فضاهای مجازی این روزها از کامپیوترها کوچ کردن به گوشیهای قابل حمل. من هم دوست دارم با تکنولوژی کوچ کنم. برای همین  فعالیتم اینجا کمتر شده و بیشتر مطالبم رو روی تلگرام بارگذاری میکنم.

تو پائین آدرس کانالم رو میذارم . اگه کسی دوست داره مطالبم رو پیگیری کنه میتونه عضو کانال بشه. ممنون. یا حق

http://telegram.me/psychoravan 

 

یا میتونید بالای نرم افزار تلگرامتون، علامت ذره بین رو بزنید و بعد عبارت psychoravan @ 

رو تایپ کنید. با کلیک بر روی کانال و زدن عبارت جویین وارد کانال بشید.



تاريخ : ۹۴/۰۹/۰۶ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

چند روز پیش مهمونی بودیم. سحر خانم با دوستش بازی میکرد. یه اسباب بازی دستش بود که دوستش با خشونت از دستش کشید و گفت: این رو بده به من. و سحر شروع کرد به گریه کردن.
این عادت زشتیه که یادگار ی از دوران رشد مالکیته. بچه ها بعد از دوسالگی جمله ی: " این مال منه" ، رو زیاد استفاده میکنن. تا سنین چهار پنج باید رفتار درست رو یاد گرفته باشه.
نقش هدایتگری والدین برای جهت دادن به این حس خیلی مهمه. پدر و مادرها در برابر این رفتار کودکشون به سه دسته تقسیم میشن:

1: بعضی از والدین این رفتار کودکشون رو دوست دارند و فکر میکنن که فرزندشون داره قلدر بار میاد و میتونه از حقش دفاع کنه. بنابراین وقتی فرزندشون مشغول تجاوز به حقوق دیگرانه با افتخار و لذت خاصی به نگاه کردن مشغولن. 
این والدین به کودکانشان خودخواهی و غرور را آموزش میدهند و کودک خودخواه در آینده در برابر پدر و مادر هم خواهد ایستاد.

2: بعضیها متاسفانه رفتار خشنی با کودکشون میکنن و درست برخلاف گروه اول  وقتی ببینن که کودکشون چیزی رو از دست بقیه میکشه، ناگهان کودک رو مورد ضرب و شتم و فحش و ناسزا قرار میدن. این رفتار باعث از رفتن حس عزت و اعتماد به نفس کودک خواهد شد.

3: آموزش رفتار درست. این والدین برای تربیت کودکان خود وقت صرف میکنن و ثروت واقعی خودشون یعنی وقت رو نثار کودک میکنند.

سعی میکنم از گروه سوم باشم. برای دخترم دوستی خیالی خلق کرده ام به نام فخر. فخر کودکی است که گاهی رفتارهای بد دارد و گاهی خوب. اما بیشتر رفتارهای بد را انجام میدهد. فخر به نوعی همزاد سحر است. کارهای بدی که او انجام میدهد واکنشهای پدر و مادرش را به دنبال دارد. 
سحر خانم وقتی نتیجه ی رفتارهای بد فخر را میبیند، از انجام آنها خود داری میکند. ادب از که آموختی؟ از بی ادبان.

این رفتار بد؛ یعنی کشیدن وسیله از دست دیگری دو وجهه دارد: یکی اینکه شما از دست دیگران نکشی و دوم اینکه اگر کسی از دست شما کشید چه کاری باید انجام دهی.

ابتدا مورد دوم رو با سحر خانم تمرین کردم: فخر ناگهان مداد رنگی را از دست سحر کشید. حالا به سحر خانم آموزش دادم:
1: اگه فخر مداد شما رو کشید گریه نمیکنی.
2: به  فخر میگی: این مداد من بود.
3: بهش میگه اگه مداد من رو میخوای باید بگی: سحر خانم مدادت رو به من میدی؟
4: شما رفتار بدی انجام دادی.

اما در مورد اول:
داشتیم با هم نقاشی میکردیم و سحر خانم مداد نارنجی رو از دستم کشید. بهش گفتم: بابایی این کار بدیه. اگه مداد من رو میخوای باید بگی: بابایی مداد نارنجیت رو به من میدی، لطفا؟ 
از اون روز به بعد همیشه تو نقاشیهامون این روش رو تمرین میکنیم . حالا هر مدادی رو که برمیدارم، سحر خانم میگه: بابا لطفا این مداد رو به من میدی؟

الان برای شکل دهی رفتار و یادگیری کامل همیشه مداد رو بهش میدم. تا زمانی که رفتار براش عادت بشه.(انشاا...)

سپهرآرا. روانشناس بالینی



تاريخ : ۹۴/۰۸/۲۳ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

بیرون بودیم و سحر خانم داشت غذا میخورد. تشنه شد و گفت: آب میخوام. 
آب در دسترس نبود. گفتم: صبر کن تا به آب برسیم.
یه مدت که گذشت، گفت: بابا به جای آب برام وسیله میخری؟؟؟؟!!!

یعنی هرم مازلو رو زیرو رو کرد.

حاضر شد به خاطر نیازهای بالاتر از نیازهای بقا بگذره. فکر کنم مازلو کودکان ایرانی رو تو تحقیقاتش لحاظ نکرده.



تاريخ : ۹۴/۰۸/۲۳ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |


تاريخ : ۹۴/۰۸/۱۵ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

سرماخوردگی درد بدیه. نه مریضی نه سالم. یکی از معضلات و چالش های بزرگ پیش روی یه فرد سرماخورده، آبهای آویزان از سر و صورته.
اگه سرما خورده باشی و اخبار اعلام کنه سیلابی بزرگ چندین هزار خانه رو ویران کرده و هزاران نفر مفقود شدند، از ته دل خواهی گفت: اصلا نمیدونم خدا چرا آب رو خلق کرد.
اما یکی از خطرات رو در رو شدن با فرد سرما خورده ی آموزش ندیده ؛ اینه که جلو دهنش رو نگیره و با عطسه ای ناگهانی سیلی از آب و چرک و کثافت به سمت صورت شما به جریان بندازه. 
مخصوصا بودن در کنار کودکان سرماخورده حسابی چندش آوره.
چون از این آبها روی صورتم به وفور حس کرده ام و تا مدتها با حالت چندش آوری مدام صورتم رو پاک میکردم؛ تصمیم گرفتم حتما این نکات رو به دخترم آموزش بدم.
سرماخوردگی میتونه عرصه ی آموزش آداب اجتماعی باشه. سحر خانم وقتی سرفه یا عطسه میکنه جلو دهنش رو میگیره، در حالی که بچه های بزرگتر دوست و آشنا این کار رو نمیکنن. با روشهای غیر مسقیم و رفتارگرایی بهش یاد دادم و وقتی با دستهای کوچیک قشنگش جلوی دهنش رو میگیره، آدم از این همه ادب خجالت میکشه.

بعضی آدمها هستند که آب دماغشون رو تا سالها خالی نمیکنند.  سر سفره که میشینن صدای بالا کشیدن آب دماغشون مخلوط  با طعم لذیذ غذا چنان فضای رمانتیکی رو براتون ایجاد میکنه که تا سالها اون سفره رو از یاد نخواهید برد.
الان که به سحر خانم  فقط طریقه ی استفاده از دستمال کاغذی رو یاد دادم. هنوز سخته که دماغش رو با مهارت خالی کنه ولی آموزشش رو شروع کردم و گاهی باهاش بازی فوت کردن میکنم. از طریق دماغ و دهن به بیرون فوت میکنیم.
سپهرآرا. روانشناس بالینی



تاريخ : ۹۴/۰۸/۱۵ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

یه پسر بچه ی حدود پنج سال، با لباسای شیک و تمیز،  یقه ی پاپیونی و موهای تاف زده، با یه لایه ی غلیظ ضد آفتاب کرم ، در حال تماشای سحر خانم بود.
   سحر، پابرهنه، با یه لباس راحت و گشاد، از قسمتی که مخصوص سر خوردنه، و نه از روی پله ها، در حال بالا رفتن از سرسره بود.
   پسر سوسول و مرتب، از مامانش اجازه گرفت که مثل سحر بالا بره. مامانش گفت: نه باید از پله ها بری، از اونجا میوفتی.
   پسره اصرار کرد. مامانش گفت که یه بار برو. پسره اومد از سرسره بره بالا. سحر کنار ایستاد و نگاش کرد. پسره دو سه قدم برمیداشت و زمین میخورد. چندبار تکرار کرد اما نتونست بالا بره. مادرش اومد و گفت: نمی خواد از این جا بری، بیا از پله برو. این کار اشتباهه.

  سحر خانم که در حال تماشای صحنه بود گفت: مگه کار اشتباهه؟
گفتم: نه. وقتی پارک خلوته و سرسره شلوغ نیست ایراد نداره. فقط وقتی شلوغه همه باید از  پله برن.

   یادم میاد حدود شش ماه پیش یادش دادم از سرسره در خلاف جهت بالا بره. درست مثل کوه نوردها. یاد گرفت و الان وقتی پارک خلوته و کسی از  سرسره، سر نمیخوره، برعکس بالا میره.
   این کار باعث رشد تقویت ماهیچه های پا و همچنین هماهنگی حسی حرکتی چشمی میشه.
   اون پسر بچه حتی در راه رفتن مشکل داشت. مادرش به خاطر تمیزی و کلاس کار، اجازه نداده بود بچه ش خیلی جاها بره و تحرک داشته باشه و این باعث شده بود در رشد ماهیچه ها و هماهنگی های حسی حرکتی دچار مشکل باشه.
درسته که اون بچه تمیز و خوشگل و ترگل ور گل بود اما آماده ی زندگی کردن نبود. 
بچه ی پاستوریزه باور آوردن رو  اصلا دوست ندارم. خیلی وقت ها دیدن رابطه ی این مادرا با بچه هاشون زجرم میده.
چرا؟ نمیدونم. شاید چون من تو خاک و خل بزرگ شدم.

سپهرآرا. روانشناس بالینی



تاريخ : ۹۴/۰۸/۰۲ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

چند روزی خیلی غمگین بودم. این حال خرابم باعث شد کمتر به سحر خانم توجه کنم. وقتی میرسیدم خونه زیاد انرژی نداشتم که باهاش بازی کنم. کم حرف و کم صحبت بودم.
   این رفتار برای دخترم قابل درک نبود. نمیدونست چرا؟ اما احساس کرده بود این بابا، اون بابا نیست . 
نمیدونم با خودش چی فک کرده بود اما رفتارش جالب بود. مقابله به مثل.
   ظاهرا با من قهر کرده بود، نه بغلم میومد نه اجازه میداد بوسش کنم. بهم میگفت: برو، دارم بازی میکنم.
حالا خودم به اندازه ی کافی غم داشتم، دیگه نمیدونستم این غصه رو کجای دلم بذارم.
  اما رفتار حمیده خانم هم جالب بود. حمیده خانم که متوجه فاصله ی اتفاق افتاده بین من و سحرخانم شده بود، به روشهای مختلفی سعی در بهبود رابطه داشت. مثلا: برو بغل بابا، آخ جون بابا اومد؛ باباته و ...
   اگرچه این رفتارها برای کم کردن فاصله رخ میداد، اما فاصله ها رو بیشتر میکرد. 
وقتی سحر رو بغل میکردم میگفت: برو می خوام نقاشی کنم.
بعد مادرش میگفت: سحر برو بغل بابا.
و بعد سحر بیشتر عصبانی میشد و شدت رفتارهای تندش بیشتر میشد.
به حمیده خانم گفتم: ولش کن کاری به کارش نداشته باش. محبت که زوری نیست. واقعا نمیشه کسی رو مجبور کنی که دوستت داشته باشه.
   سحر خانم رو به حال خودش گذاشتم تا ناراحتیش رو به من نشون بده. بذار به من بفهمونه که بد شدم.
   اگه بد باشم اونم بد میشه. این دنیای بچه هاست.
   حالا باید خلقم رو آروم تر میکردم ، دوباره بازی و شادی و ... 
باید همون بابای قبلی میشدم تا رابطه ترمیم پیدا میکرد.
بعضی از مادرا این اشتباه رو میکنن: میخوان رابطه ی والد و فرزند رو خوب کنند. اما بچه به والد رابط  میگه: تو هم طرف اونی.

بذارید فرد خودش بفهمه رابطه خرابه و در جهت اصلاحش تلاش کنه.
سپهرآرا. روانشناس بالینی. یا حق



تاريخ : ۹۴/۰۸/۰۲ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

یکی از دل نگرانی های اصلی من ، برای تربیت سحر خانم، اینه که بی دقت و کم توجه بار نیاد. دقت و توجه یکی از مهمترین مهارتهای زندگی برای پیشرفت در هر چیزیه: درس، ورزش، همسرداری، تربیت فرزندان و... .  بعضی از اصول روانشناسی و بازیهای گفته شده رو گاهی اجرا میکنم. اما هیچکدومش به دلم نمیشینه. انگار یه جورایی مصنوعیه . یعنی سحر به انجام دادنشون دل نمیده.
  دیشب رفته بودیم تو خیابون بیهق (از قدیمیترین خیابونهای سبزوار) و کاشفی ( محل پیدا کردن عشق و دلدادگی جوونترها) . پیاده رو شلوغ بود. سحر خانم بین آدمها لول میخورد و من به عنوان مراقب و نگهبان قدم به قدم دنبالش میومدم. حمیده خانم هم از کنار دیوار آروم آروم میومد.
مثل اکثر افراد، سحر خانم رو با جملات: زود بیا، زودتر بیا، وای نستا، به سمت جلو هدایت میکردیم. مامانشم مدام میگفت: من باردارم، خسته شدم. نمیتونم راه بیام . تند تند بیاین.
   یه دفعه سحر خانم جلوی ویترین یه مغازه، زد رو ترمز. ایستاد و به اجناس پشت شیشه زل زد. یه سری مجسمه های طلایی از حیوانات: تمساح، قورباغه، لاک پشت و... حدود سه تا فلش دوربین هم مدام با یه نور سفید ملایم، فلش میزد.
چنان به ویترین خیره شده بود که انگار یه زن به زیباترین طلای جهان چشم دوخته، یا یه مرد غرق در زیبایی یک حورالعین بهشتی شده.
من و حمیده خانم بهش گفتیم: بیا بریم.
اما سحر خانم با دقت و توجه عجیبی غرق در تماشای ویترین بود. دقت، دقت، دقت....
این چیزی بود که من دوست داشتم با تمرین یاد بگیره. چه تمرینی بالاتر از این. جوشش و عشق درونی به ایستادن، توجه کردن و خیره شدن آگاهانه.
سریع برای حمیده توضیح دادم. همسرم با اینکه وضعیت مساعدی نداره، با درک موقعیت، که برای یک زن قابل ستایشه،  قبول کرد و از اون لحظه به بعد ما کاری با سحر خانم نداشتیم. گذاشتیم آزادانه تو خیابون شلوغ و پر از آدم راه بر و هرجا دلش خواست وایسته، وایسته تا علف زیر پاهای ما سبز شه و خودش به ویترین مغازها خیره بشه. حدود یک ربع فقط همون جا ایستاد. 
بعد تمام مغازه ها را مورد لطف قرار داد. میگفت: بابا برم تو این مغازه نگاه کنم. میگفتم: برو. میرفت داخل یه چرخی میزد، وسایل دم دست رو میدید و میومد بیرون. 
وقتی به نصفه های خیابون رسیدیم، تقریبا اکثر مغازه ها بسته شده بودند و پیاده رو خلوت. اگرچه خسته ، کوفته و خیلی دیر رسیدیم خونه. اما هممون راضی بودیم: خدا، من، حمیده و سحر که از خستگی غرق در خواب شد.
سپهرآرا . روانشناس بالینی. یا حق



تاريخ : ۹۴/۰۷/۲۴ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

یه سری کار مونده تو خونه داشتم، امروز انجامشون دادم. اول رفتم سراغ سینک ظرف شوئی. یه ماهی میشه آب ازش پایین نمیره. لوله هاش رو  بازکردم. توش لجن بسته بود. غذاها ، میوه ها و ... توش گیر کرده  و فاسد شده بودن. قطعاتش رو ریختم تو لگن و بردمشون تا تمیزکنم. حمیده خانم گفت: برو کنار خفه شدم. انگار من بو میدادم.
یه لحظه به تفاوت خودم با بعضی آدما پی بردم. من میتونستم این لجنای بو گندو رو بو کنم، لمس کنم و بشورم. اما خیلیها نمیتونن. این شد یه نکته ی تربیتی.
سحر خانم مثل جوجه اردک دنبالم میومد.
دیروز برده بودمش پارک و بهش یاد داده بودم گل رو بو کنه و عطرش رو حس کنه. 
وقتی لوله ی پر از لجن رو بالا آوردم، گفت : اه این چیه؟
گفتم: لجن. ببین چه بوی عجیبی داره.
بعد با انگشتم یه ذره لجن برداشتم و بردم جلو ی دماغم: وای چه بوی جالب بدی.
بعد بردم جلو دماغش و گفتم: بو کن.
با حالت اکراه رفت عقب و گفت: نه نمیخوام.
بهش گفتم: بابایی باید با لجنا دوست باشیم. ببین بابا علی با اینا دوسته. چون باهاشون دوستم میتونن برشون دارم، دستشون بزنم و تمیزشون کنم. اگه ما هم با هاشون دوست نباشیم کی باید این لجنای عجیب رو با آب بشوره. بابا علی با اینا دوسته. تو چی؟
گفت: باشه، منم باهاشون دوستم.
بعد لجن رو بردم جلوی دماغش و گفتم: بو کن. مثل گل دیروزی، اینم بو میده. ولی بوش جالب نیست.
با احتیاط خاصی بو کرد، چهره ش در هم شد و گفت: آره، چه بویی.

این کارتربیتی از توان هر والدی ساخته نیست. مخصوصا پاستوریزه ها. اما اونایی که مثل من دیونه و اهل حالن: یادتون باشه هر چیزی رو میشه بو کرد. به بچهاتون یاد بدین تحمل بو کردن هر چیزی رو داشته باشن. شاید یه روزی تو یه توالت، در روشون قفل بشه و کسی نباشه نجاتشون بده، اون روز حتما شما رو دعا میکنن، مطمئن باشین.
سپهرآرا. روانشناس بالینی. یا حق



تاريخ : ۹۴/۰۷/۱۸ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

از سر کار  اومدم خونه، سحر خانم نشسته بود پای برنامه ی کودک. مادر سحر به خاطر وضعیتش نمی تونه زیاد با دخترمون بازی کنه. این روزها نیاز به استراحت داره. بعد از ناهار، دیدم اگه بخوابم، سحر خانم باز میشه آلت دست تلویزیون. بهتر بود ببرمش  تو کوچه. اونم سر ظهر. به قول بعضیا، دیونم دیگه.
  این دفعه با برنامه ی خاصی زدیم بیرون. 
یه نایلون (کیسه ی فریزر )برداشتیم و راهی شدیم. تو کوچه چشمم افتاد به یه کش که روی زمین افتاده بود. سریع پریدم و برداشتمش و گفتم: آخ جوون. یه کش پیدا کردم. بعد کش رو تو پلاستیک انداختم. سحر خانم گفت: منم میخوام. بهش گفتم: بیا از روی زمین چیزای خوشگل پیدا کنیم. 
گفت: باشه. و بعد با شور و هیجان، تو خیابون، بین آشغالای روی زمین، دنبال چیزای جالب گشتیم. حسابی به همه جا دقت میکردیم. خوب به همه جا نگاه می کردیم. تا رسیدن به پارک کیسه رو پر کردیم از آت و آشغالای کثیف. آشغالایی که برای سحر یه دنیا ارزش دارند. سر نوشابه، کاج، نخ، چوب درخت، یه چسب تموم شده، نی شکسته، روزنامه ی پاره، یه توپک و... 
این یه بازی کثیفه. پس خیلی از والدین نمیتونن انجامش بدن.
اما اونایی که دوست دارند واسه افزایش قدرت تمرکز و دقت و توجه بچه شون این کار رو انجام بدن، یادشون باشه هر بازیی قوانینی داره، مخصوصا بازیهای کثیف:
باید به عنوان والد یا والده به اهمیت این بازی پی برده باشید تا درجه ی مقاومتتون بالا بره.
یادتون باشه بچه تون فقط حق داره بادستش وسایل رو لمس کنه. بنابراین نباید هرگز وسایل رو با دهنش لمس کنه.
نباید دستش رو به چشماش بزنه.
نباید دستش رو تو دهنش کنه.
به وسایل مرطوب و گندیده و ... نباید دست بزنه.
در اولین فرصت ممکن هم باید دستاش رو با صابون بشوره.
و هر قانون دیگه ای که این بازی کثیف رو امن تر میکنه.

ما به یه کیسه ی آشغال، دلی شاد و رنگ و رویی خاک گرفته، در میان بهت و حیرت حمیده خانم، دقایقی پیش وارد منزل شدیم.
سپهرآرا. روانشناس بالینی. یا حق



تاريخ : ۹۴/۰۷/۱۶ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

یه مدتیه که ریش گذاشتم. خانومم میگه بزن. من از ریش خوشم نمیاد. بعضی از همکاران و دوستان میگن: خدا بد نده، چیزی شده؟ یه عده میگن: می خوای پستی،  مقامی... بگیری؟ 
بعضییا میگن: وای چقدر خوشگل شدی. خیلی بهت میاد. اگرچه لاف میزنن و کارشون پسندیده نیست ولی اینا خیلی خوبن. دوسشون دارم. کلا چاپلوسا دوست داشتنیند. نه؟؟ از سر تا پائینت واسه اینا زیباست. حالا پشت سرت چی میگن خدا میدونه.
اما ریش گذاشتن من هم علت تربیتی داره. (جل الخالق) 
حالا چرا؟؟؟؟
تو زندگیم آدمای زیادی رو دیدم که نسبت به ریش حس خاصی پیدا کردن. کلا آدم رو با ریشش ارزیابی میکنن. اینا دو گروهن: یه گروه ریش دارها رو بد میدونند ( مثلا تو حوادث 88 ریش دارهها رو تو خیابون مورد لطف قرار میدادن) یه عده هم بی ریشا رو بی ریشه میدونند. 
اما من کاری به این دو گروه ندارم.
جالبه که واسه بعضی دخترا بود و نبود  ریش میشه ملاک انتخاب. شاید باور نکنین، ولی هست. چطوری؟ میگه: آقای دکتر، این اولش ریش داشت، یقه لباسشم بسته بود، به نظرم آدم خوبی میومد اما...
یا یکی دیگه میگه: آقا ی دکتر، اولش ریش نداشت و قیافش معمولی بود. هر روز ریشاش رو میزد، اصلا فک نمیکردن اینقدر متعصب باشه و..

چرا این دخترا اینجوری شدن؟ سیستم ارزش گذاری غلط خانواده یا حتی جامعه.

دختربچه ها معمولا عشق اولشون باباست. اگه بابا آدم خوبی باشه ،با ریش؛ بچه کوچولو از همون بچگی تو ذهنش آدمای ریش دار رو خوب ارزیابی میکنه.
حالا برعکسش، اگه بابا آدم بدی باشه، با ریش؛ نی نی کوچولو، آدمهای ریش دار رو ، آدم بد ارزیابی میکنه.
همین دو حالت برای آدمای بی ریش هم هست. ( خودتون این دو حالت رو هم تصور کنید)
حالا من برای اینکه دخترم در آینده مردم رو از روی ظاهرشون ارزیابی نکنه ( مثل ریش و یقه و ... ) گاهی ریش میذارم، گاهی میزنم، یه وقتایی ته ریش میذارم، یه وقتایی صاف و... اون وقت سیستم ارزش گذاریی دخترم گیج میشه. با خودش میگه: این آدمای خوب معلوم نیست ریش دارن، ندارن، در نمی یارن، میزنن؟  ای بابا، حالا برای اینکه بفهمم خوبن یا بد، باید یه کلی وقت بذارم. تحقیق کنم. حرف بزنم و... . واللللللللللللللللللا. 
سپهرآرا. روانشناس بالینی. یا حق



تاريخ : ۹۴/۰۷/۱۵ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

سحر بابا زیاد دویده بود. شب از خستگی خوابش نمیبرد و هی بدقلقی میکرد. یه دقیقه دراز کشید بعد گفت: تشنمه. چند دقیقه بعد گفت: گرسنمه.  گفت: بغل بابا میخوابم. آخر سر هم شروع کرد به گریه و میگفت: خلقم تنگ شده.
حقیقتش کار داشتم و میخواستم که زود بخوابه و برم به کارام برسم. اما هنوز آروم بودم و کنترل هیجاناتم رو داشتم. یه فکری به سرم زد؛ بدون اینکه فکرم رو بسنجم عملیش کردم. یعنی به اولین تفکر خودآیند جواب مثبت دادم. در حالیکه سحر رو رو پام گذاشته بودم و تلاش میکردم گریه ش رو قطع کنم، با صدای بلند به حالت دعوا کردن به مادرش، که کنار ما دراز کشیده بود گفتم: مامان حمیده بخواب دیگه. اصلا سر وصدا و گریه نداریم. تا ده میشمرم باید بخوابی. دیگه صدات رو نشنوم. بعد هم به حمیده چشمک زدم که انگار دارم به در میگم تا دیوار بشنوه.
آقا چشت روز بد نبینه. دخترم گریه هاش رو شدیدتر کرد و گفت: مامان؛ مامان.
از بغل من پرید بیرون و چسبید به مادرش. حتی نگاهم نمیکرد. انگار نگاه های تنفرآمیزی  به من میکرد. 
آروم کنارشون خوابیدم. سحر با همون بغض و گریه به مادرش گفت: بهش بگو روش رو اونور کنه. اصلا بره  بیرون.
از اینکه من مادرش رو دعوا کرده بودم، قاطی کرده بود. دوستی چند سالمون رو به فراموشی سپرده بود و حاضر نبود حتی به من نگاه کنه. تازه خستگی و دردهای جسمیشم فراموش کرده بود.

یاد این توصیه ی روانشناسا افتادم: هرگز جلو بچه هاتون با زنتون دعوا نکنید.
احتمالا اگه مادری سر پدری رو ببره، بچه ها میگن: مامان چاقوش خوبه!!!!
ببین اون باباهایی که جلو بچه ها زنشون رو میزنن چه رابطه ی یخی با فرزنداشون دارن. احتمالا زمانهای قدیم اینا یخچال محله بودن. واللللللللللللللللللا. 



تاريخ : ۹۴/۰۷/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

دیشب رفته بودیم پارک. چندتا دختر و پسر پنج شش ساله دنبال هم میکردن و غرق در بازی بودند. حرکاتشون باعث شد توجه من و حمیده خان به سمتشون جلب بشه. حمیده گفت: علی ببین این دختره چی میگه؟
دختر حدود پنج سال وسط دو تا پسر نشسته بود. پسره بهش گفت: تو عروس منی.
دختره آستین پیرهنش رو داد بالا و به پسره گفت: ببین حالا تو که دامادی باید اینجای من رو(اشاره به بازوش) بمالی.
من:😲
حمیده: 😲
درختا: 😱
خانومم گفت: این دختر یه ذره همت کنه میتونه جوونترین مادر دنیا بشه.....



تاريخ : ۹۴/۰۷/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

میخواستیم بریم بیرون. سحر خانم لج کرده بود و لباس نمی پوشید. مادرش سعی کرد با مهر و محبت راضیش کنه اما تلاشهاش بی نتیجه بود. میگفت: من با همین لباسهای خونه میام. حدود نیم ساعت وقت مادرش رو گرفت اما بی نتیجه.
اومدم جلو، پیراهن و شلوارش رو برداشتم و گفتم: دختر گلم، میخواییم بریم بیرون، شما باید لباسهای بیرونت رو بپوشی، مثل من و مادرت. من مجبورم به زور لباسهات رو عوض کنم. گریه کردن هم فایده ای نداره.
بعد با یه لبخند بر لب و چهره ای شاد، شروع کردم به عوض کردن لباسهاش. 
سحر خانم به شدت گریه میکرد و مدام فریاد میزد. گریه هاش خیلی جانکاه و سخت بود. آنقدر گریه میکرد که دل مادرش به رحم اومد. مادر خودمم اونجا بود و معلوم بود که از دید خانم ها من در آن لحظه یه مرد سنگ دل جلوه کردم. 
گاهی میگفتن: ولش کن .
من بدون توجه به صحبتهای مادرش و مادرم و گریه های سحر، کارم رو انجام دادم. لباسهاش رو عوض کردم و بغلش کردم و بلند شدم. 
سحر با صدای بلند گریه میکرد و میگفت: ولم کن، نمی خوام، نمییام، بذار ببرم پیش مامان.
من بی توجه به گریه هاش، با چهره ای کاملا معمولی و مصمم، به سمت بیرون حرکت کردم و بردمش تو ماشین.
تو ماشبن هم گریه میکرد. چند دقیقه طول کشید و به گریه هاش ادامه میداد. مادرش که اومد بشینه تو ماشین، با گریه گفت: باشه، گریه نمیکنم، اما اون پیرهن کلاه دارم رو میخوام.
گفتم: آفرین دختر خوب، نباید گریه کنی، اجازه میدم که با مامان بری و لباست رو عوض کنی.
بعد رفت بغلش مادرش و همچنان خیلی ریز گریه میکرد و اشک میریخت. لباسش رو عوض کرد و اومد.
وقتی آروم شد براش توضیح دادم که همیشه موقع بیرون رفتن لباسش رو عوض کنه وگرنه بابا به زور اینکار رو میکنه.
اگرچه جو بدی حاکم شد ولی در نهایت موثر بود.
فردا شبش وقتی میخواستم برم بیرون، با خنده گفت: بابا خودم لباسای بیرونم رو پوشیدم.
همین نوع درگیری رو سر توالت رفتن هم داشتیم. وقتی میخواستیم بریم بیرون میگفت: من جیش ندارم. دوباره با رفتاری مشابه بالا باهاش برخورد کردم و الان قبل از لباس پوشیدن اول جیش میکنه.
در رفتارهای بالا، نکته ی ظریفی وجود داره: تفاوت استبداد با اقتدار.
من به حرف سحر خانم گوش نکردم و به اجبار لباس تنش کردم.
فرد مستبد هم همین کار رو میکنه. اما من اعتقاد دارم رفتارم مقتدرانه بوده نه مستبدانه. ؟ اما چرا؟؟؟؟
سپهرآرا.



تاريخ : ۹۴/۰۷/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

دختر عمه ی سحر خانم اومده بود خونه ی ما و با سحر بازی میکرد. وقتی با هم بازی میکنند و غرق دنیای خودشون میشن، خیلی نکات قشنگی میشه تو رفتاراشون دید.
آوا خانم تقریبا یکسال و دو ماه بزرگتره. پدر بازاری و مادرش تکنیسین اتاق عمله. آوا دوست صمیمیه سحره و خیلی وقتها همدیگر رو میبینن و بازی میکنن. یکی از مشکلات ما هم لحظه ی جداییشونه. چنان گریه های جانکاهی میکنن که انگار لحظه ای بدون هم نمیتونن زندگی کنن.
  بعد از مدتی که همدیگر رو میبینن چنان هیجانی میشن که باورش سخته. با شنیدن صدای آوا، سحر  سر از پا نمیشناسه و به سمت در پرواز میکنه. از خوشحالی دست و پاش رو گم میکنه، اگه تو توالت باشه، نیمه کاره بلند میشه و ... . هر کس این صحنه ی پر هیجان رو ببینه، فکر میکنه این دو مرغ عاشق هرگز  حتی اف به همدیگه نمیگن. در حالی که بعد از ده دقیقه ورق برمیگرده. چنان فضایی بینشون حاکم میشه که تمام دارئیشون رو برای خرید پیشرفته ترین سلاح های حال حاضر دنیا به امریکا میدن تا بتونن طرف مقابلشون رو از سر راه بردارن. 
یکی از رفتارهای شگفت انگیزی که بین بچه ها حاکمه؛ ضرب المثل معروفه " مرغ همسایه غازه " ست. یه اسباب بازی گوشه ی خونه افتاده و کسی کار به کارش نداره. کافیه یکیشون اون وسیله رو برداره. طرف مقابل زمین و زمان رو به هم میدوزه تا به اون وسیله دست پیدا کنه. 
اگر یه کیف پاره پاره، متعلق به  بچه های دهه ی شصت، که همه جاش سوراخه و ده تا سوسک توش جولان میده، به طور کاملا اتفاقی توجه یکی رو جلب کنه، اون یکی به خاطر نداشتن چنین کیف آنتیکی شاید از غصه دق کنه.
خوب به رفتار بچه ها دقت کردم، دیدم الکی نیست حالیمون نیست: آسمون همه جا یه رنگه. ما آدما از بچگی تو خونمونه که : مرغ همسایه غازه. خوش به حال معلما همش بیکارن، خوش به حال بانکیا وامای خوبی دارن، خوش به حال بیمارستانیا حقوقشون بالاست، دکترا چه کلاسی دارن، آلمانی ها، اروپائیها، آمریکائی ها و.... .
سپهرآرا



تاريخ : ۹۴/۰۷/۱۱ | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |