امروز 1394/1/1 است. اولین روز از سال جدید. این روز را به خوانندگان وبلاگم تبریک میگم. امیدوارم که ایام به کام باشد.

   من انشاا...، مثل اکثر عیدها ی بعد از ازدواج، امسال هم عازم خونه ی پدر زنم هستم. تهران در ایام عید حال و هوای دیگری دارد. دیگر از ترافیک های کشنده خبری نیست. اما نمیدانم آیا برای ماشینم جای پارک پیدا میکنم یا نه؟

آخرین باری که خونه ی پدر زنم رفته بودم، ماشینم را در قسمتی خلوت و به دور از سر و صدا پارک کردم. بعد از ساعتی دیدم در کوچه بلوایی به پا شده. بدو بدو آمدم و دیدم که پیرمردی سن بالا دو دستی بر کاپوت ماشین بخت برگشته ام میکوبد و فریاد میزند: این ماشین مال کیست؟ چه کسی جرات کرده ماشینش را جای ماشین من بگذارد. کلی از اهالی هم دورش جمع شده بودند و منتظر بودند صاحب ماشین بیاید و دعوایی جانانه ببینند. که البته بنده با زیرکی خاص از دهان به دهان شدن با پیرمرد کوته فکر گریختم.

   جدای از جای پارک ماشین، خود آدم هم در خانه های کوچک و آپارتمانی تهران، باید در فشار قبر زندگی کند. یک سالن کوچک با دو اتاق دو در سه با کلی وسایل جا گرفته در گوشه و کنار، باید پذیرای سه چهارتا عروس و داماد باشد.

  تهران برای من پایتخت تنگی جاست، پایتخت نبود زمینی برای زندگی. جایی که آدمها به خاطر متراژی خاک، خاک بر سر هم میریزند.

   تهران برای من خیابان است و دیگر هیچ. 



تاريخ : ۹۴/۰۱/۰۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

 امشب، یعنی جمعه شب سال 93/12/15 ، داشتم اخبار ساعت 9 شب رو نگاه میکردم. آقای حیاتی گفت: امروز روز درختکاری بود و... و بعد گفت به گزارشی در همین زمینه توجه کنید.

خدایی من که حسابی  خندیدم. ما ایرانیها کلا آدمای شوخ طبع و بامزه ای هستیم. تصویر کلی از مسئولان رده های مختلف نظام در حال درختکاری. اونم با کت و شلوار مجلسی.

 

خدا رحمت کنه پدر بزرگم رو، بنده ی خدا تمام عمرش رو با یه بیل و داس و لباس کهنه پاره ، سوار بر خر میرفت درختکاری.

کاش زنده بود و میدید چقدر ایران پیشرفت کرده. هرگز باورش نمیشد یه روزی کشاورزا و درختکارا به جایی برسند که با کت و شلوار و ماشین آخرین مدل بیان سر زمین. تازه بیل و کلنگشون هم ده دوازده تا همراه و فدایی داره.



تاريخ : ۹۳/۱۲/۱۵ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

یه کتاب در مورد تربیت جنسی میخوندم. نویسنده که یه دختر آلمانیه، در مورد خودش نوشته: سوار تاکسی شدم. چند دقیقه بعد، یه مرد هم سوار شد و کنار من نشست. دستش رو گذاشت روی رون پام. نفسم بند اومد. اصلا نمی تونستم حرف بزنم. تازه سیزده ساله شده بودم و احساس بدی از این رفتار داشتم. اما برای برخرد با چنین لحظه ای اصلا آمادگی نداشتم. تنها کاری که کردم این بود؛ به راننده گفتم: آقا من پیاده میشم. تا مدتها از تاکسی می ترسیدم و هیچکس علتش رو نمیدونست.

   این داستان رو که خوندم، با خودم گفتم: تو چی؟ تو از این خاطرات تجاوز تو ذهنت نداری؟ کم کم یادم اومد. من که حالا بزرگ شدم و گاها کلاسهای تربیت جنسی رو اداره میکنم، خودم قبلا مورد حمله قرار گرفتم.

   کلاس دوم دبیرستان که بودم، مادرم من رو فرستاد صف نون. همیشه از صف نونوایی بدم میومد. بیشترش به خاطر رفتار زشت و زننده ی بزرگترها بود. اونا معمولا حق بچه ها رو می خوردن و بعد میبردن سر سفره ی زندگیشون تا بچه هاشون کوفت کنند. اما اون روز یه روز خاص بود. تو صف ایستاده بودم. یه پسر کوچیکتر جلوی من بود و یکی هم سن و سال خودم پشت سرم. صف شلوغ بود و طبق معمول بزرگترها جلوی نونوایی تجمع کرده بودن تا اگه یه وقت امکانش فراهم بود و کسی حواسش نبود، نوبت بچه ها رو بگیرن وکمی نون حروم واسه زن و بچشون سوغات ببرن.

   یه مرد تقریبا چهل، چهل و پنج ساله، اومد تو جمع بزرگترها، همون جلو وایستاد. اتفاقا چون رفتار عجیبی داشت توجه من رو جلب کرد. معلوم بود دنبال نون نیومده. آخه از هیچکس نپرسید آخر صف کجاست؟ چشماش دودو میزد انگار دنبال کسی میگرده. اومد جلو پسری که ازمن جلوتر بود ایستاد. حدود پنج دقیقه بعد، اون پسره یهو از صف اومد بیرون و رفت. با خودم گفتم: چرا رفت؟ نیم ساعته که توی صفه. در همین افکار بودم که همون مرد رو جلوی خودم حس کردم. پشت به من ایستاده بود و روش به سمت خیابون بود. دوتا دستاش رو پشت، بالاتر از باسنش، تو هم قلاب کرده بود. به نحوی که انگشتای هر دوتادستش دقیقتا با آلت تناسلی من تماس داشت. ابتدا خودش رو یه جوری به سمت عقب کشید که کاملا دستاش با بدن من تماس داشت اما کاری نمیکرد. خودم رو یه ذره جابه جا کردم. اما هنوز تصور خاصی از حادثه نداشتم. ناگهان با دستاش شروع کرد به گرفتن اندام تناسلی من. به شدت ترسیده بودم. باورم نمیشد که تو اون شلوغی یه مردی با این سن و سال داره یه همچین کاری میکنه. من یه پسر نوجوون بودم و با اینکه از طریق دوستام با خیلی از مسائل جنسی آشنا بودم، ولی در این لحظه ی خاص، انگار با یه دنیای متفاوت رو به رو شده بودم. اصلا نمیدونستم چی از جون من میخواد. کاملا گیج و منگ شده بودم. اول تصمیم گرفتم مثل همون بچه اولی در برم، اما حیفم اومد. آخه خیلی وقت بود تو صف بودم. هیچ کس قبلا در این مورد من رو راهنمایی نکرده بود. یه مدتی اون مرده با اندام تناسلی من بازی کرد. من هم فقط هی خودم رو جابه جا میکردم. اما بعد از یه مدتی اعصابم به هم ریخت. نمیدونم چی شد که به طور ناخودآگاه، دستای اون مرد رو گرفتم و پرت کردم. و با صدای بلند گفتم: برو اونورتر.

   همین حرف ساده ی من کار خودش رو کرد. اون مرد از من فاصله گرفت اما از صف نونوایی خارج نشد.

   بعد از اون حادثه ترس خاصی از مردم من رو اذیت میکرد و احساس میکردم که دنیا جای امنی نیست. کاش کسی به من درباره ی این مسائل آگاهی و هشدار داده بود.  



تاريخ : ۹۳/۱۲/۰۲ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

   دیشب مهمون داشتیم. حتما دیدید تو مهمونی ها معمولا از هر دری سخن به میون میاد. اگه طرفین از بچگی با هم بزرگ شده  و تو یه محل زندگی کرده باشند، شروع میکنند به شخم زدن خاطرات گذشته و یادی از ایام شیرین کودکی میکنند و به یاد شیشه هایی که شکسته اند، لاکپشت هایی که کشته اند، گربه هایی که آتیش زده اند، اسباب بازیهایی که داغون کرده اند و مردم آزاریهای دل انگیز کودکی کلی اشک میریزند و بغض ها در گلو قورت میدهند.

   تو بحث های دیشب، که از همین دست خاطرات کودکی بود، نکته ای توجهم رو جلب کرد. در سرتاسر گفتمان، در این خاطرات هیجان انگیز، خبری از فرزندان ارشد نبود. اتفاقا یکی از حضار گفت: مهدی(برادر بزرگ) همیشه میگه من بچگی نکردم.

   الان هم گاهی شما دوتا کودک رو میبینید که یکی کلاس پنجمه و اون یکی کلاس دوم. اونوقت بچه بزرگه احساس میکنه که مراقب بچه کوچولوهس. همیشه و همه جا مواظبشه. بچه اولا از بچگی بزرگی میکنند و وقتی بزرگ میشن میگن کاش بچگی میکردیم.

   پدر ها و مادرهای عزیز باید حواسشون باشه جملاتی مثل: تو دیگه بزرگ هستی، تو باید مراقبشون باشی، امید ما به توئه، تو مرد خونه ای و .... یعنی گرفتن دنیای زیبای کودکی از کودکی که دوست داره کودکی کنه. حواستون باشه شونه های بچه ها خیلی ظریف و شکنندن ، زود میشکنن. وظیفه ی سنگین تربیت کودکان کوچکتر خودتون رو، رو دوش نحیف این کوچولوهای بزرگتر از کوچولوترها نندازین.

طبق نظر سازمانهای جهانی:  بچه ها تا قبل از هیجده سالگی کودک به حساب می آیند. یا حق



تاريخ : ۹۳/۱۱/۲۵ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

 

 

چند روز قبل، جلوی قفس پرنده ها، ایستاده بودم و داشتم آب و دونشون رو ردیف میکردم. دستام خیس و کثیف بود. سحر خانم کنارم ایستاده بود و داشت نگام میکرد. یهو دلش هوای باباشو کرد. چسبید به پام و گفت: بابا بغل. حواسم به جوجه ها بود و از جوجه ی خودم غافل شدم. دوباره سحر خانم من رو صدا زد و جوابی نشنید. برای بار سوم با صدای بلند داد زد: بــــــــــــــــــــــــابـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا بغـــــــــــــــــــــــــــــل.
برگشتم و نگاش کردم. چشماش رو گرد کرده بود و با یه حالت عصبانی و داغون من رو نگاه میکرد. در این عصبانیت محض و تاریک، یه آشنایی غریب حس کردم. انگار این حالت داد زدن و اخم کردن رو یه جا دیدم. این نگاه و حالت خیلی برام آشنا بود. حتی آشنا تر از خود سحر.
یادم افتاد. آره، این نگاه، این داد، این فریاد اعتراض آمیز، خود خود من بودم.
حمیده خانم، همسرم، وقتی مشغول یه کاریه، مثلا فیلم دیدن یا خوندن، اگه کارش داشته باشم و صداش بزنم جواب نمیده. انگار صدات رو نمیشنوه. منم کلافه میشم و برای بار سوم داد میزنم: حمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده. و همین نگاه خیره و نافذ و عصبانی هم تو چشمام موج میزنه. تازه بعد حمیده خانم، سری بالا میکنه و میگه بله.
یعنی سحر خانم، گل بابا، پی برده که میشه با داد زدن به خواستش برسه. و البته رسید.
اگه میدونستم دنیای تربیت اینقدر سخته، خداییش بازم بچه میوردم.



تاريخ : ۹۳/۱۱/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

  یه مدتی، یه طرحی، به صورت ضربتی، به اسم: طرح توانمند سازی... در مدارس اجرا میشد. شبیه همین طرح هایی که هر چند وقت یه بار، وقتی یه نفر خواب نما میشه، برای هدایت یه قشر خاص و یا حتی هدایت کل جامعه، با یه نیروی مضاعف، شروع میشه و کلی بودجه براش میاد و روش تبلیغ میشه و بعد از اتمام پولها، با ارائه ی یه آمار مثبت از عملکرد خیره کننده ی طرح،  تبش میخوابه و تموم.

   معمولا این طرح ها یه خط مقدم دارند و کلی پشت خطی. ما خط مقدم بودیم. رفتن به مدارس مختلف و برگزاری کلاسهای توانمند سازی. حالا بماند که برای سر زدن به مدارس دور روستا، باید از هزار نفر نامه و اجازه میگرفتی تا لطف کنند و پیکان دربه داغون اداره رو زیر پات بندازن. اما جریان بودجه ی طرح برای خودم جالب بود. یعنی این اولین بار بود همچین چیزی میدیدم:

   طرح که تموم شد یه مبلغی در حدود سی هزار تومان، به من دادند. من هم با اون سی تومن، یه ذره لباس خریدم، خرابیهای ماشینم رو ردیف کردم، طلاهای فروخته شده ی زنم رو خریدم و یه ذره به مادرم کمک کردم و باقیشم بردم گذاشتم تو صندوق محل تا بتونه از این محل، یه وامی چیزی به نیازمندا بده. هنوز پولام تموم نشده بود که یه روز به طور اتفاقی یه کپی لیست پرداخت های طرح توانمند سازی رو دیدم. حالا حساب کنید ما به عنوان مدرس( فک کنم سه چهار نفر) به مدت چند ماه میرفتیم مدارس، برای سخنرانی. لیستی که من دیدم تقریبا یه همچین چیزی بود:

 مبالغ پرداختی برای طرح توانمند سازی:

رئیس محترم اداره بابت اجازه ی برگزاری طرح :500  هزار تومان

معاون محترم مربوطه ی اداره برای صاف و هموار کردن مسیر اجرای طرح: 400 هزار تومان

کارشناس محترم اداره جهت پیدا کردن مدرسین و راضی کردن آنها به کمترین قیمت ممکن: 200 هزار تومان

مابقی افراد باقی مانده و از قلم افتاده در اداره: 100 هزار تومان

مدرسین پر تلاش و مصمم و کار کن: ابتدا سعی شود آنها را راضی کنید که برای رضای خدا کار کنند و در صورت سماجت بیش از حد سی هزار تومان، حتی المقدور به صورت اقساط بلند مدت

                           و من الله توفیق: از بالا دستی ها به پائین دستی ها 



تاريخ : ۹۳/۱۱/۰۹ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

  سحر خانم که به دنیا اومده بود، یه برگه بهمون  دادن و برامون تعیین کردن که هرچند وقت، یه سری به بهداشت نزدیک خونمون بزنیم. همه ی اونایی که بچه دار شدن با این روند آشنا هستند. اونا قد و وزن  و دور سر بچه رو اندازه میگیرن و براش یه منحنی رشد می کشند و مراحل رشدی بچه مثل حرف زدن و راه رفتن و سایر چیزها رو زیر نظر میگیرن. و البته به نظر مهمترین کارشون هم زدن واکسن های کودکه.

  در تمام مدتی که به این مرکز مراجعه کردیم، روانشناسی نبود تا یه سری اصول روانشناسی مربوط به کودک رو هم تعلیم بده. در صورتی که این مباحث بعضا از نکات کلیدی تربیت هستند.

   حتما تا حالا با بعضی آدمها روبه رو شدین که وقتی خیلی ناراحت یا  خوشحال هستند اقدام به خوردن میکنند. بعضی آدمهای سیگاری هم اینجوری هستند. طرف با زنش دعواش شده و داره داد میزنه، رنگش قرمز شده و حالش بده. یهو وسط دعوا همه چی رو ول میکنه و میاد تو حیاط و یه نخ سیگار روشن میکنه. بعد با انرژی مضاعف برمیگرده و میاد گلوی زنش رو میگیره و میگه: حالا تو چی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟

   همین آدم وقتی میبینه تیم ملی فوتبال تو استرالیا به امارات گل میزنه، در حالی که از شوق اشک میریزه، خاکسترای سیگارش تموم فرش خونه رو به گند کشیده. زنش میاد میگه: نگفتم تو خونه سیگار نکش؟ یارو در حالی که اشک در چشماش حلقه زده، میگه: زن رفتیم مرحله ی بعد. برات یه فرش نو میخرم، برو غصه نخور.

  یکی دیگه هم در تمام مراحل زندگیش در حال خوردنه: کنکور قبول میشه واسه جایزه یه جعبه شیرینی میخوره، رد میشه دو جعبه میخوره. با زنش دعواش میشه میره یه رستوران و در حالی که اشک از پهنای صورتش جاریه، لقمه های پیتزای خیس رو میذاره تو دهنش و با هر لقمه یه آه سنیگین میکشه. فروشنده بدبخت هم میره به آشپزش میگه : باز گند زدی به پیتزا، مگه نگفتم فعلا گوشت خر نریز. بیا ببین اون یارو گندهه هی میخوره هی گریه میکنه. الان میاد پدرمون رو در میاره.

  به این میگن وابستگی و تداعی احساسات با خوردنی ها یا کشیدنی ها. حالا ریشه ی این وابستگی کجاست؟؟؟؟؟؟؟/

  احتمالا تو مراسمات مرسوم ایرانی، یعنی عزاداریها و مجالس ترحیم، یا چند سال یه بار، البته اگه کسی نمیره، تو مجالس عروسی، مادران شیرده رو دیدین. البته باید بگم این روزا پیدا کردن این قشر از مادران هم کم شده. معمولا شما مادران شیشه به دست رو میبینید. (چون من در مورد اونا اطلاعات خاصی ندارم، به اونا نگاه نکنید). اگه تو رفتار اکثر این مادرها دقیق بشید شاهد حوادثی اینچنین خواهید بود:  مادر در حالی که با بغل دستیش در حال دادن و گرفتن توضیحات علمی لازم در مورد شمسی خانمه، کودک شروع میکنه به گریه کردن. سریع بچه رو برمیداره و با یه حرکت تند و سریع، به گونه ای که شما قادر نخواهید بود اعضای وسوسه برانگیز زن رو ببینین، سینه ش رو مثل یه صدا خفه کن حرفه ای، میچپونه تو دهن بچه.

 همین زن که بعد از مدتها موفق شده پا در یک مجلس عروسی بذاره، در حالی که با خوشحالی وصف ناپذیری،  روسریش رو به گونه ای گره زده وگریبان چاک کرده، که سرویس طلای تازه خریداری شدش رو،  بشه از فاصله ی صد متری دید، شاهد دعوای کودکش با دوسه تن از بچه های قلدر تر از خودشه. چنان غرق در لذت دیده شده و تعریف شدنه که تا زمانی که صدای بچش درنمیاد؛ از او غافله. وقتی هم که صدای شیرخوارش درمیاد، در حالیکه با خوشحالی در حال توضیح دادن قیمت گنج آویزون در گردنشه، بچه رو برمیداره و این بار به گونه ای نرم و آرام کشف حجاب میکنه و صدا خفه کن معروفش رو دوباره میچپونه تو دهن بچش. صحنه ی شیر دادن این زن به کودک چنان آمیخته با عریان نمایی که هر رهگذری از شرم سعی میکنه وقتی خوب نگاه کرد، دیگه نگاه نکنه. مردها هم معمولا توجه هشون به صدا خفه کنه و زنها هم عموما متوجه برق طلاهان.

 شب ها هم موقع خواب همین اتفاق میوفته. بچه نصف شب شروع میکنه به گریه. مادرهم که در عروسی امروز حسابی خسته شده، به محض شنیدن صدا، خفه کنش رو میذاره تو دهن بچه و تا صبح رویاهای رنگی میبینه.

 وقتی میری بهداشت، بهت میگن: هر دوساعت دوساعت به بچت شیر بده، ولی علتش رو نمیگن. بعد میشه هر سه ساعت و به همین ترتیب.

یعنی بچه باید یاد بگیرد وقتی گرسنه است غذا بخورد نه هر وقت ناراحت و غمگینه. مثل بزرگترها که صبح، ظهر و شب غذا میخورند، نه وقتی در حال گریه کردن هستند. اکثر مادران نادانسته شیر دادن به کودک را با رفتارهای احساسی شرطی سازی میکنند. صحنه های دل درد، بی خوابی، دعوا با همسالان و.....   ادامه دارد.............. یا حق .



تاريخ : ۹۳/۱۱/۰۲ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

 آدم ها در طول زندگیشون با مشکلاتی روبه رو میشن که برای دفع اونها نیاز به سلاح دارند. بعضی از اسلحه ها خیلی مخربن. مثل بمب اتم. به همین خاطر تو دنیا همه مواظبند که به جز خودشون کس دیگری از این چیزا نداشته باشه. هر کی هم خواست از اینا بخره خیلی بده و باید حسابی تنبیه بشه. تحریم بشه و... .

   کودکان هم از لحظه ی تولد به یه سری از سلاح ها مجهز هستند. مثلا در یه سن خاصی با خندیدن کلاه سر شما میزارن. وقتی تقریبا هفت هشت ماهه هستند مبینی چنان قشنگ میخندند که یادت میره همین چنددقیقه ی پیش که بقلش کردی تو سر و صورتت زده جیش. تازه کلی هم حال میکنی و اگه کناریت وقت کرده باشه از صحنه فیلم بگیره، اون فیلم رو میزاری تو اینترنت و با هزار شور و شوق و اشتیاق به دنیا نشون میدی و میگی: وای ببینید این کوچولو چقدر ناز تو صورت من شاشیده. بعدهم هر بار این صحنه رو میبینی از خنده رودبر میشی. به این میگن با پنبه سر بریدن.

   بعضی از کلاه بردارای حرفه ای هم چنان زیبا و با ظرافت کلاهت رو بر میدارن که اصلا دلت نمیاد بری کلانتری شکایت کنی. هر موقع هم یاد حادثه میوفتی یه لبخند ملیح میزنی و میگی: ا ا عجب ناکس چه خوشگل سرم کلاه گذاشت. خیلی با حال بود. دمش گرم. عجب احمقی هستم من. ای داد و بیداد و... .

  بچه کوچولو ها یه سلاح دیگه دارن که خیلی مخربه. اعصاب و روان آدم رو کلا میریزه به هم. اونم صلاح گریه س. به قدری مخربه که گاهی اندازه ی چندین سلاح اتمی و شیمیایی و میکروبی کار میکنه. این سلاح رو خدا به بچه ها داده و بایدم باشه و کارکردهای زیادی داره. مثلا وقتی یه بچه ی شش ماهه گرسنه میشه, نمیتونه چهار دست و پا بره پیش مادرش و با احترام خاصی یه دست بذاره رو شونه ی مادرش و بهش بگه: ببخشید خانم اگه میشه و یه چند دقیقه ای وقت دارید, یه دو سه قلوپ شیر به ما بدید.

   اگر اینجوری باشه مادره برمیگرده و میگه: مگه کوری نمیبینی دارم با تلفن حرف میزنم. برو یه ساعت دیگه بیا. در دنیای واقعی از این قرتی بازی ها نداریم. بچه چنان خوشگل شروع میکنه به فریاد زدن که مادر جرات نمیکنه شیر دادن به بچه رو حتی لحظه ای به تاخیر بندازه. وگرنه بچه پیش عالم و آدم رسواش میکنه.

   بعضی از پدر و مادرها از گریه ی بچه هاشون خیلی شاکی هستند. آیا این درسته؟ یعنی حالا که گریه سلاح خدادادیه پس بچه باید ازش استفاده کنه؟؟؟؟؟؟؟/

 نه. همیشه اینطور نیست. گریه در زمانهای خاصی کاربرد داره و به مرور کارکردش عوض میشه. اگه بچه در طول زندگیش یاد نگیره از سایر سلاح ها استفاده کنه و فقط به این سلاح اعصاب خرد کن متکی باشه، اون وقت نه تنها دوستان، بلکه در آینده همسر و فرزندانشم از دستش سرسام میگیرن و اگه چاره داشته باشن یه صدا خفه کن بهش وصل میکنن. البته اگه نتونن ترکش کنند.

   پس گریه خوبه اما تا یه سن خاصی. اما چرا گریه در بعضی ها نهادینه میشه؟؟ مثلا پسره کلاس اول دبیرستانه، قدش دو برابر مدیره و اومده تو دفتر در حالی که با صدای بلند و از ته دل زار میزنه(چنان که آدم دلش براش کباب میشه) با یه صدای بغض کرده و به زور به مدیر میگه: آقا آقا.. آقا ممد خودکارمون رو برداشته... هق هق هق.

   گاهی گریه در افرادی تبدیل به یه مشکل میشه. از لحاظ تربیتی دلایل زیادی برای این مشکل مطرح شده. چند وقتی میشه که من یه رفتاری رو در بعضی از اقوام میبینم که در نهادینه کردن گریه در کودک بی تاثیر نیست.

   عمه اومده کنار بچه نشسته و داره با هاش بازی میکنه. بعد عروسک کودک رو برمیداره و شروع میکنه به بازی کردن. بچه با صدای بلند شروع میکنه به فریاد که: عروسک من رو بده. زود باش. زود باش. عمه در حالیکه که نشون میده حسابی کلافه شده، عروسک رو پس میده و میگه: اگه عروسک رو بهم ندی گریه میکنم. بعد هم شروع میکنه به ادای گریه رو درآوردن. مابقی فامیل هم که دور و بر نشستن میگن: وای کوچولو عروسک رو بده به عمه نگاه کن داره گریه میکنه. و همه میان و شروع میکنن به ناز کردن عمه. نازی، گریه نکن، نه نه. و بعد بچه در هجمه و محاصره ی افکار عمومی، به خاطر اینکه وجهش رو بین فامیل از دست نده، عروسک رو دودستی تقدیم میکنه به عمه هه. 

   بعد عمه خوشحال میشه و همه جشن به پا میکنن که ای جان عمه تونست عروسک رو بگیره. آفرین عمه، آفرین.

و بدین شکل کودک می آموزد: عمه برای گرفتن عروسک از من، شروع کرد به گریه و همه به من گفتند خجالت بکش عروسکش رو بده و من مجبور شدم عروسک خوشگل ناز نازیم رو بدم به عمه. پس گریه عجب چیز با حال و مفیدیست. زنده باد گریه. یا حق



تاريخ : ۹۳/۱۰/۲۸ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 ایرانیها دروغ گفتن رو از اول صبح با این جمله آغاز میکنند:

پاشو، ظهره

 

  سحر کوچولو دو ماهه دیگه، انشاا... دوساله میشه. این روزا هم سر من خیلی شلوغه. حتی وقت نکردم وبلاگ رو آپ کنم. از لطف خدا یه مدتی آف بودم و خوانندگان از شر مطالب عذاب آورم راحت بودند. مخصوصا بعضی از مادرا که با خوندن مطالب من یاد وظایف سخت تربیتیشون میفتادن.

   اما دیدن بعضی نکات من رو وادار کرد که امروز لب به سخن بگشایم. همچنان که سحر خانم بزرگتر میشه و به زبان گفتار مسلط تر، حرکات تربیتی بعضی ها هم جالب تر میشن. یکی از نکاتی که خیلی برای تربیت سالم کودک مهمه و حتما باید در جهت انجام شیوه ی درست آموزشش به کودک تلاش کرد، آموزش راست گوئیه.

   در این زمینه رفتاری که تعدادی از بزرگترها دارند در خور تامل و دقته. حواستون باشه شما با بچه ها اینجوری برخورد نکنید:

  بچه بدو بدو در حاله بازی کردنه. مامانم تو آشپزخونه در حال کارای معموله. البته با اجازه ی خانوما اگه تو آشپزخونه بودن و فرزند پروری رو به عنوان کار معمول یک زن قبول دارند. اگه هم قبول ندارند: فک کنید خانم ساعت تقریبا سه از سر کار اومده خونه و بچه با هزار شوق و امید از دیدن این زن همیشه نیست، با بدنی که انگار از شوق وصال پر در آورده و روی زمین پرواز میکنه، ناگهان پاش میخوره به یه لیوان جا مانده از قافله ی استکانهای چای دیشب.

   از اتفاق، لیوان با حالتی شگفت شروع به قل خوردن میکنه و درست میره میخوره به دیوار سنگی همیشه موجود در خانه و هزار تکه میشه.

   ناگهان مادر و فرزند و پدر، که همه شاهد ماجرا هستند، در جا خشکشون میزنه. همه به هم نگاه میکنند و .....

   در همین حال یهو مادر، همون فرشته ی نجات گام در خانه گذاشته، فکری به سرش میزنه تا کودک کوچولوش یه وقت احساس بدی نکنه.

   کودک رو در آغوش میگیره و میگه: عیبی نداره مامانی. بعد رو میکنه به بابایی و میگه: بابا لیوان رو کی شکسته؟( و یه چشمک هم به بابا میزنه)

بابا میگه: نمی دونم. مگه کوچولو نشکسته؟

مادر میگه: نه بابا دختر گلم که از این کارا نمیکنه. حتما تو شکستی. و اینبار یه چشمک عمیقتر و قابل فهمتر به همسر مهربانش میزنه.

بابا هم که تازه قضیه رو گرفته، میگه: آره آره. حواسم نبود پام خورد بهش. دختر بابا که لیوان نمیشکنه.

   و توجیه مادرهم برای اینکارش اینه که روانشناسا گفتن نباید در بچتون احساس گناه ایجاد کنید. توجه کردید این دوره زمونه مد شد هر کی میخواد برای هر حرفی که داره سند بیاره میگه: روانشناسا میگن. باز خدارو شکر روانشناسا به درد یه کاری خوردن. قدیما هرکی میخواست شاهد و سند بیاره میگفت: به خدا راست میگم.

  حالا به نظر شما بچه هه تو دلش چی میگه. به نظر من میگه: عجب! عجب! عجب! بازم عجب! یعنی اونی که من تا حالا باهاش راه میرفتم پای بابا بوده. عجب! عجب! عجب! شگفتا! عجب!

   خدا کنه بچه هنگ نکنه



تاريخ : ۹۳/۱۰/۱۴ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

 

جمعه چهاردهم ، یعنی دیروز، در کارگاه درمان شناختی رفتاری دکتر جان بزرگی شرکت کردم. اگر چه دوره در یک روز خیلی خسته کننده بود ولی کلاس بسیار مفید و پرباری بود. به دانشجویان روانشناسی توصیه میکنم اگه دنبال کارگاه میگردند، به نظر من کارگاه خوبی بود و البته کاربردی



تاريخ : ۹۳/۰۹/۱۵ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

  این عنوان به نظر خیلی عجیب میاد. معمولا ما در مورد بچه ها میشنویم که میگن: چه دنیای پاک و زلالی دارند. یا اینکه کاش میشد دوباره بچه بشیم. من با این عنوان غریب دریچه ی جدیدی رو، رو به دنیای فراموش شده ی کودکی باز میکنم تا دوباره خوب به این دنیای دوست داشتنی خیره بشیم. شاید بعد از خوندن این چند خط دیگه دوست نداشته باشیم به اون دنیای بی رحم قدم بذاریم.

  سالها پیش وقتی بچه تر بودم؛ یعنی خیلی بچه تر از الان، احتمالا کلاس چهارم ابتدایی، با بچه ها تو کوچه بازی میکردیم و کلی تو سر و کله ی هم میزدیم. یه مدرسه نزدیک خونه ی ما بود که دو شیفته بود. یه شیفت مال پسرا و اون یکی هم دخترا. موقع تعطیلی مدرسه، کلی بچه از کوچه ی ما رد میشدن. هنوز سنجاب رو به یاد دارم. سنجاب یه دختری بود که صورتش مشکل داشت. سوراخای دماغش از بد جایی در اومده بودند و لباش هم به بینیش چسبیده بود. قیافه ی ناجوری داشت. طفلکی با اون لباس فرم مدرسه و کیف روی پشتش، احتمالا یه دنیا غم رو دلش سنگینی میکرد. وقتی وارد کوچه ی ما میشد، تعداد زیادی از  پسرا دنبالش میفتادن و صداش میزدن: سنجاب سنجاب. اون سال، سال اولی بود که از کوچه ی ما رد میشد. احتمالا کلاس اول ابتدایی بود. دخترک تا وارد کوچه ی ما میشد شروع میکرد به دویدن و ریز ریز اشک میریخت و به جاش بچه های کوچه ی ما از فرط خنده ریسه میرفتند.

   چند سالی که تو مدارس راهنمایی و ابتدایی رفت و آمد میکنم. از این دست وقایع به وفور دیده میشه. یکی از بچه ها تو مدرسه کمی گوشاش بلنده. اون وقت چند نفری از دنیای به ظاهر پاک ، اینقدر اسم روی بدبخت گذاشتند که دیگه توانایی جدال و موندن تو مدرسه رو نداره. کافیه یه ذره متفاوت باشی. چاق باشی، زشت باشی، لنگ باشی، کور باشی، کر باشی، و  ... اون وقت جرات نمکنی از بین یه مشت بچه که دور هم جمع شدند و مشغول بازی هستند رد بشی.

  یکی از آشناها پاش مشکل داشت. از بچگی با هم بودیم. وقتی از بین سایر بچه ها رد میشدیم اینقدر زخم زبونها آزارمون میداد که احساس میکردیم دنیا ی وحشی در حال بلعیدن ماست. وقتی بزرگتر شدیم دیگه آدم بزرگا که همون بچه های قدیم بودند کاری به کار ما نداشتند. اما حالا نسل بعدی مثل همون بچه های قدیم اجازه ی عبور بی دردسر رو به شما نمیدن. دنیای بچه ها بین خودشون گاهی اینقدر خشن و بی منطق میشه که واقعا تحمل کردنش برای سایر بچه ها دشوار و طاقت فرسا میشه.

   این دنیای ظاهرا پاک دستانش آغشته به کلی تمسخر و زور گویی و آزار و اذیته. این کلمات رو تنها کسانی با گوشت و خونشون درک میکنند که یه دردی رو از دنیای کودکی با خودشون حمل میکنند. افرادی که یا مثل من چاق بودند، یا به دردهای دیگری مثل لکنت زبون، پا یا دست معیوب، قیافه ی زشت و یا حتی زیبا، رنگ سیاه یا خیلی سفید و ... مبتلا بودند اون روی سکه رو هم خوب دیدند و درک کردند.

   دنیای بچه ها دنیای پاک و بی غل و غش نیست. بلکه بچه ها در این سنین توانایی درک هیجانات دیگران دو ندارند و از لحاظ تفکر در سطح مطلوبی نیستند و همین ها دنیای ساده ی کوچکشون رو خطرناک و پیشبینی ناپذیر کرده.

  اونایی که با خوندن این متن هنوز با این هنجار شکسته، مشکل دارند بد نیست این خاطره رو از محمد(که سلام خدا بر او و خاندان پاکش باد) بشنوند:

   وقتی برای تبلیغ وارد روستایی شد، مردم روستا بچه هاشون رو تشویق کردند که دنبال محمد(ص) بیوفتند و بهش سنگ بزنند و فحش بدن. بچه ها هم این کار رو کردند و حضرت اون روز رو یکی از تلخترین روزهای عمرش عنوان میکنند. 

یا حق

   



تاريخ : ۹۳/۰۹/۰۶ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

   یکی از مشکلاتی که ما باهاش مواجه شدیم این بود که وقتی سحر خانم رو میبردیم توالت، بعد از این که کارش تموم میشد، بدو بدو و البته بدون شلوار، میومد بیرون. هرچی هم که بهش التماس میکردیم شلوارشو نمی پوشید و تو خونه برهنه راه میرفت. مادرشم اکثر اوقات دنبالش میدوید. شده بودیم مثل موش و گربه. حالا من ترسم بیشتر از این بود که دخترم این عادت بد رو ترک نکنه و اگه یه روزی یه جایی مهمونی رفتیم، بعد از تخلیه ی روده یا مثانه، لخت و عور در وسط جمعیت رژه بره. شب ها با خودم تصور میکردم که در جمع آشنا و فامیل، دوست و دشمن، این اتفاق افتاده و همه ما رو با انگشت نشون میدن و میگن: هه هه، اینا رو نگا، مثلا پدرومادره هردوتاشون روانشناسن. یه عده میگن این روانشنا اومدن مردم رو لخت کنن، خوب والا خجالتم خوب چیزیه، آخه چرا این علوم انسانی رو بومی نمیکنن.

   از ترس این حوادث کلی واسه حل این مشکل برنامه ریزی کردمیم اما اگه شما پشت گوشتون رو دیدید ما هم سحر رو بعد از اجابت مزاج با شلوار دیدیم. خلاصه تصمیم گرفتم بشینم قشنگ قضیه رو حلاجی کنم و ببینم سرچشمه ی این عمل زشت به کجا ختم میشه. فک کردید بعد ازکلی پایش در احوالت تربیتی خونه، سرچشمه رو کجا پیدا کردم؟؟

   من و همسرم که کلی در مورد لباس پوشیدن و اهمیتش برای زندگی اجتماعی به دخترمون توضیح داده بودیم پس چرا اثر نکرده بود و اثر نمیکرد؟

   یه روز بر حسب اتفاق، چشمان کوراینجانب  بر جمال حقیقت روشن گشت. خودم میخواستم برم توالت. سحر خانم هم در حال بازی بود. بنده معولا چون از توالت فرنگی استفاده میکنم، قبل از رفتن به مکان مورد نظر، شلوارم رو در وسط خونه، یعنی تو سالن در می آوردم و بعد میرفتم به سمت توالت. البته اشتباه نشه ها، بنده همیشه زیر شلوار، شورت دارم. اون روز هم دقیقا همین کار رو کردم و با فراغ بال به سمت همونجا به راه افتادم. ناگهان دخترم از پشت سر گفت: بابا شلوار نداری؟؟؟؟

   ناگهان با این حرف جرقه ای عظیم در ذهنم درخشیدن گرفت:

دوصد گفتار چون نیم کردار نیست.

تازه یادم اومد وقتی میخواستیم بریم بیرون، برای تعویض لباس، دقیقا جلو چشمان کوچک دخترک، من و مادرش، با وضعیت نامناسب، در خانه جولان میدادیم و به این طریق به کودک میفهماندیم که: ما که میگیم لباس داشتن مهمه، ولی تو جدی نگیر.

   بعد از دریافت این موضوع، در عرض یک هفته با تغییر رفتار خودمون، به سحر خانم فهموندیم که بعضی جاهای آدم خصوصی و مال خودشه. برای این هدف، بنده دیگه هرگز بدن شلوار در ملاء عام ظاهر نشدم و مادرشم هم میرفت داخل اتاق و در رو میبست و بعد لباساش رو عوض میکرد. من هم معمولا پشت وقتی سحر خانم من رو بدون شلوار، به صورت اتفاقی میدید، بدو بدو در میرفتم و میگفتم: وای زشته، منو نگا نکن، شلوار ندارم.

 و از اون موقع به بعد، دخترم وقتی از توالت میاد بیرون، همونجا پشت در میشنه و میگه: من شلوار ندارم، زشته. تازه هر عکسی رو تو خیابون میبینه که طرف شورت داره، میگه: لباس نداری؟؟؟؟؟؟؟/

 

 

 



تاريخ : ۹۳/۰۸/۲۳ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   خوانندگان همیشگی وبلاگ حتما دختر کوچولوی من رو یادشون هست. سحر خانم الان یکسال و هفت ماه سن داره. از لطف خدا، خیلی خوب حرف میزنه . کاراش خیلی  بامزن. وقتی با چشم بصیرت در این کوچولوی اعجاب انگیز نگاه میکنم، موهام از شدت بهت سیخ میشن. باورش خیلی سخته؛ کودکی با این سن و سال که در هیچ کلاس زبانی، شاگردی نکرده، چطور کلمه ها را کنار هم ردیف میکنه و بهشون جون میده. گاهی میخوام با دید علمی در حرکات و رفتارش نظر کنم. بعد از چند دقیقه ای گیج و مات و مبهوت با خودم میگم: عجب!! تو اینجور لحظات یه جمله ی معروف دارم که خیلی به کار میبرم. یهو دنبالش میدوم، میگیرمش و از روی زمین بلندش میکنم و میگم: آخه کوچولوی بابا، تو باطریت کجاست؟ چه جوری کار میکنی عروسک بابا.

   تربیت این موجود عجیب و غریب واقعا کار سختیه. باید به پدر و مادرای امروزی حق داد که دو شیفت و سه شیفت برن سر کار. آخه با این کارشون به اسم جون کندن واسه بچه، خودشون رو از شر تربیت کردن خلاص میکنن. مخصوصا مادرای کارمند خیلی خوش به حالشونه. زنای قدیمی که کارمندی نداشتن. بدبختا باید از صبح تا شب تو خونه میموندن و به کار شاق بچه داری و تربیت میپرداختن. اما زنای امروزی، حتی اضافه کاری میگیرن تا یه خرده سر کار استراحت کنن. باور کنید سخت ترین کار دنیا سر و کله زدن با یه بچه ی کوچولوی نازه که به سختی زبون میفهمه.

  ما الان رسیدیم به مرحله ی آموزش توالت. خانم کوچولو دیگه پوشک نمیبندن. تقریبا تو خونه جای سالمی واسه نماز خوندن نداریم. خیلی وقت ها میگه: من پی پی دارم. اما بعضی وقت ها هم میگه: من پی پی کردم. چند روز پیش یکی از فرشامون رو شستم و بیرون پهن کردم. بارون گرفت. آوردمش خونه. بوی نم گرفت. دوباره بردمش بیرون و پهنش کردم. خشک شد. آوردمش خونه. تازه پهن کرده بودم. سحر خانم غرق لذت و شادی، شروع کرد به بالا و پائین پریدن روی فرش و بعد از دقایقی گفت: مامان، پی پی کردم. اونم دقیقا روی گل قالی. روی همون گل وسطی که هارمونی جالبی داره.

   تو این مرحله از زندگی، طرفین دعوا، یعنی پدر و مادرها از یک طرف و شیر بچه ی کوچک از طرف دیگه، زیاد با هم سر و کله میزنن و نقطه ی عطفی در زندگی هر انسانیه. به نحوی که سالها بعد، وقتی بچه ها به اندازه ی کافی بزرگ میشن، پدر و مادرها ی گرامی، گاهی تو جمع فامیل، از هنرنمایی های کودک دلبندشون خاطره ها میگن. خاطره هایی که رنگ از رخساره ی هر انسانی میبره.

  یکی از مشکلاتی که ما باهاش درگیر بودیم این بود که.......... ادامه دارد



تاريخ : ۹۳/۰۸/۱۶ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |



تاريخ : ۹۳/۰۸/۱۲ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

سلام، من 22 ساله هستم و یک سالی میشه دستم میلرزه، اگه میشه در این ارتباط هم مطلب بذارید،من واقعا نمیدونم باید برم روانپزشک یا متخصص مغز و اعصاب...

 

 جواب: لرزش دست می تونه علت های زیادی داشته باشه. هم روانی هم جسمی. اما بنابر اصلی در روانشناسی، شما باید اول خود را از نظر پزشکی چک کنید. ابتدا باید ببینید این لرزش مربوط به مشکل جسمیست یا خیر؟

  برای فهمیدن این سوال هم ابتدا باید به یک متخصص مغز و اعصاب مراجعه کنید. این متخصصین رشته های عصبی و کارکرد آنها را مورد بررسی قرار میدهند. اگر با عکسبرداری های لازم تشخیص داده شد که عصب ها و سایر شرایط جسمی نرمال هستند، حالا می توانید به یک متخصص اعصاب و روان( که همان روانپزشک است) مراجعه کنید. اگر مشکل مربوط به مسائل روحی و روانی باشد احتمالا روانپزشک برای شما قرص هایی تجویز خواهد کرد. اما خوردن قرص ها به تنهایی کافی نخواهد بود و باید با هماهنگی روانپزشکتان برای رواندرمانی به یک روانشناس بالینی هم مراجعه کنید. یا حق



تاريخ : ۹۳/۰۸/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |