عضویت در وبلاگ

برای عضویت در وبلاگ، با فرستادن نام و ایمیل خود برای مدیر وبلاگ، در قسمت امکانات وب، پایین سمت راست، زیر آمارگیر وبلاگ، یکی از اعضاء ما شوید. 


         از این پس، فقط به ایمیل اعضاء پاسخ داده خواهد شد.

           مطالب خاصی هم برای اعضاء انتشار خواهد یافت. 


کامنت های خصوصی جواب داده نمیشن.

شرایط جواب دادن در وبلاگهای دیگر هم فراهم نیست 


 alirezasepehrara@yahoo.com

     برای لینک شدن: ما را با نام وبلاگ لینک کنید ولینک شوید.


برچسب‌ها: عضو گیری

تاريخ : 92/06/20 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

مطالب منتشر شده در وبلاگ

توهم، هذیان، خیال پردازی فرستادن دختر به خانه ی بخت ارتباط با خدا (5 قسمت)
خواب یکی از دلایل اعتیاد من یتیم بودم اما...(داستان ) داستان زندگی ارسال  به ایمیلم
من آن کودک هفت ماهه ام(داستان) باورهایی در مورد استمنا داستان زندگی
داستان عاقبت تجاوز به عنف گناه من چه بود(داستان زندگی) سحرخیزباش کامروا باش
5 نیاز اصلی کودک(5 قسمت) فراپیام یک پیام داستان یه پسر(5قسمت)
فصل های عشق مناظره ی فرهنگی نماز
دکتر مونابی در مشهد بی حجابی برف
شاهکار تبلیغات در سیما تلویزیون کویر
تبلیغ در صداو سیما جواب به سوال هفت فقر
ازدواج(5 قسمت) محمد مصطفی انتخاب شما
حکایت نا آرامی خریدار و فروشنده عرض تبریک
سفر به روستا استقلال و پرسپولیس خیال پردازی
بهشت اختلافات زناشویی اختلالات جنسی
وداع یه پیشنهاد 13 ماجرای رمزدار
عشق ترس از دکتر نگاه با عقل
مشاورمعلم سیگار غذا دادن به بچه
فصل امتحانات جدول آدمها مدرسه
فرزند جا مانده سوراخ کردن گوش نان سوخته
هیچ بعثت بیهوشی
یه سوال عسلستان خانه ی شیطان

   

 

دخترانه طرح مدام مادرانه(مخصوص اعضا)
پدر و فرزند ترس طنز تلخ
بی حجابی تقلب تربیت جنسی
یادش به خیر بچگیا برودت هوا سلیقه ی جنسی 
آخر خط تنبیه  شاهکار جدید سیما و یارانه ها
  من و نونوایی عربده کشی کودک سه ساله
  درماندگی(فوتبال ایران)  
  خانواده در پارک  
     
     


تاريخ : 91/06/01 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

  

مدتها قبل سر کلاس، تو مبحثی در مورد استفاده از حواس، بحث رسید به چشایی. یعنی مزه ی غذاها. با توجه به حرفایی که بچه ها میزدن، میشد به راحتی احساس کرد که خیلی از همینها، چه پسر و چه دختر، تا حدودی با این حس مشکل دارن.

حتما دورو برتون آدمهایی رو دیدین که از یه چیز خاص خیلی بدشون بیاد. قدیما یه دوستی داشتم بچه ها بهش میگفتن: ابی پلو . دلیلش این بود که از پلو بدش میومد. من همیشه وقتی میدیدمش با خودم میگفتم: این دیگه چه آدمیه. آخه پلو که خیلی خوبه. یکی دیگه از آشنا از ماکارونی بدش میومد و یکی از کره...

آدمای زیادی چه از همکارا، چه دانش آموزا و چه دانشجوها و چه فامیلا رو دیدم که با غذا ها و مزه ها مشکل دارند. اگه بخوام به طور موردی قضاوت کنم باید بگم: یا غریب به نود درصد مردم بدغذان یا همه ی بدغذاهای عالم دور و بر من جمع شدن.

بعضی آدمها نه تنها حس چشائیشون رو خوب تربیت نکردن، بلکه به معنی واقعی کلمه این حس عزیز رو له کردن.

 

اینو نمیخورم چون شیرینه. اینو نمیخورم چون ترشه، اون یکی هم که چربه. از این بدم میاد، اه اه چه بویی داره، اوف چه غذای بدرنگی، چه جوری اینو میخوری. وای تو صبحونه پنیر و با مربا میخوری؟ وای آبگوشتش پیاز داره، اه اه تخم مرغ رو هم زدی، کله پاچه حالمو به هم میزنه و ...

 ما  کاری به تربیت ذائقه و حس چشایی نداریم. بحث در مورد انتخاب همسره. اکثرا اخلاق و رفتار و سبک زندگی در میان زیبایی لب و لوچه و کمان ابرو گم میشه. با یک نگاه نافذ از ته تا بالا به تمامی هیکل و اندام تشخیص میدین که: ای دل غافل، یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم. به سرعت دست طرف رو میگیری و حلقه رو میچپونی توی انگشتشو میگی: عزیزززززززززززززززززم، تو دیگه مال منننننننننننننننی.

  کم کم سر سفره ی غذا، میبینی حوری چشم درشت سیمین ساق، لب و لوچه ی زیبا و مبارک رو به هیچ غذایی نمی ماله. اوایل که هنوز با هم زیاد آشنا نیستید، علت رو میپرسین، میفرمایند: اشتها ندارم. دلم برای والدین عزیز تنگ شده.

اما کم کم پی به بد غذا بودن طرف مقابل میبرید.

بد غذایی چه برای مرد و چه برای زن بسیار زشت و زنندس. این رفتار حس بدی رو در طرف مقابل ایجاد میکنه. مرد بد غذا بدیهای خاص خودش رو داره و می تونه زن بیچاره رو تا دم مرگ پیش ببره.

چرا بهش رب زدی؟ چرا روغن نداره؟ چرا نمک زدی؟ کی گفت توش فلفل بریزی؟ چرا خورشتت بادمجون داره و ...

اما زن بد غذا حکایتش کمی متفاوته. جدای از بدیهایی که اکثرا بین زن و مرد بد غذا مشترکن، زن بدغذا یه بدی خیلی بزرگ داره که باید در انتخاب همسر حسابی بهش دقت کرد:

  تربیت فرزند و داشتن فرزند سالم از دوران حاملگی آغاز میشه و دوران شیردهی یکی از مهترین زمانها در رشد احساسات و هوش کودک شماست. حال تصور کنید زن شما باردار است اما لب به هیچ غذایی نمیزنه.

برای داشتن فرزندانی سالم و قوی، مخصوصا اگر زن باردار هستید با بدغذایی خودتون به جنگ برخیزید و علیه تربیت بد خودتون شورش کنید.

عادات بد غذایی قابل اصلاحند.

یا حق



تاريخ : 93/06/06 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |


  

با خانم و سحر جون رفته بودیم پارک. توقسمت بازیهای بچه ها، معمولا میشه چیزای جالبی دید. فقط کافیه که چشمات رو پاک کنی تا بتونی خوب ببینی. اولین چیزی که میتونی ببینی وجود پسر بچه ها ودختربچه ها اطراف وسایل بازی و درحال جنب و جوش در عالم خودشونه. معمولا لباسهای پسرها، اگر چه به نسبت درآمد والدین شکیلتر و مارکدارتر میشن، اما از لحاظ ماهیتی زیاد تفاوتی با هم ندارند. لباس دختر بچه ها معمولا جالبن. گاهی مادرها با تمام وجود تمام سلیقشون رو به خرج میدن و از سر تا پا به کودک دلبندشون میرسن. موهاش رو گیس میکنن، کلی لوازم و آلات مختلف بهش وصل میکنن. گوشواره میذارن، رخت و لباس های جالب می پوشن و خلاصه کلی بچه کوچولوشون رو ناز میکنن. و واقعا بعضی از این کوچولو ها در اوج زیبایی و نمک، نشان دهنده ی قدرت خالق توانا هستند.

 

   مثلا چند روز پیش یه دختر کوچولو دیدم که یه لباس پوشیده بود که خیلی جالب بود. پشت لباسش دو تا بال پروانه ی بزرگ داشت. و واقعا چون دختر کوچولو بود، شبیه فرشته ها شده بود. همونجا به خانومم گفتم: تصور کن من با این هیکل صد کیلویی، یه لباس پروانه ای با دو تا بال گنده رو پشتم برم سر کار. وای که مردم از دیدن این دیو بالدار چه ذوقی خواهند کرد.

   تو عالم بچه ها میشه ظریف بودن زنها را حس کرد و دید. میشه تفاوت مرد و زن رو از بچگی لمس کرد. دختر بچه ها ظریفتر قشنگتر و دوس داشتنی تر بازی میکنن. اما تعداد کمی پسر تو پارک پیدا خواهید کرد که دوست داشته باشی لپش رو گاز بگیری. گاهی پسربچه های هشت نه ساله با طرز بازی کردنشون باعث میشن که ساعت ها تو توالت بالا بیارین. و وقتی پسربچه ها به اوایل سن بلوغ میرسن و دست و پاهاشون دراز میشه در حالی که هنوز تنشون کوچیک مونده، واقعا زمخت میشن. البته من خودم هیچوقت به سن بلوغ نرسیدم. من این مرحله رو جهشی رد کردم.

   با این حال، نحوه ی آرایش، لباس پوشیدن، بازی کردن وحرف زدن دختربچه ها نشون دهنده ی اطلاعات زیادی از خانواده و طرز فکر و اعتقادات اونهاست و شما کافی یه ذره زرنگ باشید تا بتونید به درون خانواده نفوذ کنید. به قول یه جمله ی روانشناسی معروف که میگه: بذار تا بچت رو ببینم اونوقت بگم تو کی هستی.

 

   حالا با توجه به این جمله قشنگ، من امروز شاهد یه مکالمه ی جالب بین دوتا دختر بچه ی تقریبا هفت هشت ساله، با دو مدل کاملا متفاوت پوشش بودم، که براتون میذارم. اونوقت خودتون ببینید چقدر میشه به لایه های دو خانواده نفوذ کرد.

   الف دختربچه ای که یه پیراهن و لباس کاملا باز پوشیده بود و وقتی از پله های سرسره بالا میرفت همه جاش معلوم بود.

   ب: دختر بچه ای بود که لباس کاملا پوشیده به تن داشت و با اینکه از لحاظ شرعی هنوز به سن پوشش مو نرسیده بود، یه مقنعه سر کرده بود.

این مکالمه بین این دو تا، در عرض شاید یک تا دو دقیقه، وقتی از پله ها بالا میرفتن رخ داد

ب: های، خودتو جمع کن

الف: تو خودتو جمع کن. اصلا چی میگی؟

ب: وقتی از پله ها بالا میری همه جات میزنه بیرون.

الف: به تو چه. دوست دارم بزنه بیرون. من اندامم قشنگه. دوست دارم دیده بشه

ب: خوب منم اندامم قشنگه!

الف: نه خیرم. تو اگه اندامت قشنگ بود این شلوار بیریخت و رو پات نمیکردی

ب: نه خیرم. من چون اندامم خیلی قشنگه به هیچکی نشون نمیدم

 

و در این لحظه دختر ب به سرعت به سمت خانوادش رفت.

 

  

 



تاريخ : 93/05/26 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   چند وقتیه که بدجوری ذهنم درگیره. از صبح تا شب همش دارم فکر میکنم. حتی گاهی قبل از خواب یهو این فکر سمج آزارم میده. دیشب تا نیمه های شب باهاش کلنجار رفتم. دستش رو گذاشته بود رو خرخرم و تا می تونست فشار می داد. فکرم رو میگم. چشمام رو می بستم و گوسفند میشمردم تا از دستش خلاص شم، اما بعد از هر گوسفندی که میشمردم، میومد و میگفت: خوابی یا بیدار؟ پیداش کردی؟ منم با کلافگی خاصی بلند میشدم و دودستی میکوبیدم تو سرم و میگفتم: تو رو خدا بذار بخوابم. خستم. اما نمیرفت. انگار این فکر جدید عاشقم شده. پیله و چسبنده. از صب تا شب و از شب تا صب.

  حالا اگه یکی تا اینجای متن رو بخونه، با خودش میگه: بدبخت چه گرفتاری بزرگی داره. اما نه بابا. گرفتاری اینقدر هاهم بزرگ نیست. اما چه کنم که این سیستم مغزی بدجوری بهش گیر داده. قضیه اینه: حدودا دو ماهه که اسم یکی از همکارام رو فراموش کردم. هر چی هم فک میکنم یادم نمیاد.

   ولی این مشکل کوچیک واسه من شده یه دردسر بزرگ. مثل دردسری که فوتبالیستای پرسپولیس داشتن. که چون چک چند میلیاردیشون نصفه پاس شده بود، واسه نون شب گیر کرده بودن.

   حالا پشت فرمون، توی ایوون، بغل ناودون، کنار چمدون، تو میدون، و خلاصه همه جا و همه وقت، هی قیافه ی یارو میاد تو ذهنم و بهم میگه: مردک! ما که کلی با هم خاطره داریم، حالا فراموشت شدیم؟ اگه فردا تو خیابون منو ببینی، چی صدام میزنی؟ نکنه میگی: میمون؟

 خلاصه ما بیخیال یارو شدیم اما سیستم مغزی دستبردار نیست که نیست. این حالت  جالب و عجیب ذهن رو خارجیها کشف کردن و بهش گفتن: قانون " اثر زیگارنیک"  و البته اگه یه ایرانی کشفش میکرد، اسمش مثلا میشد: "اثر سپهرآرا" ، هم ساده تر بود هم قشنگتر. حالا این قانون چی هست؟

   حتما تا حالا متوجه شدید که وقتی یه کاری رو انجام ندادید، ذهنتون درگیر اون مطلب میشه. مثلا اگه تکالیفی دارین و نصفه انجام دادین و بقیش رو میخواید بعد از فوتبال انجام بدید، درحال دیدن فوتبال، بارها و بارها یاد مشقای انجام نداده میوفتید و لذت فوتبال کوفتتون میشه. وقتی تیم مورد علاقتون گل میزنه، یهو بلند میشید، دست زنان فریاد میزنید: مشق مشق مشق. و ناگهان متوجه نگاههای ترحم انگیز پدرتون میشید که انگار داره به بیماران بستری در تیمارستان امین آباد تهران نگاه میکنه.

   با این که در طول دوران عمرتون کارهای بزرگی انجام دادید، اما همش یاد کلاسای شنایی میوفتید که نصفه و نیمه ول کردید و آخرش هم شنا یاد نگرفتید. یا با اینکه رفتید کلاس موسیقی و واسه خودتون استاد ساز شدید. همش فکر نساختن یه آهنگ نیمه کاره عذابتون میده. همش یاد این میوفتید که چرا کلاس خطاطی رو تا آخر نرفتید، چرا نقاشی کردن رو ادامه ندادید، چرا به خاطر دختر همسایه موفق به دریافت دیپلم نشدید، چرا آشپزی کردن رو از مادرتون یاد نگرفتید، خیاطی و ملیله دوزی رو نصفه گذاشتید و هزار هزار هزار هزار چرای دیگه که هر روز مثل خوره، لااقل من یکی رو داره میخوره.

   بله! به این میگن قانون اثر زیگارنیک و معنیش اینه:شما بیشتر احتمال دارد کارهای رو که تموم نکردید به یاد بیارید تا کارهایی رو که تموم کردید.

   البته اگه من این قانون رو کشف میکردم حتما اسمش رو مثل آقای زیگارنیک، سپهرآرا نمیذاشتم. بلکه اسمش رو میذاشتم: قانون اثر عذاب وجدان.

   حالا این کارای نصفه نیمه که به ذهن آدم هجوم میاره، همچین خالی خالی هم نیستن. اگه یه فکر خالی بودن که غصه نداشت. این افکار پرقدرت با خودشون کلی نا امنی و عدم آرامش میارن و شما هر وقت یاد این کارای نکرده میوفتین به خودتون هزار تا فحش میدین و میگین: بی لیاقت، بی اراده، تو آخرش هیچی نمیشی. برو بمیر مرد نیمکاره ی بی اراده........



تاريخ : 93/05/22 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

  چند وقت پیش یکی از آشناها با استرس فراوان به همسرم زنگ زد و از دل نگرانیش در مورد از دست دادن شغلش گفت. ظاهرا بعد از ماجرای مهد کودک ستایش، و ضرب و شتم کودکان برای خوردن غذا و پخش تصاویر مربوطه در فضای مجازی، و رفتن آبروی بعضی ها و البته ترس خانواده ها از گذاشتن فرزندان عزیز و دلبندشان در چنین اماکنی، مسئولین مربوطه تصمیم گرفتند که برای کادر مهد کودکها، ضوابط خاصی قائل شوند، که اگر دفعه ی بعد خدایی نکرده از چنین بلاهایی سر کودکان بی گناه آمد، جوابی برای دادن داشته باشند. در بعضی از استانها، قراره برای کسانی که در مهد کودک کار می کنند، کارت مربی گری صادر بشه. برای صدور چنین کارتی، فرد باید یکسری مصاحبه های روانشناسی و البته روانپزشکی رو هم پشت سر بگذاره.

  با شنیدن این حرف، یاد خودم افتادم که برای استخدام درآموزش و پرورش باید چنین آزمونی رو می دادم. خدا وکیلی با اینکه خودم روانشناسی خونده و مقطع فوق لیسانس بودم، و به طور کامل مسلط به سوالات آزمون بودم و در کل با اهداف اینگونه آزمونها آشنا بودم، باز با دیدن اسم روانپزشک، رنگ از چهره ام پرید. وقتی وارد اتاق انتظار روانپزشک شدم، ترس عجیبی سراسر وجودم رو فرا گرفت. تو دلم میگفتم: خدای من، نکنه دکتر تشخیص بده من دیوونم. نکنه دیوونم و خودم خبر ندارم.

   با خودم می گفتم: اگه این آقا تشخیص بده و بگه که: " این مرد دیوانه است، اورا به جای آموزش و پرورش به تیمارستان ببرید " اونوقت من چیکار کنم. البته میدونم بدون حرف، سرم رو پایین مینداختم و خیلی آروم و با کمال متانت و بدون سر و صدا و عربده کشی، میرفتم تیمارستان. از کادر تیمارستان هم میخواستم من رو زنجیر کنند، نکنه یه وقت خطرناک باشم و دکتر تشخیص نداده باشه.

   اگه جواب اینگونه مصاحبه ها بد در بیاد، واقعا کاری نمیشه کرد.  دوستان و آشنایان به چشم یک دیوانه به شما نگاه خواهند کرد و شما هم چاره ای جز قبول کردن ندارید.

  همه میگن : شنیدی فلانی برای کارش رفته آزمون روانشناسی داده، ردش کردند. طفلک معلوم نیست تا حالا با این همه دیوونگی و بیماری روانی که داشته چه جوری زندگی میکرده. و...

  خلاصه از ترس بعضی از این آینده نگری ها و ترسها و ... کلی آدم بودند و هستند و خواهند بود که تا اسم مصاحبه ی روانشناسی رو می شنوند از کار مورد نظر انصراف میدن.

  خیلی از دوستان خودم بودند که پشت در اتاق روانپزشک دچار افت فشار شدند و به حالت غش افتادن.

  کلا خیلی از ما آدمها از قضاوت شدن می ترسیم و دوست نداریم که کسی مارو قضاوت کنه. و اصلا هم دوست نداریم که یه روانشناس یا یه روانپزشک با چند تا سوال ساده به ما برچسب دیوونه بودن بزنه.

  اما بهتون بگم اگه یه همچین موقعیتی براتون پیش اومد اصلا نترسید و دچار وحشت نشید. داخل اتاق قرار نیست اتفاق خاصی بیفته. من که وارد دفتر روانپزشک شدم، آقای دکتر وقتی پرونده ی من رو نگاه کرد، بهم گفت: خوب، من که به خودم اجازه نمیدم از شما سوالی بپر سم. شما خودتون این کاره هستید. و بعد برگه ی من رو مهر و موم کرد و صحت روحی ما رو تایید. من هم خوشحال از اینکه بالاخره دیوونگیم واسه همیشه مخفی خواهد موند، از اتاق آقای دکتر اومدم بیرون و بعد از اون هم تعداد زیادی از مراجعینم رو به ایشون ارجاع دادم.

  شما می تونید بدون دغدغه ی فکری وارد اتاق بشید و به سوالاتی که ازتون میپرسن صادقانه جواب بدید و مطمئن باشید هیچکس ازرازهای شما مطلع نخواهد شد. این آزمونها فقط بیماران مشخصی رو که علائم کاملا بارز دارند و متعلق به جامعه ی خاصی هستند، مشخص میکنه.

  این آزمونها معمولا: هوشیاری ، حافظه، ادراک، احساس، تفکر، بینش، قضاوت و .... رو می سنجه که شما در طول زندگی روزانتون بارها ازشون به راحتی استفاده می کنید.

یا حق



تاريخ : 93/05/14 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   در بین عبادات مسلمانان، روزه یکی از خالصترین عباداته. هر وقت ماه مبارک رمضان میاد یاد ایام کودکی میفتم. چه روزای شیرینی بود. من و دو سه تا از بچه ها مسابقه ی روزه گرفتن گذاشته بودیم و تعداد روزهایی رو که روزه میگرفتیم میشمردیم. تازه، روزه ی کله گنجشکی هم قبول نبود. این روزه مال بچه های ابتدایی بود نه ما که راهنمایی بودیم. دم دمای افطار که میشد میومدیم تو کوچه و زبونامون رو در می آوردیم و به هم دیگه نشون میدادیم. از روی سفیدی زبون میفهمیدیم که امروز کی تا آخرش دووم آورده. واقعا یادش بخیر.

   یه بار یادم میاد ظاهرا از فرط تشنگی آب خورده بودم، بعدش تا لحظه ی دیده شدن زبونا، اینقدر با دندونام روی زبونم کشیده بودم که زبونم از همیشه سفید تر شده  بود. بعدش خودمم باورم شده بود که روزه بودم. کاش واقعا کارا به این سادگی بود.

   حالا چند سالیه که میبینم مردم کلا عوض شدن. خیلیها گرمای تابستون و شغلشون رو بهانه میکنند و میگن : ما به خاطر شغلمون نمیتونیم روزه بگیریم. یکی میگه تنور داغه، یکی میگه کارگری با زبون خشک سخته ، یکی میگه طرفای ما هوا خیلی داغه و ....

   واقعا روزه گرفتن تو گرمای تابستون، با هر شغلی و در هر شهری یکی از سخت ترین کارهاست. به همین خاطر و خیلی دلایل دیگه ، روزه گرفتن یکی از خالصانه ترین عباداته.

   باز هم یه ماه مبارک دیگه از راه رسید و خوشبختانه ما فعلا زنده هستیم و هنوز وقت داریم از خوبی های این ماه کمی واسه آیندمون، یعنی جایی که ماهستیم و بوی نم و خاک، ما هستیم و یه تن پوش سفید، یعنی جای که ما هستیم و یه سنگ به عنوان زیر سری، جمع و جور کنیم.

   این ماه مبارک رو به تمام بندگانی که خدا رو باور دارن، به پیامبری محمدش(ص) ایمان دارند، قرآن رو کتاب ربشون میدونن و ایمان راسخ دارند که روزه دستور نوشته شده بر تمام مومنان سخت کوش و با ایمانه تبریک میگم. 

      و برای تمام کسانی که اعتقاد دارند اصلا خدایی نیست، دعا میکنم که خداشون رو پیدا کنند

      و برای تمام کسانی که خدا رو باور دارند، اما محمدش(ص) رو پیامبر و فرستادش نمیدونن، دعا میکنم    فرستاده ی حقیقی رو پیدا کنند.

      و برای تمام کسایی که هم خدا رو باور دارند و هم محمد(ص) رو رسولش میدونند ولی قرآن رو کتاب خدا نمیدونن، دعا میکنم نوشته ی واقعی خدا رو پیدا کنند.

      و برای تمام کسانی که هم خدا رو قبول دارند و هم محمد(ص) و هم قرآن رو، ولی در انجام امور دین سستی میکنند(مثل خودم) دعا می کنم که خدواند اونهارو در مسیر حرکتشون به سمت مرگ و در گوشه ی قبرستون که حتی صدای زوزه ی سگاش وهم آور و ترسناکه و شباش بوی گوشت لهیده و پوسیده میده، تنها نذاره.

خدایا ما را لحظه ای به خود وا مگذار

یا حق

 



تاريخ : 93/04/08 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |
  با کمال تاسف و شرمندگی، با بی احتیاطی، تمام ایمیلهای inbox حذف شدند. حدود ده ایمیل از عزیزان دریافت کرده بودم که در صف پاسخ دهی بودند و متاسفانه حذف شدند.

بنابراین به اطلاع میرسانم که دوستانی که جواب ایمیلهای خود را دریافت نکرده اند، در صورت تمایل می توانند دوباره ایمیلهای خود را ارسال کنند.

یا حق



تاريخ : 93/04/02 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

  مدتی میشه که همراه با خانواده( یعنی من ، خانم و سحر کوچولو) میریم پارک. طی چند روز، به دخترم، که حالا تقریبا پونزده ماهه شده، یاد دادم که چه جوری از پله ها بالا بره و سر بخوره. با تاب هم بازی میکنه. الان به پارک خو گرفته، وقت و بی وقت یقه ی منو میگیره و میگه: پاشو، پاشو، پاشو. میگم: واسه چی پاشم بابا، کجا بریم. میگه: پاشو بریم عباسی. پاشو....

 

   یه پارکی نزدیکیهای خونمون هست که معمولا اونجا میرفتیم. پارک نسبتا بزرگیه. تقریبا یک هزارم پارک لاله تو تهران. یا شایدم یک هزارم پارک ساعی، شایدم یک میلیونیوم پارک جدیده(ولایت). خلاصه کمیت پارک زیاد مطرح نیست، بلکه کیفیت مهمه.

 

  از نظر کیفیت هم خیلی خوبه. نزدیک دو تا یه هزارتا بچه میریزن تو پارک. یه دستگاه سرسره گذاشتن با یک دستگاه تاب که دو نفر به طور همزمان میتونن ازش استفاده کنند. مثل بازی های همزمان جام جهانی که قراره برگزار بشن. البته دستگاه سرسرش خوبه. از پله میری بالا و از حدود هفت هشت تا سرسره ی متفاوت میتونی سر بخوری.

 

   معمولا اکثر بچه ها واسه تاب خوردن تو صف می ایستن. به نظر، مسئولین محترم از الان دارن بچه ها رو به توی صف ایستادن عادت میدن که کار خیلی خوبیه. البته بعضی آدم های کم فکر که از پس پرده ی فکر خلاق مسئولین مربوطه بی خبرن با خودشون فکر میکنن که خدایی نکرده مسئولین چشم ندارن که ببینند تو پارک چه ازدحامی پشت دو عدد تاب موجود وجود داره.

 

   نه خیر قربان. مسئولین میبینن. این شما هستی که ......... .

 

حالا با تشکر از مسئولین در زمینه ی آموزش صف ایستادن به بچه ها، نکته ی دیگری هم هست که واقعا باید مورد تقدیر قرار بگیره. علاوه بر آموزش چگونگی در صف ایستادن، به بچه ها آموزش های خاصی میدن تا اونها رو از بچگی در مقابل اعتیاد واکسینه کنند و این خیلی خیلی خوبه. اما چگونه؟

 

  خوب، جای تعجب نیست. همچنان که بچه ها به بازی و شادی و دعوا بر سر تاب مشغول هستند، کمی آن طرف تر، به نحوی که بچه ها هم بتوانند ببینند، چندین نفر آدم معلوم الحال، در حال کشیدن سیگار و ... هستند. و البته گاهی اجناسی هم پنهانی رد و بدل میکنند. در این حین بچه ها که از کودکی شاهد این ماجراها هستند، می توانند با شناسایی افراد ساقی(پخش کننده ی مواد) در پارک، به طور کامل با آنها آشنا شده و انشاا... با همت مسئولین عزیز و گرامی، از آنها دوری کرده و در دام آنها گرفتار نشوند.

 

   البته باز هم بعضی از انسانهای مغرض، با هدف خراب کردن مسئولین شهرداری شهر، این هدف و آینده نگری بزرگ را نادیده گرفته، زبان به طعن و لعن باز کرده و میگویند:

 

   ما که برای بازی دادن فرزندمان به این پارک می آییم و فقط چند روز است مهمان این مکان شده ایم، متوجه حضور هر شبی تعدادی از برادران اراذل و اوباش شده ایم. چطور مسئولین نمیبینند؟؟؟؟؟؟؟؟

 

   البته همانگونه که گفتم این برادران و خواهران، به خاطر انجماد فکری، پی به آینده نگری آقایان نبرده اند. همسر مکرمه بعد از مدتی فرمودند: آقایی، کودک ما دیگر به اندازه ی کافی با ایستادن در صف، و انواع و اقسام مواد و ساقی های مربوطه آشنا شده است، شهرتان پارک دیگری ندارد که کودکمان آموزشهای دیگری ببیند؟؟؟

 

   بنده که متوجه هوش و فراست همسرم شده بودم، تصمیم گرفتم که از این به بعد به پارک دیگری برویم. این پارکی که ما میرفتیم تقریبا پارک مردم میانه ی شهر بود. یعنی دهک های میانی، حول و حوش دهک چهار و پنج. بنابراین به خاطر دریافت آموزشهای بهتر، چند روزی را هم مهمون برادران  وخواهران دهک های یک و دو شدیم. پارک خوبی بود. از لباس بچه ها و البته لوس بازی های شیرین کودکانه یشان، که در پارک های دهه های میانی خبری از آنها نبود، میشد براحتی فهمید که اینجا، آنجا نیست.

 

  از نکات جالب این پارک این بود که: در محدوده ای به وسعت تقریبا ده در ده متر، وسایل بازی بچه ها بود. پیرامون وسایل بازی، مادر بچه ها اتراق کرده بودند. و دور تا دور بچه ها، وسایل اسباب بازی و خانم های گرامی، جوانانی با تیپ های زیبا و غریب جولان میدادند. امشب سعی کردم بتوانم کمی ارقام و آمار مهیا کنم، بنابراین تعداد بچه ها، مادرانشان و جوانان موجود در پارک را شمردم: بچه ها بیست نفر، مادران و خانم های دیگر: چهل نفر و به دلیل کمبود وقت فقط موفق به شمارش حدود هفتصدو بیست و دو جوان شدم.

 

   اما نکته ی جالب این بود که مابقی فضای پارک کلا خالی بود. جالب بود که بچه ها اینقدر جاذبه دارند. البته معلوم نیست . شاید جاذبه ی مادرانشان بیشتر بوده. 

 

   از پارک موجود بیزاری جسته و تصمیم گرفتیم که سراغ پارکهای دهه های نه و ده برویم.

 

                          هنوز داریم دنبال پارک میگردیم.

 

    

 



تاريخ : 93/04/02 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

این فقط یه نظر شخصیست نه علمی:

   چند وقتی بود منتظر بازی ایران تو جام جهانی بودم. با شناختی که از کی روش پیدا کرده بودم، منتظر حادثه ی خوبی نبودم. وقتی سرمربی حرف میزد ته دل من خالی میشد. یه حالت عجیبی تو وجود این سرمربی هست که بدجوری حال منو میگیره. تو روانشناسی یه اصطلاحی هست به نام: درماندگی آموخته شده.

   برای توضیح بیماری افسردگی از این نظریه استفاده میشه. یه ماهی گوشت خوار رو گرسنه نگه می داریم و بعد از چند روز که حسابی متوجه وضعیت داغون اقتصادی شد، قبل از اینکه از گرسنگی دق کنه، یه ماهی کوچولوی اروپایی رو که حسابی خورده و چاق و چله شده، میندازیم تو آکواریوم. اما قبل از اینکار، داخل آکواریوم رو با یه تیکه شیشه به دو قسمت تقسیم میکنیم. البته یادتون باشه، شیشه ی داخل آب گذاشته شده قابل دید نیست.

   حالا ماهی قرمز رو داخل آب میندازیم، اما پشت شیشه. ماهی گوشت خوار با دیدن ماهی کوچولو به سرعت به سمتش خیز برمیداره. اما ناگهان سرش با چیزی برخورد میکنه. همون دیوار شیشه ای. آره یه دیوار شیشه ای. ماهی گوشت خوار چون گرسنس، دوباره به سمت ماهی کوچولو یورش میبره اما باز هم با چیزی برخورد میکنه. ماهی گوشت خوار بارها اینکار رو تکرار میکنه. یعنی تلاش میکنه تا به هدفش برسه. اما این تلاشها بیفایدن. بعد از مدتی ماهی گوشت خوار دیگه فعالیت نمیکنه و از حمله به سمت ماهی کوچولو منصرف میشه. چون پی برده که راهی برای دستیابی به ماهی قرمز نیست.

   حالا ما اون شیشه ای رو که بین دوتا ماهی گذاشتیم رو برمیداریم. بین دوتا ماهی چیزی نیست. اما در کمال شگفتی دیگه ماهی گوشت خوار از خودش حرکتی نشون نمیده. اینقدر همون جا وایمیسته تا از گرسنگی میمیره. در حالی که غذای آماده و توپولوی اروپایی فقط چند سانتیمتر باهاش فاصله داره.

   قضیه اینه که حالا دیوار شیشه ای تو آکواریوم نیست. بلکه حالا یه دیوار شیشه ای خیلی گنده تو سر این ماهی گوشت خوار به وجود اومده بود که همون دیوار شیشه ای باعث مرگش شد. میگن این ماهی یاد گرفته که هر چی تلاش کنه فایده ای نداره. به همین خاطر دیگه تلاشی نمیکنه.

   جام جهانی که شروع شد، اکثر تیمها با شجاعت و اقتدار وارد میدون جهانی شدن و از حیثیت کشورشون دفاع کردن.

   منتظر بازی ایران بودم.

   بازی که شروع شد بعد از گذشت چند دقیقه بغض عجیبی گلوم رو فشار میداد. چه دست و پای عجیبی میزدیم واسه اینکه نبازیم. حدود هفده هجده نفر گذاشته بودیم تو دروازه و حدود دویست نفر هم جلوی دروازه کاشته بودیم. اینجاش شاید به نظر ایرادی نداشته باشه( اگرچه از نظر یه ایرانی غیرتی و آرمانی، همین جاش هم دردناکه)، ایراد بیشتر اونجا بود که خط وسط میدون واسه ما شده بود مثل همون دیوارشیشه ای تو آکواریوم. ما به خودمون جرات نمی دادیم کمی با توپ و زمین حال کنیم. ما بازنده ای بودیم که به شدت تمام نیرومون رو جمع کرده بودیم و به حریف التماس میکردیم که تو روخدا اگه میشه بذار این بازی مساوی شه. تو رو خدا بذار مساوی کنیم واسه مساوی قراره به ما پاداش بدن و کلی ایرانی خوشحال بشن.

   بعد از بازی، برق عجیبی تو چشمای کی روش درخشیدن گرفته بود. این برق خوشحالی من رو یاد شناختم از کی روش انداخت و شناختی که از شناخت اون نسبت به ایرانی ها داشتم.

   به نظرم کی روش با خودش اینجوری فکر میکنه:

      وای چقدر خوب میشه اگه بتونیم با تیم ایران تو جام جهانی دو امتیاز از دو بازی اول و آخرمون بگیریم. آرژانتین که هیچی. وای اگه با دو امتیاز به این کشور درب و داغون جهان سومی برگردیم، همه از خوشحالی دق میکنن. تازه، تو جهان چه شهرتی به هم میزنم. همه میگن کی روش با تیم ایران، فکرش رو بکن با تیم ایران، همین ایران نخاله، آره باور کن با تیم ایران، تونسته تو جام جهانی دو امتیاز بگیره. وایــــــــــــــــــــــــــــــــی

   میدونید، کی روش مشکلی نداره. اون مربی خوبیه. اما شناختش از ایران خیلی کم بود و هست. متاسفانه تو این چند سال هم کسی پیدا نشد که با حلاجی کردن حرفای کی روش متوجه اشکال کار بشه. تصور سرمربی ایرانی از تیمش کاملا اشتباهه و کسی این سرمربی رو از اشتباهش آگاه نکرد. یاد بازی ایران تو جام جهانی مقابل آلمان و پرتغال و مکزیک و آمریکا و ... به خیر. حالا ما خوشحالیم که مقابل نیجریه..........

با امید برگشت قدرت به ذهن ایرانیان

 

یا حق

 


پی نوشت:

   بچه ها مقابل آرژانتین گل کاشتن.

   کاش از نیجریه بیشتر امتیاز گرفته بودند.

 



تاريخ : 93/03/29 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

        از خواب پا میشی، سردرد خیلی بدی داری. به هر کی میرسی میگی: وای سرم، دارم میمیرم. هر کی هم یه جوابی بهت میده. یکی میگه: خوب میشی؛ اون یکی: تو که چیزیت نیست؛ و آخری: آخـــــــــــــــــــــــــــــی

   اما خودت خوب میدونی که هیچکس واقعا نمیفهمه که تو چقدر درد داری. تازه اینم خوب میدونی که بیشتر آدمها خودشون تجربه ی سردرد رو داشتن. گاهی به یه نفر میرسی و میگی: دلم خیلی درد میکنه. اونم جواب میده: آخی گفتی ها، منم دارم از دل درد میمیرم. اگرچه با شنیدن این حرف شاید کمی بیشتر از دیگران با این فرد احساس نزدیکی کنی چون دردی شبیه به درد تو داره، اما باز ته دلت میگی: برو عمو، تو اگه دل درد منو داشتی زمین رو گاز میزدی. اگه  وسیله ای ساخته میشد که میتونستی صدای فکر کردن طرف مقابل رو بشنوی، میدیدی که اونم داره میگه: برو بچه قرتی، تو اگه دل درد منو داشتی مثل بچه کوچولو ها عر میزدی.

   تا اینجا از دردهای جسمی صحبت شد، اما اونجا که پای آلام روحی در بین باشه وضع از اینم بدتر میشه. اینجا دیگه جایی برای همدردی نیست. نمیتونی به یکی که تو اتاق در رو، رو خودش بسته بگی: آخ منم مثل تو چقدر روحم درد میکنه. اگه اینو بهش بگی، طرف از تو اتاق میاد بیرون و یه نگاهی بهت میندازه و میگه: دنیا عجب کودنایی داره. اونوقت تو باید بری تو اتاق و در رو رو خودت ببندی.

   آدم وقتی یه غم بزرگ تو دلش خونه میکنه، میفهمه که واقعا تنهاس. خودش خوب میدونه که نمیتونه به بقیه توضیح بده که چقدر درد داره. مثلا نمیتونه بگه: یه درد بزرگ زرد رنگ راه راه تو دلش داره راه میره.

اینجا آدم آرزو میکنه و با خودش میگه: کاش آدما میتونستن واسه پنج دقیقه برن تو روحم و بعدش بیان بیرون بگن: ای تو روحت، چقدر غصه داری، مارو کشتی که، چطور این همه درد رو تحمل میکنی. وای عزیزم واســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت بمیرم.

ما به این میگیم هم دلی.

   یه عده آدم دیدن بعضیها دارن از غصه دق میکنن و بعضی ها هم خودکشی میکنن. گفتن بیایم یه روشی درست کنیم که به بعضی ها بگیم: وای من تو رو درک میکنم. وای تو چقدر تنهایی، میفهممت و ... . و به این روش اختراعی گفتند همدلی و به خودشون گفتن روانشناس. البته خودشون میدونستن که دارن دروغ میگن و نمیتونن واقعا آلام طرف مقابل رو از ته دل درک کنند و واقعا نمیتونن از زاویه ی دید اون به دنیا نگاه کنن. اما خوب این دروغ قشنگشون خیلیها رو از تنهایی و غصه و غم نجات داد. و از اون به بعد آدمهایی پیدا شدند که وقتی یه روز صبح که از خواب بیدار شدی و دیدی که خیلی غم رو دلت سنگینی میکنه، یادشون میوفتی و شال و کلاه میکنی و میگی دارم میرم خودمو خالی کنم و بیام.

   اما حقیقت اینه که خودتم میدونی اونم واقعا نتونسته درکت کنه اما خوب از هیچی بهتره.

   حقیقت اینه که ما آدمها واقعا تنها هستیم و هیچکس به دنیای درون ما راه نداره. و خودمون هم از این حقیقت آگاهیم.

   این ایرادی نداره. اما یه چیزی ایراد داره. اون چیه؟

یه نفر هست که میگه: من از رگ گردن به تو نزدیکترم. یه نفر هست که میگه من بین تو و دلت حائلم. آره یه نفر هست که همیشه میگه: من تو رو ساختم. من میدونم چته. بیا پیش من.

   اما ما، دلمون رو به یه مشت آدم خوش میکنیم که به دروغ میگن: اهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم.

میفهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمـــــم.

 

و ما واقعا تنها میشیم

 

اهوم.

یا حق

  



تاريخ : 93/03/04 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

دخترم سحر خانم الان حدود پونزده ماه سن داره. تقریبا دو سه ماهیه که شروع کرده به راه رفتن. چون هنوز عضلاتش به طور کامل رشد نکرده و هنوز هماهنگی های عصبی عضلانی به طور کامل شکل نگرفته، زیاد زمین میخوره.

تو فامیل بچه های زیادی رو دیدم، تو همین سن وقتی زمین میخورن، فارغ از اینکه چقدر بدنشون درد گرفته، شروع میکنن به عربده کشی. سر جاشون میشینن و با صدای نکره ای در حالی که به چشمان مادرشون خیره شدن، عر میزنن و دستاشون رو، رو به آسمون به گونه ای دراز میکنن که انگار مادرشون یه فرشته ی مهربون از طرف خداست که تنها ماموریتش در زمین اینه که هر وقت پرنسس زمین خورد، اقدام به بلند کردن ایشون کنه.

اصلا دوست نداشته و ندارم که سحر خانم هم چنین رسوایی هایی رو در انظار عمومی بروز بده. بنابراین کل کتابهای دنیا رو زیرو روکردم و در احوالات دانشمندان و نحوه ی سیر سلوک عارفان به تحقیق پرداختم اما چیزی دستگیرم نشد. زانوی غم بغل کرده در اندرونی خانه به حالت قهر بیتوته کردم. بعد از چند روز علائم عربده کشی در سحر خانم خودش را نشان داد. بهتر دیدم به جای انتظار و دست روی دست گذاشتن و قبل از این که اخلاقیات بد وجود دخترم را فرا گیرد و آبروی نداشته ی ما را بر باد دهد، چاره ی دیگری بیندیشم.

ناگهان یاد این جمله افتادم: اگه می خواهی در مسیری موفق شوی ببین افراد موفق چگونه آن مسیر را رفته اند. با خودم گفتم: این جمله رو میشه برعکس کرد. یعنی: ادب از که آموختی از بی ادبان.

با این جرقه ی عارفانه در پس ذهنم، مسیر حرکت و تحقیق برایم عین روز روشن شد. کافی بود در رفتار اطرافیان همان کودکان کذایی دقیق میشدم و شدم و فهمیدم آنچه باید میفهمیدم.

دختری را که بیش از همه به عربده کشی شهره بود زیر نظر گرفتم. دیدم در حال حرکت به سمتی، زمین خورد. سر بر روی زمین گذاشت و عرعرهای مکرر و آزارنده اش شروع شد. چهار چشمی به بررسی اوضاع پرداختم.

متوجه شدم به محض اینکه دخترک حالت زمین خوردن به خود گرفته بود و هنوز در نیمه ی راه افتادن بود، مادر گرامیش با حالتی از پریشان خاطری به گونه ای که عزیزی را ازدست داده از اندرون دلش فریاد برآورد: دخـــــــــــــــــترم. خــــــــــدایا نجـــــــــــــــــاتش بده.

بعد از شنیدن صدای مادر به سرعت چشمم را به سمت کودک در حال سقوط برگرداندم و با تیزبینی خاصی متوجه شدم که کودک قبل از اینکه زمین بخورد و اصلا بداند چقدر درد دارد با دیدن حالت شگفت آور مادرش دو سه قطره اشکی در گوشه ی چشمانش جمع کرده و آماده ی فرو ریختن شد.

کودک زمین خورد. مادر چون آهویی از بند رمیده یا چون خری در چمن رها شده، با سرعت سرسام آور و آوازی شبیه ناله ی گرگان اسیر در بند، خود را به کودک نالان رساند و آنچنان که رستم در لحظات پایانی عمر فرزندش سهراب، نوجوان عزیزش را در آغوش کشیده بود، طفل سه چهار ساله اش را در آغوش پر از تشویش و اضطراب خود جا داد. لحظات دردناک و تکان دهنده ای بود. مادر و کودک در حال گریه های جگر سوز بودند و در همین حال، حال و هوای اطرافیان هم جالب بود. عمه و خاله و عمو و دایی و بی بی و .... سر و پای کودک را ورانداز میکردند و هر یک چیزی میگفت: وای زانوش کبود شد، عمه براش بمیره.  وای دستاش پوست شد خاله تیکه تیکه بشه این روزا رو نبینه و.......

دخترک در حالی که همچنان عر میزد و از این همه توجه نسبت به زمین خوردن ساده ای خر کیف شده بود در حالی که بین اقوام نزدیک دست به دست و آغوش به آغوش میشد، شاهد درگیری های مادر مکرمه اش با پدر نگونبخت بود که مورد سرزنش های تند مادر قرار گرفته بود، که: ای سیب زمینی، ماست، و... حواست کدوم گوری بود که نونهال عزیزتر از جانم و خیلی عزیز تر از توی سبیل کلفت با چنین وضع دردناکی به زمین خورد

   دیدم بچه که زمین میخوره دوروبری ها شروع میکنن به عربده کشی و داد بیدادو گریه و زاری و صد هزار جور ادا اطفار که من تا حالا جایی ندیدم.

   کودک بدبخت هم که سر و صداهای اطرافیان رو میبینه و میشنوه بیشتر از زمین خوردنش از این همه ناله و گریه ته دلش خالی میشه. بارها شده وقتی دعواها و سر و صدا ها خوابیده، بچه ی آروم شده، یواشکی رفته یه جای خلوت و خودش رو کاملا لخت کرده و به ورانداز کردن بدنش پرداخته. بعد با خودش گفته: خدایا کجام پاره شده که اطرافیان اینقدر ناله کردند. و چون جایی پیدا نکرده با یه علامت سوال بالای سر از خلوتگاه خودش اومده بیرون. بارها شده که خود کودک هم نمیدونه چرا وقتی زمین میخوره هم خودش هم مادرش هم فامیل و ... شروع به جزع و فزع میکنن. ولی طبق عادت یاد گرفته و انتظار داره تا سنین نوجوانی و جوانی این رسم و رسوم پسندیده همچنان ادامه پیدا کنه. این سنت یکی از اون سنت هایی که هیچ وقت برچسب کهنگی و قدیمی بودن بهش نخواهد چسبید.

یا حق 



تاريخ : 93/02/20 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   سلام همسر عزیزم. امشب شب تولدته و تصمیم گرفتم واسه آخر شبت یه سوپرایز درست کنم. دست تو جیبم کردم و با دیدن مبلغ باقی مونده ی ته جیب و با توجه به شیب بسیار بسیار ملایم افزایش قیمت ها و با تشکر از دولت تدبیر و امید، بهتر دیدم به جای خرید کادویی قیمتی واسه سوپرایز آخر شب به فکر یه کادویی معنویتر باشم که به دولت تدبیر و امید هم بیاد.

   بنابراین با کلی تدبیر و چاره جویی کورسوی امیدی ته قلبم روشن شد. یهو یاد وبلاگم افتادم. همون وبلاگی که گاهی هوووووت میشد و من رو از تو میگرفت، حالا یه جای صمیمی شده که تولدت رو بهت تبریک بگم. 

   امشب یه جا شام دعوتیم. انشاا... از مهمونی که برگشتیم بزورم که شده میارمت پای وبلاگم و مجبورت میکنم این متن رو بخونی:

       حالا که داری متن رو میخونی باید بهت بگم: عزیزم اونی که بیشتر از من واسه لحظه ی تولدت خوشحاله دخترمون سحر خانومه. کاش خودش زبون داشت و بهت میگفت: مادر مهربونم تولدت مبارک. این از سحر. منم که کادوی تولدت رو بهت دادم. فقط گل من یادت باشه، چند روز بعد روز پدره. یکی از همکارا واسه روز زن عزا گرفته بود. خیلی ناراحت بود و میگفت همسرم انتظار داره واسش طلا بخرم. وقتی راحتی من رو دید پرسید: تو که روانشناسی چرا اینقدر خوشحالی؟

بنده گفتم واسه این روزای خاص دغدغه ی خاصی ندارم. چون تمام کارتهای حقوقیم دست خانم محترمست. خودش سرش تو حساب کتابه. بنابراین یکی دو روز قبل از این مراسمای خاص، اندازه ی یه کادوی مختصر پول تو جیبی بهم میده. پس، هم روز تولدش یادم نمیره هم میدونم فقط پول چند شاخه گل رو دارم. بنده ی خدا زنم توقع خاصی نداره. چون اگه بیشتر پول بده که کادوی گرونتری واسش بخرم، خرجیش به ته ماه نمیرسه.

بنده خدا همکار گرامی دهانش باز موند. چند روز بعد که دیدمش باز  دهنش باز شد. کلا از اون روز به بعد هر وقت من رو میبینه دهنش باز میشه. شنیدم پشت سر من بین همکارا کلی ازم تعریف کرده و گفته اگه قسمت بشه من رو به عنوان مشاور به رئیس جمهور محترم دولت تدبیر و امید معرفی خواهد کرد.

 عزیزم چون شب تولدت بود خواستم کمی بخندی. به هر حال روز پدر نزدیکه و چشم ما به دستان پر مهر شماست، تمام سرمایه هم که دست شماست.

(:   تولدت مبارک   :)



پی نوشت: دیشب دیر وقت برگشتیم. حدودا ساعت دوازده بود. سحر خانم خواب بود و حمیده خانم فرصت کرد با خیال راحت مطلب رو بخونه. از طرفی خیلی هم خوشحال بود چون تو مهمونی از دخترش کلی تعریف کرده بودند. یه خانمی که خودش یه پسربچه ی همسن سحر داشت با دیدن سحر خانم کلی شگفت زده شده بود و با کمال تعجب پرسیده بود: تو واقعا دخترت پونزده ماهس؟ پس چرا اینقد خوب حرف میزنه و ..

خلاصه خودش از قبل کلی خوشحال بود. وقتی هم که این کار بسیار خلاقانه ی من رو دید بیشتر ذوق زده شد. فک کنم دیشب قبل خواب کلی از خدا تشکر کرده که یه همچین شوهر ماهی داره. والا.



تاريخ : 93/02/18 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

   در فریزر رو باز کردم، دو تا نون باقی مونده رو گذاشتم بیرون تا یخش باز شه. نونای شهر ما اکثرشون نون تنورییند و متاسفانه بیشتر نونا  شبیه به لاستیکن. حالا تصور کنید یه شب هوس کنید با این نونا یه ذره گوشت گاو، قورمه کنید و بخورید.

  یه شب یه همچین هوسی به سرم زد. نونامون که از همون لاستیکا بود و قصابی هم نامردی نکرده بود و از بدترین و کلفترین جای گاو که فک کنم کفلش باشه، یک کیلو گوشت بریده بود و گذاشته بود تو کاسه ی ما.

   بنده و عیال با هزار ذوق و امید نشستیم سر سفره و کلی از بوی گوشت تعریف کردیم و دعا کردیم کاش بشه سالی دوبار از این کارا کرد. لقمه ی اول رو که گذاشتم تو دهن مبارک، چیزی نزدیک به نیم ساعت طول کشید تا رضایت بده که کارش تمومه و باید از گلوی ما بره پایین. سحر کوچولو هم که حالا غذا خور شده بود وهوس یه ذره گوشت کرده بود و من همون سر گاز یه ذره گذاشته بودم تو دهنش، هنوز تو آشپزخونه نشسته بود و دهنش در حال چرخش بود. سر و صورتش پر عرق شده بود و همچنان با هزار عشق در حال جویدن بود. بنده ی خدا از بس ذوق زدگی ما رو دیده بود به این نتیجه رسیده بود که پدر و مادرم به خاطر ماندگاری طولانی این غذا در دهن، عاشق این غذا هستند.

   خلاصه بعد از ده دقیقه، خانم گفت: آقایی نوناش سفته بیا خالی بخوریم. بنده هم با کمال میل قبول کردم اگر چه امکان داشت سیر نشیم و در این وضعیت گل و بلبل اقتصادی، از لحاظ مالی به سرفه به نظر نمی اومد.

   شروع کردیم به خالی خوردن. البته بنده با نگاهی به دخترم سحر، که شرشر عرق میریخت و همچنان در تلاش بود که یه ذره گوشت در دهن گذاشته رو خرد کنه، به این نتیجه رسیده بودم که احتمالا گوشتشم خالی قابل خوردن نیست.

   بعد از ده دقیقه، در حالی که هنوز بیش از دو سوم غذا تو ظرف مونده بود، عیال جان تشکر کردند و فرمودند دیگر سیر شده اند. و در پایان هم بسیار از بنده سپاس گزاری کردند که چنین غذای گرانقیمتی را بر سر سفره آماده کرده ام. بنده که عیال جان را به خوبی میشناختم، متوجه شدم که احتمالا دیگر دندانها و فک  مبارکشان یاری نکرده اند وگرنه معمولا بر سر لقمه ی آخر همیشه دعوا بوده .

   از حواشی که بگذریم، تو شهرمون یک نونوایی هست که انصافا نونای بی نظیری می پزده. معمولا همین جا میرم و در صف طولانی به انتظار رسیدن نوبت میشینم.

   اونروز هم تو صف ایستاده بودم. البته کلی هم کار داشتم و کمبود وقت. اما چه میشد کرد.

   چند قدم اونورتر، تو صف زنونه، شنیدم که دوسه تا خانم با نونوا وارد دعوا شدن که یالا عجله کن. ما کلی کار داریم و باید بریم. از صف مردا هم همین سر و صدا به گوش میرسید. با شنیدن این اعتراضات به خودم بالیدم و گفتم احسنت به این جماعت که اینقدر وقتشون براشون عزیز و گرانقدره. البته کلی هم از خودم خجالت کشیدم که تا به امروز این و مرد و زنای تو صف رو یه مشت آدم علاف فرض کرده بودم.

   جلوتر از همه هم دو تا خانم مسن بودن که مدام غرغر میکردن و نگران وقت بودم. اینقدر سرو صدا کردن که من به این نتیجه رسیدم: نکنه یه وقت اینا دانشمندای انرژی هسته ای هستن که با لباس مبدل تو شهر آمد و شد میکنند. اما یادم اومد ما تو شهرمون نیروگاه هسته ای نداریم که.

   خلاصه احتمالا کاره ای بودند. حتما امور مهمی به اینها سپرده شده بود و موندن اینا تو صف یه ضربه ی بزرگ اقتصادی به ملت و دولت میزنه. تعجب کردم از رئیس دولت تدبیر و امید که چطور در این فقره اقدامات مقتضی رو انجام نداده تا لااقل وقت این عزیزان در صف های طولانی هدر نره.

   خلاصه بالاخره نوبت به این خانم های محترم رسید و رفتند. من خیلی خوشحال شدم. چون با رفتنشون سکوت عجیبی سراسر نونوایی رو فرا گرفت. تقریبا چهل و پنج دقیقه ی بعد هم نوبت به من رسید و من هم نونام رو تحویل گرفتم. البته در این چهل و پنج دقیقه زن و مردهای محترم تری از همون دو زن اول هم تو صف اومده بودند که با غرغر ها و سر و صداهای فراوان روی اون دو زن اول رو سفید کرده بودند. و من بیشتر به خودم بالیدم که چنین زنان و مردان فهیمی داریم که برای وقت خودشون پا روی همه چی میذارن؛ حتی پا روی حق مردم.

   نونام رو که گرفتم به سمت خونه راه افتادم. دو سه تا کوچه اونورتر، همون دوتا زن فهیم رو دیدم که جلوی در خونه ی یکیشون ایستادن و با حرف زدن درباره ی پسر معتاد فلانی و دختر بیریخت فلانی و ... به امر زیبای غیبت مشغولند.

   میدونید بیشتر دلم به حال چی سوخت: نونای توی دستشون که حالا با باد خوردن های فراوان تبدیل به چند تیکه استخون سفت شده بودند.

یا حق

  



تاريخ : 93/02/11 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |

 

   همونطور که میدونید و شایدم ندونید، روانشناسی و سیاست در جایی به هم گره می خورند. گاهی بعضی از سیاسیون دانا و تیز، از قدرتهای روانشناسی و جامعه شناسی برای رسیدن به مقاصد خودشون سود می برند.

   تلویزیون یا همون سیما هم یکی از وسایل قدرتمند برای به کار بردن این روشهای خلاقانست. البته به شرطی که صدا و سیما وابسته به سیاسیون باشند(که مال ما نیست).

   دولت جدید، یعنی دولت تدبیر و امید، برای پر رنگ کردن سفره های ملت، تصمیم گرفت که وارد فاز دوم یارانه ها بشه. یعنی دیگه به پولدارا یارانه نده. برای اینکار تصمیم به فرهنگ سازی گرفت. و برای فرهنگ سازی از سیما سود برد.

   تبلیغات شدید تلویزیونی، هر روز با این مضمون پخش میشد: برادر عزیز اگه فرهنگ داری یارانه نگیر.

   بنده و عیال که معنی پولدار بودن رو با بافرهنگ بودن کلا قاطی کرده بودیم، نمی دونستیم بی فرهنگ بودن رو انتخاب کنیم یا پولدار بودن رو.  

   حالا بنده و عیال مونده بودیم چه کنیم؟

    با شروع تبلیغات  برای دریافت نکردن یارانه ها و دیدن برنامه ها، عذاب وجدان شدیدی من رو فرا گرفت. وقتی تو سریال پایتخت دیدم که بهبود بیچاره با اون همه مریضی و به قول خودش با یه حقوق کارمندی، با ماهی هفتصد هزار تومان، با کلی قسط و قرض و وام، از خیر یارانه گرفتن گذشت، تمام وجودم غرق در حس تنفری عجیب شد. با خودم گفتم: مرد خجالت بکش. نمیبینی هموطنان عزیزت، یکی یکی در حال انصراف دادن هستن. مگه نمیبینی منظور دولت از پولدارا، شما هستید. ای پولدار حقوق بگیر خجالت بکش و دست از سر یارانه ها بردار.

   لحظه به لحظه که به لحظه ی ثبت نام نزدیکتر میشدیم، فرهنگ سازی تلویزیون هم بیشتر و شدیدتر میشد. ما که بی فرهنگ بودن رو انتخاب کرده بودیم زیر هجمه های سیما در حال نابودی بودیم. دیگه لذت و شادی از زندگیمون رخت بر بسته بود. من و همسرم خودمون رو  آدمهایی تصور میکردیم که با دریافت ماهیانه صدو پنجاه هزار تومان از سرمایه ی ملی، دست در دست اجانب، و دوش به دوش بی بی سی، در حال مکیدن خون مردم و دولت هستیم. گاهی اوقات تبلیغات آنقدر مرا تحت تاثیر قرار میداد که ناخودآگاه دستهام رو به سراغ دهانم می بردم و خون ملت رو از روی لبام پاک میکردم. وای وای، خبرنگارای تلویزیون، هر روز از هموطنان عزیز مصاحبه می گرفتند. واقعا آدم شگفت زده میشد. میکروفن سراغ هر ننه قمری میرفت در حال انصراف از یارانه ها بود. پیرمرد، جوون، بازنشسته، کارمند، کارگر و... خدایی کم کم داشتم از خودم بیزار میشدم. مردم گروه گروه جلسه میذاشتن و از دریافت یارانه انصراف میدادن. نمایندگان ملت، مدیران دولت، ورزشکاران با غیرت، مدیران مدارس با جرات و خلاصه همه میرفتند و مارو تنها میذاشتن.

   آخرش تحت تاثیر تبلیغات پر قدرت سیما، یه روز سر گذاشتم رو زانوی همسرم و گفتم: زن، بیا ما هم جزو با فرهنگا بشیم. یهو سرم رو از روی پاش پرت کرد به کناری و گفت: باشه، پس از این به بعد بچه رو به جای مای بی بی با کهنه میبندم. خودتم باید هر شب کهنه هاشو بشوری. بنده که نسبت به بوی پی پی حساسیت خاصی دارم به روانشناس بودن زنم اعتماد صد در صد پیدا کردم و با قلبی مطمئن و پر امید پشت رایانه نشستم و با رفتن به سایت رفاهی دات کام اعلام نیاز به یارانه برای خرید پوشک بچه کردم.   

   اما خدایی از فردای روز ثبت نام، احساس خفت و خواری تمام وجودم رو فرا گرفت. دیگه روم نمیشد تو کوچه و خیابان راه برم. با خودم میگفتم: وقتی ثبت نام تموم بشه کل شهر میفهمن که اعلام نیاز کردم. اونوقت هر روز میان در خونم تظاهرات راه میندازن که: بی غیرت انصراف انصراف.

   با توجه به تبلیغات انجام گرفته گمان میکردم تعداد ما بسیار اندک خواهد بود و دولت محترم مجبور خواهد شد وجود ما بی فرهنگ ها را هم در کنار خیل عظیم ملت با فرهنگ تحمل کند.

تا اینکه آمار رسمی تعداد ثبت نام کنندگان اعلام شد: اووووووووووووووو هفتاد و دو میلیون نفر.

 من موندم اون دو میلیون باقی مانده واقعا پولدارا، با فرهنگن یا جو گیر....

ولی واقعا اینم نمیدونم که این هفتادو دومیلیون نفر چجوری از زیر بار این همه تبلیغات سالم در رفتن. 

از فردای روز اعلام نتایج رسمی با سینه ای سپر و مالامال از غرور در بین هموطنان قدم میزنم و افتخار میکنم که جزو اون دو میلیون نفر نیستم


(: خدایا شکرت :)



تاريخ : 93/02/04 | | نویسنده : علیرضا سپهرآرا |