو با تمام وجود و با چشمای گرد کرده می پره تو بغل باباش. فک میکنه من رستم اژدها کشم.

   از اخم کردن آدمها هم می ترسه. از جیغ زدن ما می ترسه و... خلاصه اینکه، آدم با خودش میگه این بچه ی ده ماهه ترس رو از کجا یاد گرفته؟ کی بهش گفته بترسه؟ و کی بهش یاد داده از چه چیزایی باید بترسه؟

   علم روانشناسی در این مورد تحقیقات فراوانی کرده که چون حالت علمی دارن از نوشتن اون مطالب صرف نظر میکنم. اما نتیجش به زبان ساده اینه که همه ی آدمهای دنیا با هیجانی به اسم ترس به دنیا میان.

   هیجان ترس تو وجود ما آدمها به خاطر حفظ جان و ... قرار داده شده. فک کنید اگه ترس تو وجود آدمها نبود، چی میشد؟ تصور کنید یه گله گرگ گرسنه به خونه ی شما حمله کردند. شما داخل خونه ی گرم و نرم خودتون، پشت پنجره نشستین و دارین به گرگها نگاه میکنید و با درآوردن زبان، گرگها رو خیلی محترمانه و نرم  مسخره میکنید. در همین حال همسر شما، که افکار پلیدی در سر داره، شما رو ترسو خطاب میکنه و میگه: خاک تو سرت، از پس ده تا گرگ وحشی برنمیای؟ کاش با اصغر ازدواج کرده بودم اون یازده تا گرگ رو هم میتونه بکشه و اصلا نمی ترسه و خیلی شجاع و دلیر و... شما ناگهان جو گیر میشید و میرید تو آشپزخونه چاقوی پر از گوجه رو برمیدارید، تمیز می کنید و با شجاعت تمام تشریف می برید تو حیاط. چند دقیقه بعد همسر ناقلاتون در حالی که با گوشی تلفن صحبت میکنه با خوشحالی میگه: اصغر جون، فقط لنگاش مونده، بساط عروسی رو جور کن.

   بله، اگه ترس نبود، نژاد بشر هم نبود.

   اما همه ی ترسها خوب و مفید نیستند. گاهی اوقات ترسها حالت مرضی و بیماری به خود میگیرند. همه ی آدمها از یک شیر درنده می ترسند ولی از یک گربه خیر. اما بعضی افراد وجود دارند که در اثر بعضی مسائل مثل تربیت غلط و... همون قدر از گربه می ترسند که از شیر. این ترسها یک نوع بیماری هستند و باید درمان بشن.

   به زبان ساده: ترس باید با عامل به وجود آورندش متناسب باشه.

   اگر کسی از غذا خوردن جلوی مردم آنقدر می ترسه که تمام وجودش شروع می کنه به لرزیدن و از خجالت اصلا نمی فهمه چی داره می خوره، این یه ترس مرضیه و باید درمان بشه.

   پس ترس در همه ی انسانها وجود داره و در حالت عادی طبیعه و خودش انگیزه ای برای رفتار و حرکته. اما گاهی اوقات ترسها غیر منطقی و عجیب و غریب میشن. مثل ترسیدن از حشرات در حد مرگ. این ترسها مرضی هستند و باید درمان بشن. پس در مورد ترسهاتون، با توجه به عامه ی مردم، ببینید این یک ترس طبیعیه یا مرضی. اگر مرضی بود باید در جهت درمانش اقدام کنید. امروزه راه کارهای خوبی برای این نوع از ترسها وجود داره.



تاريخ : 92/10/08 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |


  چند روز پیش از یکی از آشناها شنیدم: من صب تا شب پسر و دخترم رو... 

    



ادامه مطلب
تاريخ : 92/09/22 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   دوشنبه ی همین هفته در مدرسه ی ما طرح مدام اجرا شد. طبق این طرح بچه ها، در این روز اداره ی کل مدرسه رو به دست میگیرن. هرکدوم از اولیای مدرسه یک نفر رو به جای خودش معرفی میکنه. یک نفر میشه مدیر و یکی معاون و یکی مشاور و حتی آبدارچی. هر معلمی هم یک نفر رو به جای خودش معرفی میکنه. تمام کادر مدرسه اون روز بیکارن.

   معلما و کادر مدرسه، تو اتاق مدیر نشسته بودیم و بچه ها از سر صف صبحگاه تا آخر شب، هنگام خواب تو خوابگاه، خودشون اوضاع رو کنترل میکردن. کار معلما و مدیر و معاون رو بچه ها به خوبی انجام میدادن، ولی کار آبدارچی نصفه و نیمه انجام می شد.

   بچه ها رفته بودن تو دفتر پاهاشون رو روهم انداخته و لم داده بودن. آبدارچی هم فرت و فرت براشون چایی می برد. یکیشون میگفت من هر سال به عشق چایی خوردن تو دفتر معلما زنده م. چه حالی میکردن وقتی نقش معلم رو بازی میکردن. به نظر یه بازی دسته جمعی بود. انگار همه با هم یه محیط رو فراهم کرده بودیم که حدود دویست تا بچه، یه بازی توپ بکنن. و واقعا چه حالی میده این لطف بزرگترا. البته بعضی وقتا بعضی از آقایون طاقت نمی آوردن و گاهی فضولی یا حس ریاستشون گل می کرد و وارد بازی بچه ها میشدن و جمع صمیمی و عاشقونشون رو با نصیحتهای به قول خودشون ضروری و به قول بچه ها چرت و پرتهای همیشگی به هم میزدن.

  به هر حال اگه این یه مشت آدم به قول ما دو به هم زن رو کنار بذاری، روز جالبی برای بچه ها بود.  بعضی از بچه غرق در نقش خودشون شده بودن و بدجوری باورشون شده بود که معلمن. یکیشون به همراه ارشد کلاس، گریه کنان به اتاق بزرگترا اومد و اعتراض داشت. به نظر یکی قوانین بازی رو خراب کرده بود. کسی که به عنوان معلم معرفی شده بود از بچه های کلاس امتحان گرفته بود. نمره هارو هم وارد دفتر کرده بود. اما برگه ی این بچه رو به خاطر اینکه سر کلاس حرف زده بود، جرواجر کرده بود و واسش یه صفر کله گنده گذاشته بود. الله اکبر از دست این موجود دوپا. میگن بعضیا آب پیدا نمیکنن والا شناگرای خوبین. معلوم نیست طرف اگه واقعا فردا معلم بشه چه به روز مردم میاره.

   زمان دانشجویی تو یزد، بالاسر اتاق ما، بچه های فوق لیسانس درس می خوندن. ما با هاشون رفت و آمد کمی داشتیم. گاهی با هم میگفتیم و میخندیدیم. یکی از بچه ها درس آزمایشگاه داشت. استاد مربوطه این درس رو همراه با نمرش در اختیار یکی از همین بچه های فوق قرار داده بود. چشمتون روز بد نبینه. وقتی وارد اتاق استاد میشدی، اینم کنار استاد روی یه میز نشسته بود. اصلا انگار دیگه مارو نمیشناسه. خداوکیلی چنان برخورد زشت و مستبدانه ای داشت که خود استاد طرف شاخ در آورده بود. نمیدونم ولی خداکنه استاد دانشگاه نشده باشه وگرنه..... . بگذریم. برگردیم به بازی خودمون تو مدرسه. خدایی خیلی دلم می خواست تو زمان ما هم یه همچین طرحی اجرا میشد و منم واسه خودم تو عالم بچگی کسی میشدم. البته فک کنم هیچ معلمی منو به جای خودش معرفی نمیکرد. راستش همه ی معلما و مسئولین، فقط بچه خوبا و بچه زرنگا رو به جای خودشون میذاشتن. انگار آدمایی مثل ما که شور و حال دویدن و گرگ بازی و نجات و(بازیهای زمان کودکی ما)و دعوا و تو سر هم زدن رو داشتیم و دارن، مریضن و بچه های مودب و درس خون و ساکت، سالمن و لیاقت کسی شدن رو دارن. آره بابا، اگه این طرح زمان ما اجرا میشد، بازم نفعی به حال ما نداشت. تازه شاید ضرر هم داشت. حتما روز قبل از طرح مدیر محترم جانشینان خودش رو میبرد تو دفترو اسم منو چندتا از رفیقای صمیمیم رو که زنگای تفریح با مشت و لگد به جون هم می افتادیم و تفریح میکردیم رو بهشون میداد و میگفت: مواظب این شارلاتانا باشین یه وقت زنگ تفریح هوس جنگ بازی نکنن. یادش به خیر چه بازی خوبی بود. دو گروه بودیم و با دیدن فیلم جنگ جویان کوهستان این بازی جذاب و کشنده رو اختراع کرده بودیم. برای غرق شدن در یک بازی جنگی، اصلا نیازی به بازیهای کامپیوتری نداشتیم. خودمون میشدیم کاراکترهای زنده. با این اوصاف و با شانس مزخرفی که ما داشتیم، اگه طرح مدام تو زمان ما اجرا میشد، نه تنها پستی به ما نمیرسید، بلکه احتمالا مدیری به پست ما میخورد که به جای شلاق، یه باطوم برقی دستش میگرفت و تمام روز ما رو شارژ میکرد. اون وقت طرح مدام واسه ما میشد یکی دیگه از بدترین خاطرات سالهای مدرسه.

   خدایی خیلی خوب شد که زمان ما از این بازیها نبود. اصلا بازیهایی رو که نقش

 اولاش بچه درسخونان دوست ندارم. والا.  


برچسب‌ها: طرح مدام

تاريخ : 92/09/07 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   داره بارون میاد. رفتم بیرون و اینقدر راه رفتم که کلم خیس آب شد. یاد قدیما بخیر، چه برف و بارونی میومد. حتما شما هم یادتون هست. حتما خاطرات زیادی از برف بازی و... دارین.

   با خودم گفتم: اه! یادش بخیر، وقتی کلاس اول ابتدایی بودم، یه روز اینقدر برف اومدکه اصلا نمیتونستم راه برم. وقتی میخواستم برم مدرسه تا زانوهام تو برف بود. فکرش رو بکن؛ تا زانوها!!!!! اون روز مدرسه ها تعطیل شد. البته فقط ابتدایی و راهنمایی.

   یادمه وقتی ابتدایی بودم تعداد تعطیلیهامون تو زمستون به علت بارش برف زیاد بود. ولی تو دانشگاه دیگه خبری از اون برفا و تعطیلیها نبود. چرا؟

   وقتی از بیشتر آدما میپرسین میگن: آره قدیما وقتی ما بچه بودیم برف خیلی بیشتر از این روزا میومد. آیا واقعا اینجوریه؟

   شاید طبق آمار، میزان برف نسبت به گذشته فرق آنچنانی نکرده باشه، پس چرا آدما فک میکنن وقتی بچه بودن تا زانوهاشون برف میومده و اونا نمی تونستن راه برن ولی حالا که بزرگ شدن، زمستونا، فوقش ده بیست سانت برف بیاد، که اونم به زور یه ذره، از مچ پاشون بالاتره؟

  دلیلش خیلی سادس. آقای محترم، وقتی برف تا ده بیست سانت میباره، بچه ی کلاس اول ابتدایی به زور توش راه میره، چون قد خودش به یک متر هم نمیرسه. اما واسه شما که حالا نزدیک دو متر قد داری، ده بیست سانت چیزی نیست.

  میدونی، اگه امروز تا زانویی یک مرد دومتری برف بیاد، بچه های مدرسه ی ابتدایی فقط کله هاشون پیداس. اونوقت این بچه های کلاس اولی خاطره ای تو ذهنشون میمونه که احتمالا دیگه هرگز تا آخر عمرشون تکرار نشه؟

   وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم، محله ای رو که از بچگی توش بزرگ شده بودم عوض کردیم. رفتیم یه جای دیگه و دیگه به اون کوچه سر نزدم. بعد از پونزده شونزده سال که دیگه واسه خودم مردی شده بودم( به گفته ی اطرافیان ) به خاطر تجدید خاطرات برگشتم به همون کوچه. باور کردنی نبود. تصویری که من از اون کوچه تو ذهنم داشتم، کوچه ای که بیش از سیزده سال توش زندگی کرده بودم، خیلی بزرگتر از خود کوچه بود. در و دیوار کوچه ها به نظرم کوچیک شده بودند. اون کوچه ای که از صب تا شب توش گل کوچیک بازی میکردیم حالا اینقدر آب رفته بود که اصلا نمیشد توش پا به توپ شد. انگار این کوچه، مینیاتوری بود از کوچه ی بچگی هام.

   حقیقت این بود که کوچه کوچیک نشده بود بلکه من قد کشیده بودم. وقتی بچه بودم دیوارهای کوچه حداقل چهار برابر قد من بودن اما حالا همون دیوارها بزرگیشون نسبت به قدم، حتی به دو برابر هم نمیرسید. کوچه با همون تناسب قدیمی تو ذهن من نقش بسته بود و با بزرگ شدن من، با قد کشیدن من، قد نکشیده بود. کوچه ثابت مونده بود اما من نه.

  حکایت برف بچگی تو خاطراتم همینه. وقتی بچه بودم، برفی که ده بیست سانت بیشتر نبود تا زانوی من کوچولو بالا میومد و خاطرش تو ذهن نقش میبست. اما حالا وقتی همون قدر برف میاد فقط تا مچ پام بالا میاد و خاطرش از خاطره ی زمان بچگی کم میاره.

  دنیای ما، دنیای شگفت انگیزیه. گاهی حتی خاطراتمونم قلابی و خیالی از آب در میان. همیشه فک میکردم قدیما شهرمون زیر خروارها برف گم میشد و حالا خشکسالی اومده. اما حالا این حقیقت تلخ رو با تمام وجودم لمس میکنم که شهر کویری من، هنوزم برای بچه های اول ابتداییش یه شهره با یه عالمه برف.

    حالا که بزرگ شدم دیگه برف اونقدر نمیاد که من تعطیل بشم اما هنوز کلاس اولی ها منتظر و چشم انتظار همون ده سانت برفن تا خاطراتشون رو ثبت کنن. اگرچه خاطراتشون خیلی کوچیکه اما همه ی ما میدونیم که فراموش نشدنین.

    



تاريخ : 92/09/01 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

  با سلام . خدمت شما (نگار خانم)عرض کنم، همین الان که برای من کامنت گذاشتید و گفتید که جواب سوال شما رو ندادم، خواستم دوباره واستون جواب رو ارسال کنم. وقتی خواستم به ایمیلتون ارسال کنم، دیدم که ایمیلی که تو کامنتا گذاشتین، با ایمیلی که با اون عضو وبلاگ شدید، با هم تفاوت دارند. یک کدوم رو با h نوشتید و یک کدوم رو بدون h.

برای عضو شدن بدون h فرستادید. اگه این ایمیل اشتباه ارسال شده باشه، متاسفانه رمزها به دستتون نمیرسه.

مجددا و با دقت کافی تو همین پست ایمیل درست رو بنویسید و مجددا هم تو قسمت عضو گیری ارسال کنید.

از این طریق به باقی خوانندگان وبلاگ هم که قصد دارند عضو وبلاگ بشن، یادآوری میکنم که سعی کنن تو ارسال ایمیل دقت کنند. کم و زیاد شدن حتی یه نقطه، باعث میشه ایمیل برای کس دیگری ارسال بشه.

یا حق 



تاريخ : 92/08/15 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |